مدتهاست كه سكوت بر وجودم خيمه زده و انگار فلج شده ذهنم. حال غريبي است كه اين روزها بر من ميرود. حرف اما اگر نزنم دق مرگ ميشوم. حالا از يك سال گذشته كه ديگر رسانهاي هم ندارم. حالا روزنامه و تحريريه كه مثل خانه برايم امن بود و دوست داشتني مثل سرابي پيش رويم جلوه ميكند. باور نميكنم كه بيش از يك سال است كه در تحريريه نبودهام. هرچند كار نوشتن را به شكل كتاب دنبال ميكنم اما انگار كرم روزنامه نگاري رهايم نميكند.
باخود ميانديشم كه وبلاگ من اين روزها ميتواند حكم تحريريهي جديدم را ايفا كند. از اين رو ميكوشم تا هرهفته دغدغههايم را در اين وبلاگ بنويسم و با اهالي دنياي رسانههاي اينترنتي به اشتراك بگذارم. اين وبلاگ تحريريهي جديد من خواهد شد و من خبرنگار و گزارشگر و عكاس و سردبير اين روزنامهي كوچك كه من آن را دست نوشتهها مينامم.
باري اما اين روز حرف من و دغدغهي من گفتن از هشت سال جنگي است كه با وجود قيل وقال فراوان به آن بيمهري شده و تا كنون حق آن را چنان كه بايد ادا نكردهاند. مظلوم مانده مثل مردان مرد آن كه بي صدا و بي توجه درست در حاشيهها ماندهاند يا اين كه دست نامراد روزگار آنها را به ميدانهايي كشانده كه از جنگ مثل ابزاري براي فعاليت سياسي و گروهي سود جستهاند.
مظلوم اين دفاع جانانه كه به واسطهي نابخردي عدهاي و نا فهمي عدهاي ديگر و سودجويي اندكي افراد، به فراموشي سپرده شده و جايگاه خود را از دست داده است. هنوز در اروپا و امريكا از جنگهاي جهاني اول و دوم ميگويند و سينما و دنياي رسانه و كتاب را با آن نقش ميزنند و ما به درخشانترين فراز ايران پس از انقلاب چنين بي تفاوتي ميكنيم…نه نه جفا ميكنيم.
كاش يكي از خيل آن مردان مرد در دنياي امروز ايران يافت ميشد. يك حسن باقري در اين روزها لازم بود تا بيايد به هشت سال پايداري نگاه جديدي ميكرد. كاش به جاي صرف بودجههاي نجومي كمي به فعالان اين عرصه كه مثل دايناسورها در حال انقراض هستند توجه ميكرد.
فقط به يادتان ميآورم كه صفحات پايداري در روزنامهها خيلي آرام جاي خود را به صفحات آشپزي و شيريني پزي و… ميدهد و هرهفته از آمار مطالب مرتبط با اين قطعهي درخشان تاريخ ايران كاسته ميشود. وقتي با اعضاي شوراي مركزي خبرنگاران دفاع مقدس در دفتر تحقيقاتي بنياد شهيد نمودار آثار چاپ شده را ديديم كه بعد از انتخابات سال هشتاد وهشت به نصف رسيده است ترسيديم. بعد از آن هرچه زديم به در بسته خورد.
مردم فكر ميكنند كه براي كار در اين عرصه مسوولان سرو دست ميشكانند. مردم فكر ميكنند كه كافي است تا از شهيد وشهادت و جنگ بگويي و آن وقت تمام درهاي بسته گشوده ميشوند ولي اگر به شما بگويم كه مسوولي كه مستقيما بايد در اين حوزه وارد شود و به اهالي مطبوعات جنگ روي خوش نشان دهد در جلسهي خصوصي ميگويد برويد دنبال كار ديگر مگر جنگ تمام نشده؟
به خدا ريا ميكنند. دغدغهي فرهنگ پايداري ندارند و نان آن را ميخورند. تلخ است حرفهايم ولي به بزرگي خدا حقيقت دارد. شايد مسوولان بلندپايه چنين نباشند اما مديران مياني دلشان ميخواهد كه در حد حرف و شعار بماند فرهنگ بيمانند پايداري جنگ هشت ساله.
حقيقت همين است، هرچند تلخ مثل زهر ولي همين است و بس فرهنگ پايداري در حال احتضار است. نفس هاي آخر را ميكشد. دارد مي ميرد.
من در اين صفحه به قدر وسع خود خواهم كوشيد ولي ميدانم عدهاي از خدايشان است ما خفه شويم و برويم دنبال عرصههاي ديگر. من اين آرزو را به دلشان خواهم گذاشت. قسم ميخورم. به خون همان شهدايي كه خون خود را صادقانه براي خدا به زمينهاي تفديدهي جنوب تقديم كردند.
درست از زمانی که در حوزهی دفاع مقدس به پختگی رسیدم، همواره به این میاندیشیدم که باید نهضتی سراسری برای اخذ و ثبت خاطرات تمامی رزمندگان و کسانی که به نوعی با این حادثهی بزرگ ارتباط داشته و یا از آن روزها خاطراتی دارند، به راه افتد. من فکر میکردم که این وظیفهی خبرنگاران حوزهی دفاع مقدس است اما هرچه جلوتر میرفتم به این نتیجه میرسیدم که این کار از عهدهی خبرنگاران این حوزه بیرون است و جغرافیای وسیع این کار چیزی بیش از این را میطلبد.
در همان سالها با چند نفر از نویسندگان و پژوهشگران پرکار در عرصهی تاریخ شفاهی آشنا شدهام و دغدغههاشان را پسندیدم. افرادی مثل مرتضی سزهنگی، محسن کاظمی، سعید علامیان، مصطفی رحیمی، احمد دهقان، سعید فخرزاده، علیرضا کمری و... انها هم تمام آرزوشان اعتلا و گسترش تارخ شفاهی بود.
حوزهی هنری ،نشر شاهد و مراکز تحقیقاتی در ستاد کل نیروهای مسلح ومرکز اسناد انقلاب اسلامی وبرخی مراکز تحقیقاتی این کار را به شکل محدود ادامه دادند ولی با آن چیز که من و دوستانم در نظر داشتیم فاصلهی بسیاری داشت و به شکل موردی و محدود کار انجام میگرفت.
در آن سالها من در روزنامهی جوان تریبونی یافتم و هفتهنامهی سرو را در شانزده صفحه به راه انداختم و کوشیدم تا در آن به نوعی هدفی را که در سر داشتم عملی کنم. فراخوانی دادم و اعلام تشکیل سازمان خبرنگاران افتخاری سرو را منتشر کردم و از همهی جوانان علاقهمند خواستم تا در شهر و دیار خود به سراغ ایثارگرانی که میشناسند بروند یا آنان که خود روزی در جبههها بودهاند، قلم به دست بگیرند و برای چاپ در روزنامه از خاطراتشان بنویسند.
استقبال بسیار خوب و دور از انتظار بود. البته کاستیهای فراوانی هم داشت این کار، مثل این که خیلی از علاقهمندان با روشهای اخذ خاطره آشنا نبودند و شتابزده و بسیار موجز از روی اتفاقات و حوادث بعضا پر اهمیت میگذشتند و یا به سندیت، زمان و مکان روی دادن ماجرا توجهی نداشتند. از این رو ستونی آموزشی را نیز طراحی کردم و به شکل کارگاهی مطبوعاتی اصول و قواعد پایه واساسی را منتشر کردم. همه چیز به خوبی پیش میرفت به جز وقت و انرژی من که تماما درگیر این موضوع شد و کار روزانه و روتین روزنامه هم باری بود بر تمام این بارها و وعدههای خوبان که یکی هم وفا نشد.
اگر در همان سالها مدیران روزنامه و دیگر مدیران مرتبط فرهنگی روی خوش نشان میدادند شاید اکنون این خانهی خبرنگاران افتخاری به نهادی مقتدر تبدیل شده بود. اما از قدیم گفتهاند که اگر را کاشتند و چیزی هم سبز نشد. باری من با کمترینها میخواستم کاری عظیم کنم ولی حتی از در اختیار گذاشتن چند نیرو و اندکی هزینه برای مدیریت این مطالبی که میرسید، دریغ کردند ونشد که نشد...
بعد از انقلاب، ما با یک نهضت عظیم خاطرهنویسی روبه رو شدیم. قبل از آن عمدتا اشراف یا رجال سیاسی و ادیبان و هنرمندان خاطره مینوشتند و این عرصه محل خاصی برای افرادی ویژه بود، اما پس از انقلاب مردم عادی کوچه و بازار در جریان تاریخ و دگرگونی عظیم انقلاب و پس از آن تاریخ پر حادثهی جنگ هشت ساله قرار گرفتند و هریک در مقطعی، تاریخی کم نظیر را به چشم دیدند و برخی نوشتند ؛ به همین دلیل تاریخ شفاهی در سرزمین ما چنین جریان قدرتمند ولی بدون مدیریتی را به وجود آورده است.
در واحد تاریخ شفاهی حوزهی هنری سازمان تبلیغات اسلامی، به همت افرادی مثل مرتضی سرهنگی سعید فخر زاده وخاصه محسن کاظمی سایت تاریخ شفاهی تاسیس شد. این کاری بسیار ارزشمند بود، با تداوم این سایت و نشستهای تاریخ شفاهی، چشمانداز روشنی در افق غبار آلود و مبهم این رشتهی نوپا و پر اهمیت دیده شد ولی به زعم من هنوز عزمی جدی و حرکتی سترگ برای ثبت وضبط خاطرات سالهای دفاع مردم این سرزمین، لازم و ضروری- وصد البته حیاتی- است و زمان مثل تکه یخی در برابر نور پر قدرت خورشید، به سرعت میگذرد و باید دلسوزان چارهای بیندیشند.
بسیاری از رزمندگان آن سالها در معرض فراموشی یا آسیبهای جانبازی یا مرگ قرار دارند و باید هرچه زودتر فکری برای خاطرات آنان که هریک قطعه پازلی از تاریخ جنگ هشت ساله هستند، کرد.
هفتههای گذشته شاهد تحولی در این عرصه شدیم و با انتشار نخستین نشریهی اینترنتی تاریخ شفاهی از سوی واحد تاریخ شفاهی حوزه و با همت عاشقانهی کاظمی و سرهنگی که قابل ستایش است، این عرصه در مسیر روشنتری قرار گرفت که البته با تمام ارزش ولی هنوز ناکافی است و باید مدیران فرهنگی، تمام قد در خدمت بسط و گسترش آن وارد میدان شوند.
باری همین که این نشریه برای نخستین بار مخاطب خود را انتخاب میکند، حرکتی ارزنده است که من قبلا آن را در نخستین نشریهی الکترونیک صنعت گردشگری یعنی «روزنگار گردشگری» آزمودهام. با امکاناتی که این نشریه در اختیار علاقهمندان قرار میدهد، زین پس همه میتوانند در ثبت تاریخ شفاهی سرزمین خود شریک شوند.
من این اتفاق را به فال نیک میگیرم و امیدوارم تا مسوولان فرهنگی نیز قدر چنین کارهایی از سر عشق را بدانند و از این دست اقدامات حمایت کنند و فکری به حال تاریخ در معرض آسیب پایداری مردم این سرزمین در جنگ هشت ساله کنند؛ تاریخی پر از افتخار وغرور که گویا در برابر طوفان غفلت و ناآگاهی- با همهی عظمت- سر خم کرده است.به امید آن روز.
![]() |
ما از جنگ پشیمان نیستیم
محمد علی آقا میرزایی
احمد دهقان نامی آشناست در عرصه داستان نویسی دفاع مقدس. سفر به گرای 270 درجه او تحسین منتقدان داخل و خارج را برانگیخت و ترجمه آن بازتاب خوبی در خارج از کشور داشت. این نویسنده که خود از بسیجی های زمان جنگ است همواره در این عرصه خصوصا خاطرات رزمندگان کار کرده است و همیشه با دید تازه اش بحث های فراوانی در این ژانر آفریده است. کتاب من قاتل پسرتان هستم مدت ها محل بحث و جدل در مورد آثار دفاع مقدس شد ولی او همواره صادقانه به این مقوله پرداخته و دغدغه ای جز اعتلای داستان های دفاع مقدس ندارد.
هر چند صداقت و جسارتش گاه سبب واکنش های تندی شده اما همچنان در این عرصه کار می کند و بی اعتنا به انتقادهای گاه بی انصافانه راه خود را می پیماید. با او درباره آخرین کارش پرسه در خاک غریبه گفت و گویی کرده ایم که می خوانید.
ایده داستان «پرسه در خاک غریبه» چگونه شکل گرفت؟
حدود 10 سالی بود که دوست داشتم داستانی در حال و هوای غرب و فضای سرد و کوهستانی بنویسیم و آن فضا را ترسیم کنم؛ یعنی قصه ام با فضایی که در سفر به گرای 270 درجه تصویر کرده بودم متفاوت باشد و این بار جنگ در میان کوه و برف در جبهه های غرب بگذرد. داستان گام به گام در ذهنم شکل می گرفت، ولی به تولد نمی انجامید تا اینکه بالاخره با پختگی مناسب لحظه تولد آن فرا رسید و نوشتن آن را آغاز کردم.
از لحظه تولد داستان برایمان بگو. کی بود؟ چگونه کار آغاز شد؟
دو سال پیش بود که شروع به نوشتن کردم. روی دو چیز خیلی کار کردم و حقیقتاً اذیت شدم تا از کار در بیاید. اول لحن راوی داستان و چگونگی روایت و دوم فرم کار. نمی خواستم راوی در بین کسانی باشد که داستان برایشان اتفاق می افتد. یعنی نمی خواستم راوی اول شخص باشد. شاید دو ماه با این مساله کلنجار رفتم تا بتوانم آن را در بیاورم و بالاخره فرم روایتی کاملا شخصی به دست آوردم. فرمی درهم تنیده از راوی دانای کل و اول شخص به شکل کاملا ظریف و نهان. این شکل از روایت به خودم اختصاص داشت. می خواستم فرمی ترکیب شده از روایت اول شخص و سوم شخص بسازم که گاه راوی به شکل پنهان در داستان حضور داشته باشد و پیدا هم نباشد. اینها را در ذهن داشتم، بالاخره به این نوع روایت رسیدم. شروع داستان هم برایم مهم بود که می خواستم خیلی متفاوت باشد. به همین دلیل داستان از ایستگاه متروک شروع شد و تا آخر هم به این شکل پیش رفت.
فرم دانای کل – من راوی محدود به بچه های دسته را چگونه شکل دادی؟
من همیشه فکر می کردم ما می توانیم نوع روایت مخصوص به خودمان را به دست بیاوریم. در نوع غربی بر مبنای تحولات و سبک های اجتماعی خود روایت گری می کنند. آنها بنا به تعهدات کاری و اجتماعی داستان و نوع روایت شان متفاوت عمل می کنند؛ مثلا مدت ها بود که در داستان من راوی کمتر به کار می رفت ولی امروز من راوی، نوعی روایت ذهنیت و زبان امروزی آنهاست.
دوست داشتم خودم به نوع روایتی مبتنی بر ادبیات شرقی برسم. در سبک داستان های کلاسیک شرق، قصه گویی ما را به آنجا می رساند که بتوانیم سبک خاص داستانی را به کار بریم ولی آن را فراموش کرده ایم چرا که مقهور روایات غرب شده ایم.
با این روش روایت من توانستم بدون اینکه دانای کل نشان دهد طرفداری یا جانبداری می کند، حضور یابد، گاه پنهان و گاه پیدا، مثلا جایی در ابتدای داستان راوی می گوید: «تا اینکه یک روز صبح – بدون آنکه خداوکیلی کسی انتظارش را داشته باشد پیک ها مثل اجل معلق سر رسیدند و خبر دادند که باید باروبنه را جمع کنند و راه بیفتند.» یعنی نشان می دهد که قصه گویی در بالا وجود دارد. خداوکیلی نقش ندارد ولی تاکید می کند که من این را می گویم. یک قصه گو دارد این داستان را تعریف می کند.
جنگ ایران و عراق یکی از انسانی ترین جنگ های معاصر بوده است و سوژه های انسانی در این جنگ به وفور یافت می شود. کسی برای کشتن به جنگ نمی رفت و همه به نوعی طلب شهادت داشتند. شاید امروز کمی شعاری به نظر بیاید ولی آن سال ها این یک واقعیت بود.
این نوع روایت هم دفعتاً به وجود نیامد، در طول زمان به آن رسیدم. مثلا شما دشتبان را هم که بخوانید می بینید رگه هایی از این نوع روایت آنجا وجود دارد. در دشتبان من راوی و داستان را روایت می کند ولی نوع روایت بسیار به این کتاب شبیه است. در پرسه نمی خواستم من راوی داستان را از زبان اول شخص روایت کند. و تولد این نوع خاص از روایت را در این رمان تجربه کردم.
این نوع روایت به نوعی، خاص خود شماست و گویی به امضای احمد دهقان تبدیل شده است. آیا عامدانه می خواستی به سمت این نوع روایت بروی؟
من می خواستم این اتفاق بیفتد. بعد از دوره ای که کمتر می نوشتم دلم می خواست کار متفاوتی بنویسم و احتیاج داشتم تا زبان و شگردهای خاص روایی خودم را بسازم. یعنی به نوعی از قصه گویی برسم و سرانجام به این شکل از روایت رسیدم.
از نتیجه راضی هستی؟
کاملا راضی هستم. این روایت شخصی خودم است. از بیرون نیست و ریشه در ادبیات کلاسیک و کهن خودمان دارد، در روایت های پهلوانی که در دوره ای از تاریخ ما بسیار به چشمم می آید، این نوع نقالی و داستان گویی وجود دارد.
نگاه انسانی به کاراکترهای این داستان و کنش ها و واکنش ها بسیار خوب از آب درآمده، چگونه این حس را بوجود آوردی؟
جنگ های بزرگ در جهان بسیار اتفاق افتاده و جنگ ما هم یکی از بزرگترین جنگ های تاریخ معاصر بوده. در جنگ ما هم کشت و کشتار و ویرانی مثل تمام جنگ ها وجود داشته اما جنگ ما مشخصه هایی داشته که کمتر به آن توجه شده. یا کاریکاتور و نمونه اغراق شده آن را داشته ایم، یا توجه بیش از حد به ویرانی ها و فجایع جنگ در حالی که جنگ ما پر از سوژه های بکر و انسانی است. از طرفی برخی موضوعات مذهبی و اعتقادی را بزرگ می کنند و آن را غیرواقعی جلوه می دهند.
این جنگ یکی از بزرگترین جنگ های دنیاست و شاخص مناسبی است برای داستان پردازی. زمان طولانی، آدم هایی را می سازد که متفاوت می شوند ولی ما در جنگ هشت ساله، در زمانی طولانی دفاع کردیم و شخصیت های بزرگی در تاریخ ماندگار شدند. یعنی برخلاف شکست ارتش ما در جنگ دوم جهانی که اتفاق درخوری در آن نیفتاده در بزرگترین جنگ مذهبی عصر حاضر با حدود 200 هزار بسیجی فرازی بزرگ آفریدیم و با اینکه نسبت به ارتش کلاسیک کشور خیلی کم بودند ولی این داوطلبان با ایده های بزرگ مذهبی وارد جنگ شدند و خرده فرهنگ هایی را به وجود آوردند.
خرده فرهنگ جبهه در این سال ها شکل گرفت. محققین خارجی که بر جنگ ما کار و تحقیق کرده اند این وجه تمایز را دیده اند و دریافته اند که رزمنده ما برای کشتن دشمن به جنگ نمی رود بلکه برای مبارزه با نفس خودش می رود. یک نوع جنگ در جنگ که بسیجی ما با خودش انجام می دهد و این در تحقیقات آنها بسیار به چشم آمده است.
جایی عبدالله می گوید که در جنگ شما کشته شدن فضیلت بیشتری از کشتن دارد و این دقیقاً به این موضوع اشاره دارد.
بله. جنگی که اینگونه و کاملا با فضای عرفانی و صوفی گرایانه ما در تاریخ خودمان پیوند دارد باید هم صبغه انسانی اش برجسته شود. در خاطرات بسیجی ها که در این زمینه کار کرده ام، بسیجی همواره از شهر فراری است و وقتی آن را توصیف می کند، کدر و چرک می بیند و به همین دلیل می شتابد به سوی جبهه و منطقه.
منطقه خانقاه بسیجی هاست. در آنجا و در کنار هم لذت می برند و در این محیط گویی به تهذیب نفس می پردازند. جبهه محل پرورش آدم ها بود و این جنگ ما را متفاوت می کند. وقتی عملیات نبود، گروه های بسیجی در اردوگاه ها و اجتماع های خود فضای خاصی را به وجود آورده بودند که مطلوبشان بود.
جنگ ایران و عراق یکی از انسانی ترین جنگ های معاصر بوده است و سوژه های انسانی در این جنگ به وفور یافت می شود. کسی برای کشتن به جنگ نمی رفت و همه به نوعی طلب شهادت داشتند. شاید امروز کمی شعاری به نظر بیاید ولی آن سال ها این یک واقعیت بود.
عبدالله به نوعی انگار مخاطب امروزی ماست، حتی پختگی اش را هم می توان با آگاهی نسل عصر انفجار اطلاعات مقایسه کرد. خواننده امروز همپای او جنگ را درک می کند. آیا عامدانه این شخصیت را انتخاب کردید؟
هر داستان یک ساخت پنهان دارد که به نظر من مهم تر از شکل ظاهری و بیرونی داستان است. عبدالله آدمی امروزی و دیروزی است. گذشته ای دارد، دنیا را دیده و سرد و گرم روزگار را چشیده و با نوعی ثبات عقیده، پیرمرد وار عمل می کند، حتی جایی راوی داستان به این اشاره می کند و می گوید مگر نیست؟ حضور او فانتزی است. عبدالله مثل یک سیاح وارد جنگ شده و حتی واژه های او بسیار بیرونی است ولی به تدریج با فضای جنگ آشنا می شود. مثل جهانگردی که وارد محیط جبهه شده، دنیاهای دیگر را دیده و می خواهد دنیای بسیجی ها را هم بشناسد. در ابتدا چیز زیادی نمی بیند، حتی تلاش پسرک سبزه رو را به خرکاری تعبیر می کند و به تدریج در فضای جنگ حل می شود. حتی گاه سوال دارد. سوالاتی که از بیرون است. مثلا کسی که داوطلبانه وارد جنگ شده اصلا این سوال ها برایش مطرح نیست. عبدالله در طول داستان همپای خواننده به کشف و شهود می رسد و این مساله در رفتار و شخصیت او تاثیر می گذارد و می فهمد که چه اتفاقی افتاده است. بعضی گمان می کنند داستان جنگ باید مانیفست ارائه دهد ولی من فکر می کنم مخاطب ابتدا باید از خواندن داستان لذت ببرد و بعد او را به فکر وادارد.
برای من در پرسه... همین که عبدالله وارد جنگ می شود و تحول عظیمی در او ایجاد می شود بسیار مهم است. او به این نتیجه می رسد که کشتن در جنگ شما هیچ افتخاری ندارد و در انتها می گوید سعی کن قیمتی شوی.
ما در ادبیات دفاع مقدسمان از سویی نگاه سطحی نگر و شعاری داریم و یک نوع اغراق و غلو بیش از حد که به شکل کلیشه درآمده و از سوی دیگر ادبیات ضدجنگ و روشنفکری که می خواهد فقط به وجه ویرانی و پلیدی در جنگ توجه کند. تو خیلی خوب توانسته ای با تعادل روی لبه تیغ راه بروی و از هیچ سو سقوط نکنی و داستانی در تقدیس انسانیت و دفاع بنویسی. چطور این کار را کردی؟
.
من خود را وابسته به نسل آدم های جنگ کرده می دانم و خودم را در ادامه آنها می بینم. نه از آن می خواهم به گذشته خود پشت کنم. گذشته در کوله پشتی من وجود دارد.
در داستان نویسی دو جریان متفاوت وجود دارد. گروهی فقط تلخی های جنگ را می بینند. ما منکر این نمی شویم که در جنگ پلیدی وجود داشت. در جنگ ما اتفاقی که افتاده این است که گروهی با نگاه مذهبی و اعتقادی وارد جنگ شده اند، همان گروهی که خرده فرهنگ جبهه را آفریده اند.
کسانی که فقط جنگ را پلید می بینند آن را دستمایه نگاه های سیاسی امروز و سانتی مانتالیسم روشنفکری قرار می دهند. من همواره گفته ام جنگ ایران و عراق نمی تواند داستان ضد جنگ تولید کند. وقتی داستان ضد جنگ نوشته می شود که سربازان بازگشته از جنگ احساس ندامت کنند. پس از جنگ جهانی دوم نویسندگان آلمانی که متجاوز بودند بیشترین آثار ضد جنگ را نوشتند، نویسندگانی مثل هاینریش بل و گوانترگراس. آنها روح زخم خورده ای دارند، چرا که متجاوز بوده اند و به دیگران خنجر کشیده اند و در آخر زمین سوخته ای نصیب شان شده است. سرباز عراقی وقتی از جنگ با ایران یا کویت باز می گردد نادم است و نگاه تلخی دارد. ما نگاه تلخی را در خاطرات و گویش بچه های رزمنده نمی بینیم. بچه های جنگ همواره از آن دوران با شیرینی نوستالژیکی یاد می کنند و این نشان می دهد که ما دفاع کرده ایم ولی این حرف آنقدر به شعار آلوده شده که بدل به کلیشه شده ولی هنوز هم می تواند یک نگاه واقع گرا و بدون اغراق که آرزوهای بشریت را که می خواهد آرمانی زندگی کند بازتاب دهد و نویسنده قادر به خلق این جامعه آرمانی است.
و شما چقدر به این جامعه آرمانی نزدیک شدی؟
من هیچ وقت نخواستم خارج از واقعیت جنگ بنویسیم، یعنی همواره رزمندگان را به شکلی ترسیم کرده ام که بوده اند. همین مردم کوچه و بازار، نه موجودی فراتر از انسان. همین آدم ها آمدند که نه پلید بودند و نه فرشته ولی در جبهه ها رشد کردند، چرا که آرمان های بزرگ داشتند.
روی فرم قصه چقدر کار کردی؟ کلا قصه هم از لحاظ شخصیت و هم از لحاظ محیط در طول داستان بسط می یابد. از فرم قصه برایمان بگو.
داستانی را که می خواستم شروع کنم، کلیات آن را در ذهن داشتم ولی نمی دانستم چطور به آنجا می رسند. داستان را شروع کردم. یادداشت هایی هم برداشتم ولی رشد شخصیتها در طول داستان شکل گرفت. می خواستم از جنوب شروع کنم و وارد فضای سرد غرب بشوم. می خواستم آدم ها و حتی حیوانات را در ابتدای داستان معرفی کنم. عمد داشتم تا آق ماشال و حیوانات در فصل های ابتدایی معرفی شوند. فکر کرده بودم که چه اتفاقی می خواهد بیفتد ولی بسیاری از شخصیت ها حین داستان گسترش یافتند و متفاوت از چیزی بود که می خواستم اتفاق بیفتد ولی بعضی از شخصیت ها بعدا وارد داستان شده و خود را بسط دادند. مثلا برای عبدالله اینقدر نقش در نظر نگرفته بودم و خودش نقش خود را بسط داد. برای بهرام من ترمز بودم ولی داستان به تدریج پیش رفت و در طول آن شخصیت ها آمدند و رفتند.
آیا عبدالله و زکریا ما به ازای بیرونی داشتند؟
مطمئنا تجربیات نویسنده در داستان بسیار اهمیت دارد. مثلا عبدالله یا زکریا ترکیبی از چند عبدالله و زکریا هستند و آنها مجموع یکسری آدم که هر کدام جنبه ای را دارا بودند به وجود آمدند.
چقدر روی طلبه بودن زکریا فکر کردی؟
حتما می خواستم طلبه باشد. یک مرد خدا. در سفر به گرا نتوانستم. نه تجربه داشتم و نه ساختار داستان اجازه داد که چنین شخصیتی را وارد کنم. اینجا می خواستم یک مرد خدای امروزی را خلق کنم که انسان امروز او را بپذیرد. زکریا از اینجا شروع شد. نمی خواستم روحانی باشد. طلبه یعنی کسی که در جست و جو و پویاست. او شکل گرفته و مثل عبدالله در جست و جوی خدا نیست. او راه را پیدا کرده و انتها را می بیند. می خواستم شکلی پیدا کند که جامعه امروز ما او را بپذیرد و باور کند.
وقتی من به گذشته زمان جنگ خودم فکر می کنم، همواره خاطرات خوش آن روزها را در ذهن دارم و گاه فرو می روم در آن گذشته و وقتی بیرون می آیم تمام ذهنم سرشار از شیرین است، چرا؟ چون ما متجاوز نبودیم و برای دفاع جلو رفتیم با آرمان های خود وارد جنگ شدیم و این موجب می شود داستان جدیدی خلق شود
پیرمرد چطور؟
پیرمرد متعلق به گذشته ماست. او در مورد امروز حرف نمی زند. او در مورد انسان حرف می زند ولی با این حال آیینه دیروز، امروز و فردای ماست. او وجهی پیامبرگون دارد. از همه جا حرف می زند و از تمام متون مقدس و پیامبران، به نوعی نماینده خدا در روی زمین است و می خواهد بشارت بدهد و هشدار. او نسل های گذشته را پیش روی انسان امروز می گذارد و چون در خاک عراق است، از سرنوشت تمدن نینوا مثال می زند که نینوا روزی چنان بزرگ بود که در عظمت شهره بود ولی به جایی رسید که به مرز فروپاشی رسید. پیرمرد می خواهد فرو ریختن نینوا را در مقابل همه ما قرار دهد.
زبان پیرمرد و متون کلاسیک را چگونه انتخاب کردی؟
چون خودم علاقه داشتم، قرآن، عهد عتیق و جدید را خوانده بودم و با تسلط سعی کردم انتخاب کنم تا در داستان به کار بیاید و درست بنشیند. او همیشه نمی ترساند، بشارت هم می دهد. وقتی از یونس می گوید دنیای امروز ما را به تصویر می کشد. آنجا که در مورد زن زانی می گوید اگر خود گناه نکرده اید سنگ بزنید؟ پیرمرد آدم باستانی ما بود. وقتی خداوند در قرآن حرف می زند، صدای او را از آسمان می شنویم. سعی کردم پیرمرد صدای طنین داری داشته باشد به همین دلیل زبانی برای خواننده به دست آوردم که او را به یاد خاطراتی از کتاب های مقدس بیندازد.
چرا داستان دسته محور است، نه شخصیت محور؟
در این داستان قصد داشتم مجموعه ای از واقعیت های جنگ را نشان دهم. وقتی سفر به گرا منتشر شد خیلی ها می گفتند این کتاب واقعیت محض جنگ است ولی تمام واقعیت نیست. حوادث تلخ را آورده ای ولی پرده دوم آدم ها و شخصیت آنها را بازگو نکرده ای. می دانستم که در یک داستان نمی شود به همه ابعاد یک موضوع پرداخت. در پرسه می خواستم به لایه دوم آدم ها بیشتر بپردازم. حادثه ها هر چند در جاده ماوت تلخ بود ولی می خواستم حوادث در پیشبرد شخصیت های داستان موثر باشد. حادثه ها هولناک بود ولی در موقعیت های سخت مثل گلوله باران، بمباران، رگبار مسلسل ها می شود شخصیت پردازی کرد و نشان داد که چه اتفاقی دارد برای آدم های داستان می افتد. خواستم لایه دیگری از جنگ را نشان دهم. چه آدم هایی بودند. نگاه اعتقادی شان چطور بود، چطور دنیا را می دیدند. اینها به جنگ رفته بودند ولی نمی خواستند آدم بکشند، می خواستند زندگی را در جنگ پیدا کنند حتی آرپی جی زن بیمار که بعد مجروح و شهید شد به دنبال زندگی بود. می خواستند مردم کرد را نجات دهند. حرکت آنها اسطوره بود. یک نفر نمی توانست جمیع شخصیت ها را در جنگ نشان دهد. به همین دلیل روی یک دسته زوم کردم و در دسته روی برخی آدم ها و حیوان ها. نخواستم پراکنده شوم. حتی مرگ یک قاطر تأکید بر انسانی بودن جنگ بود.
چگونه فضا سازی کردی؟
سعی کردم فضای واقعیت جنگ را نشان دهم. می گویند وقتی اسپیلبرگ فیلم نجات سرباز رایان را در کنار سربازان جنگ نورماندی دید و تایید آنها را شنید، غرق لذت شد. من هم می خواستم هر کس که جنگ را دیده بگوید این خودش است. همین بود.خیلی ها جنگ را اغراق آمیز یا کاریکاتوری می بینند. واقعیت جنگ درست در میان آتش است. در اینجاست که آدم ها ماهیت درونی خود و جوهرشان را نشان می دهند. در این جنگ و آتش است که مادری پس از چند روز فرزندش را به زمین می گذارد و می بیند چند روز است این بچه مرده. تمام سعی من این بود که جنگ را واقعی نشان دهم. صحنه گلوله باران جاده ماوت. صحنه ای که لشکر و گردان ها و گروهان ها پشت جاده در برف دراز کشیده و بمباران می شدند. حتی صحنه لیسیدن خون تازه توسط سگ ها، همه چهره زمخت جنگ را نشان می دهد و در این میان زکریاست که دائم در پی کمک به زخمی هاست و بهرام سعی می کند خنده به لب دیگران بیاورد. اگر زکریا امدادگر خوبی در این آشوب باشد همه عمر می تواند برای انسان ها امدادگر مناسبی باشد . یا جمال فرمانده ای است که همه فکر و ذکرش بچه های دسته است و می خواهد آنها آسیبی نبینند. الله مرادی که فقط به فکر حیوان هاست و با نگاه روستایی وارد جنگ شده و بقیه را شهری و دست و پا چلفتی می بیند. تمام تلاشم این بود که صحنه ها واقعی باشند و آدم ها واقعی کنش و واکنش نشان دهند. مصنوعی نباشند. بترسند. بلرزند ولی وقتی از صحنه ها بیرون آمدند بفهمند که چه اتفاقی افتاده است این می تواند برای همه آدم ها تکرار شود.
جان لاک رمان را حاصل تجربه می داند. چقدر تجربه در نوشتن این رمان نقش داشت، خاصه در مورد حیوانات؟
وقتی نوجوان بودم و رفتم به جبهه غرب به ما قاطر دادند و از این حیوان هم خودم و هم دوستانم خاطرات مختلفی داشتیم. دیده و شنیده بودم. وقتی داستان را شروع کردم این حس را داشتم که حضور حیوان ها می تواند حس انسانی جنگ را برجسته تر کند و بعد دیگری به جنگ بدهد و تصاویر نابی عرضه کند. مثلا وقتی عبدالله برای زدن تیر خلاص به سوی قاطر می رود، زجر کشیدن الله مراد که به جنگ آمده کنتراست بسیار قدرتمندی ایجاد کرد.
در مورد آخر قصه تا یخ زدن کره خر داستان را نوشتم. هنوز در ذهنم قصه داشتم که نیروها به شهر برگردند و بمباران شوند و دوباره تا ایستگاه متروک بروند ولی دیدم گویی قصه در همانجا تمام شده و هر چه بنویسم چیزی به داستانم اضافه نمی شود.
و حرف آخر، می خواهم تلقی خودت را در مورد لزوم واقع گرایی در ادبیات دفاع مقدس برایمان بگویی، چرا که همه می دانیم هم نگاه کلیشه ای و شعاری و هم نگاه ضدجنگ دو روی یک سکه اند و برای این گونه ادبی مفید نیستند و جلوی رشد آن را می گیرند. تو در پرسه داستان زیبایی را در تقدیس دفاع نوشته ای بی آنکه به وادی کلیشه فرو غلتی.
وقتی من به گذشته زمان جنگ خودم فکر می کنم، همواره خاطرات خوش آن روزها را در ذهن دارم و گاه فرو می روم در آن گذشته و وقتی بیرون می آیم تمام ذهنم سرشار از شیرین است، چرا؟ چون ما متجاوز نبودیم و برای دفاع جلو رفتیم با آرمان های خود وارد جنگ شدیم و این موجب می شود داستان جدیدی خلق شود. روس ها با دفاع، ادبیات خود را پایه ریزی کردند مثلا رمان جنگ و صلح یکی از درخشان ترین داستان های جنگ است که بر پایه دفاع شکل گرفته . متجاوز و کلا خوی تجاوز نمی تواند زیبایی خلق کند. هر چند اشغالگران همیشه پیروز وارد شهرهای اشغالی می شوند ولی در نهایت شکسته و فرو می ریزند. جنگ ما با خصلت دفاع و آرمان های دینی، مذهبی و انقلابی همراه است و این دفاع می تواند سوژه های بزرگ و نابی برای تولید داستان ایجاد کند.
داستان در این فضا تولید می شود اما گویا ما خود فراموش می کنیم و گاه فکر می کنیم با شعار دادن و شعار زدگی این اتفاق ممکن است بیفتد و بعضی نهادهای فرهنگی تبلیغ کننده این فکر هستند و گاه روشنفکری مفرط نیز از سوی دیگر می خواهد چشم بر جنبه های انسانی این سال ها ببندد و این هر دو به یک اندازه به ادبیات ناب می تواند مسائل بزرگ انسان تنها و منزوی امروز را در جهان صنعتی طرح کند. بشر امروز از همیشه بیشتر به ادبیات نیاز دارد تا خلاءهای خود را پر کند و ادبیات جنگ و داستان های دفاع ما را به روزنه های سبز خیال برساند و به نظر می رسد این اتفاق با همه خطرات و فراز و فرودها در حال افتادن است. آدم هایی که در این عرصه هستند در حال آزمون و خطا هستند و بی پناه تر از همه، نویسنده های جنگ هستند که خود تجربه می کنند تا این عرصه را به بهترین شکل بدون خیانت و با یک دنیا آرزو و با تمام عشقی که به آن کوله پشتی خود دارند، ارتقا دهند.
"مهران علامیان" هم خبر شد
هميشه همان جاست
مرگ...
نشسته ميان دسته هاي گل
همره مويه هاي باد
مهران علاميان، برادر كوچک ترسعيد علاميان- دبيرکل مجمع خبرنگاران و نويسند گان مطبوعاتي دفاع مقدس و یکی از قديمی ترين خبرنگاران دفاع مقدس- بسيجي و جانباز سا ل هاي دفاع مقدس روز شنبه هشتم خردادماه 89 به علت سرطان كبد در بيمارستان امام خميني)ره( تهران درگذشت.
مهران هم خبر شد. مهران بسيجي باصفاي جبهه و جنگ و فعال درفرهنگ دفاع مقدس، خاصه درسا ل هاي نخست تاسیس مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس و هشت شماره ی فصلنامه وزين و قابل تأمل فرهنگ پايداري هم ا ز جمع ما زمينی هاي پا در گل مانده پركشيد و رفت. سعيد با حسرت
می گفت مهران راحت شد. خوشي نكرددر زندگي، غم عميقي درا ين كلمات نهفته است و بايد برادر باشي و جلوي چشمت پرپر شدن برادر را ببيني تا بفهمي او چه می گويد، راستي وقتي ما خبر می شويم چقدر حس بيهودگي در ر گ هايمان جاري می شود. به راحتي می گو ييم فلاني درگذ شت، جانبازي آسماني شد و حالا مهران فوت كرد.
یک شنبه بود، صبح ساعت یک ربع به 9. نگران سعید بودم، زنگ زدم تاجوياي احوالش شوم، می دانستم مهران در بيمارستان است و سعيد كه مثل هميشه بسيار بيش از حد رعايت ديگران را مي کند، گفت در حال خاكسپاري مهران هستيم. بهتم زد . باورنمی کردم مهران به اين سادگي از ميان ما برود، چقدر از خودم بدم آمد.چراباید آنقدر در زندگی غرق شویم که برای حسرت هامان دیر شود. قبل از عيد اورا ديدم كه چقدر نحيف و رنجور شده بود. تن مهران ا زا رمغان های صدامدر جنگ بهر ه ها برده بود، موج انفجار و تير و تركش و ... از خودم بدم می آید و از اين زندگي كه اين روزها داريم. تا زند ه ايم قدر ديگري را نمی دانيم، شاد نمی کنیم همديگر رابه لبخندی. مهري، وقتي که ا طمينان يافتيم كه ديگر دست هموطنان از زندگي كوتاه است شروع مي کنیم به مدح و ستايش و اغراق. خواستم اين رسم مألوف را به جاي نياورم ولي ديدم ديگر آن وقت بی معرفتي را به كمال رساند ه ام.
مهران از همان سا ل هاي نخست تاسیس مجمع در دلم جاي گرفت.
پرتلاش بود و صميمي و خونگرم، و برايهر كاري حتي مديريت محقر غرفه مجمع خبرنگاران ونویسندگان مطبو عاتی دفاع مقدس از جان مايه می گذاشت. مهران روزي در سفر گروهي نويسندگان به جنوب در شلمچه بسيار منقلب شد و از خاطراتش گفت، از پرپرشدن دوستانش. مهران آينه تمام بچه بسيجي های نسل جنگ بود كه پس از جنگ در غربتي غريب گرفتار شد و مثل بيشتر بچه بسيجی هاي جبهه به شكلي ا ز زندگي جاماند. نمی توان مهران را شناخت و به يادش ننوشت. اين سطرها به ياد غربت بچه های غريب جنگ نوشته شد. خدايش ما را بيامرزد كه مهران آمرزیده است.
راوی: سیدعلی اکبرمصطفوی
بازنویسی: محمدعلی آقا میرزایی
گارد جاویدان شاه یکی از اساسیترین پایههای سلطنت پهلوی محسوب میشد، چرا که اعضای این سپاه مخصوص، دورههای سخت نظامی را گذرانده و از ورزیدهترین، زبدهترین و وفادارترین افراد کشور به محمدرضا شاه بودند، حتی شنیده بودم که در ماجرای کودتای 28 مرداد سال 32 پس از فرار شاه اعضای گارد جاویدان در بازگشت شاه به کشور نقش کارسازی ایفا کرده بودند، به جرأت میشود گفت چشم امید رژیم بودند و هرگونه حرکتی که به وفاداری این قسمت خاص ارتشی خدشهای وارد میکرد، میتوانست لطمات جبرانناپذیری بر پیکر سلطنت وارد سازد. با تمام این تفاصیل رژیم پهلوی بهخصوص خود شاه از یک موضوع بسیار مهم و سرنوشتساز غافل بود و آن اینکه نمیدانستند ملت ایران، ارتش و همچنین نیروهای گارد و گارد جاویدان سال 57 از نظر ارتقای علمی و آگاهی با نیروهای گارد جاویدان 28 مرداد سال 32 و 15 خرداد 42 تفاوت بسیاری دارند. باید هم شناخت نمیداشتند چون از انسانهای متکبر و جاهطلب که از هوای نفس پیروی میکنند انتظاری نیست که بتوانند توانمندیهای فکری، روحی و معنوی جامعه را درک کنند، در واقع همان عدم توجه به توانمندیهای فکری، روحی و معنوی ملت توأم با ظلم و بیعدالتی بود که پایههای رژیم دو هزار و پانصدساله سلطنتی را فرو ریخت. افرادی که در آن روزها هنوز در کاخهای سلطنتی بالاخص در کاخ نیاوران حضور داشتند. و دولت منتخب محمدرضاشاه به مقاومت و ایستادگی گاردیها ایمان و اعتقادی راسخ داشتند و اگر از میان نیروهای گارد جاویدان که شاه و رژیم روی آنها حساب باز کرده بودند، مخالفی برمیخواست میتوانست خونی تازه و انرژی مضاعفی را به انقلاب تزریق کند و سبب شود تا مقاومت عوامل وابسته به رژیم به شدت متزلزل و روحیهشان کاملاً تخریب گردد.
از اینرو در آن روزهای بحرانی و در بحبوحه پیروزی انقلاب اسلامی یعنی 8 صبح روز 22 بهمن سال 57 من و دو نفر از همکاران و دوستان وفادار به اسلام و انقلاب که سالها با هم زندگی میکردیم و به همدیگر اعتماد داشتیم، برای دفاع از نهضت حضرت امام خمینی(ره) با برنامهریزیهای قبلی برای تضعیف روحیه مخالفین نهضت امام(ره) و تقویت روحی افراد انقلابی تصمیم گرفتیم تا در دل نظام یعنی در آمادگاه کاخ نیاوران محل استقرار نیروهایی که از هرنظر مجهز و آماده دفاع از رژیم سلطنتی بودند سرود «خمینی ای امام» را بخوانیم. هر سه نفر که سالها رازدار همدیگر بودیم و آن دو یعنی امانالله حاجیان که بعدها در سال 58 در عملیاتهای کردستان در منطقه سردشت به همراه تعدادی از سپاهیان همرزمش به شهادت رسید و مهدی توکل که سال 1386 دعوت حق را لبیک گفت از نظر تقوا و شجاعت در گارد جاویدان شاه الگو و اسوه بودند و ما را یارانی جدانشدنی میدانستند.
با توجه به برنامهریزیهای فراوانی که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که مرگ برای ما امری محتوم است و حتی یک درصد هم احتمال زنده ماندن را نمیدادیم. میان وفادارترین و پرقدرتترین نیروهای نظامی رژیم پهلوی خواندن سرود امام یعنی سپردن خود به جوخه اعدام.
با این حال هنگامی که همه نیروها در ساختمان آمادگاه جمع بودند ابتدا با صدای آرام شروع به خواندن کرده و به تدریج صدایمان را بالا بردیم و در آن حال تعدادی نیز با ما همصدا شدند. در میان تعجب فراوان حدود هفتاد درصد نیروها به ما پیوستند نام امام خمینی(ره) در کاخ نیاوران یعنی در مرکز سلطنت طنینافکن شد، گویی ستون سلطنت را به لرزه درآورده بود. نیروهای فدایی شاه که اکنون متوجه شده بودیم در اقلیت هستند، شوکه شده و تا به خود بیایند یک بار دیگر سرود خمینی ای امام را خواندیم. طرفداران رژیم تحمل شنیدن نام امام را نداشتند آنها به روی ما اسلحه کشیدند و با فریاد ما را تهدید به مرگ کردند و قسم خوردند که اگر یک بار دیگر نامی از خمینی برده شود به همهتان رگبار خواهیم بست. ما که از کار خود نتیجه گرفته بودیم، دلیلی ندیدیم که بدون علت با آنها درگیر شویم. بنابراین به دوستان وفادار اشاره نمودم که سرود نخوانند و سکوت کنند. به این شکل این مسأله به شکل معجزهآسایی بدون درگیری خاتمه یافت و خبر خواندن سرود امام (ره) به شیوههای مختلف به نقاط دیگر در گارد جاویدان رسید. عدهای نیز به سرعت فرمانده نیروهای آمادگاه را از جریان مطلع کردند و گفته بودند گروهی به سرپرستی مصطفوی در داخل آمادگاه بر علیه سلطنت شورش کردهاند. این نکته را نیز باید یادآور شوم که تعداد نیروهایی که در آمادگاه قرار داشتند، حدوداً صد نفر میشد، در همه حال آماده هر گونه عملیات بودند، در آن موقع فرمانده خود را به آمادگاه رساند و در چارچوب درب ایستاد و اسلحه کمری خود را از غلاف بیرون کشید و مسلح نمود و با صدای بلند سه بار جاوید شاه گفت و اضافه کرد آنان که به رژیم سلطنت خیانت کردند در آینده به حساب آنها خواهیم رسید. البته ناگفته نماند زمانی هم که امام (ره) در فرانسه تشریف داشتند به خاطر اهانت به اسلام و امام (ره) با ایشان درگیری لفظی داشتم. در پایان رو به من کرد و با خشم و ناراحتی فرمان داد تا به سرعت برای تقویت نیروها و پستهای نگهبانی نیروهای خود را که تعدادشان ب30 نفر میشد از آمادگاه خارج کنم. فرمانده این کار را انجام داد تا نیروهایی که زیر نظر بنده بودند. در یک جا متمرکز نشده باشیم با این ترفند ما را متفرق کرد. بعد از اینکه نیروها را در پشت دیوار قسمت داخلی کاخ نیاوران مستقر نمودم. بلافاصله به آمادگاه برگشتم. در آن موقع تعدادی از همکاران که در طی سالهای متماری به من اعتماد کرده بودند و میدانستند نسبتاً به مسائل شرعی هم واقفم از من سؤال میکردند که تکلیف سوگندی که در دفاع از سلطینت و شاه خوردهایم چه میشود؟ و در این شرایط تکلیف چیست؟ البته این موضوع قبلاً هم بارها در میان نیروهای گارد جاویدان مطرح میشد. به آنها گفتم «همکاران عزیزم مگر شاه به تعهد و سوگند خود در رابطه با اسلام، ملت و میهن، وفادار و پایبند مانده است که ما به آن وفادار بمانیم؟ اگر او به راستی بر حق بود در این شرایط بحرانی که باید فرمانده کل قوا بر کشور و نیروهای مسلح حکم براند از کشور فرار نمیکرد. اگر او به سوگند خود وفادار میماند و به اسلام و ملت خیانت نمیکرد، شرعاً باید از او دفاع میکردیم. ولی او خود پیش از همه فرار را بر قرار ترجیح داد، پس ما دیگر شرعاً و عرفاً هیچگونه تعهدی به شاه و رژیم پهلوی نداریم و عهد و پیمانی بین ما باقی نمانده. چراکه جداسری از خود او بوده.» در حالی که اغلب همکاران حرفهای مرا تصدیق میکردند، شهید امانالله حاجیان مرا از یک توطئه با خبر کرد. به من گفت هر چه سریعتر به هر نحوی که شده از اینجا فرار کن و گرنه تصمیمات بدی بر علیه شما دارند. از آن لحظه به بعد تصمیم جدی به فرار گرفتم. با همان لباس نظامی کلاه آهنی بر سر تفنگ ژـ3 خشاب 20 تیری فشنگ. چون مسؤولیت تعدادی از پستهای نگهبانی را به عهده داشتم، بنابراین به بهانه سرکشی از پستها با همکاری یکی از نگهبانهای پشت دیوار کاخ در یک فرصت زمانی مناسب از دیوار قسمت جنوب شرقی کاخ نیاوران بالا رفتم چون زمین شیب زیادی داشت لذا قسمت خارج دیوار ارتفاعش به مراتب از قسمت داخل بیشتر بود ولی چارهای نداشتم باید از آنجا میپریدیم. ارتفاع به حدی بود که با آن بدن ورزیده موقعی که به زمین برخورد کردم کنترلم را از دست دادم به شکلی که کلاه آهنی چند متری از سرم پرت شد. از جای خود برخاستم صاحبخانه را دیدم که در حیاط را باز گذاشته که از آنجا بگریزم. چنان عجله داشتم که کلاه آهنی را جا گذاشته و خود را با سرعت به خیابان اصلی رساندم. خیابانی که از طرف اقدسیه به طرف نیاوران میرفت. در آن موقع با سیل عظیمی از مردم مواجه شدم و به ملت پیوستم. بسیاری مرا با شور و شوق به آغوش گرفتند. خوشحال بودم که توانستهام از کاخ نیاوران فرار کنم و در جمع هموطنان قرار بگیرم. متأسفانه در همان حال بعضی قصد داشتند اسلحه را از من بگیرند و برخیها میخواستند مرا به پایگاههای خود ببرند و در آن میان بعضاً به من میگفتند شما طرفدار کدام حزب و گروهی هستی. با صدای بلند گفتم به حزب و گروهی وابسته نیستم. من طرفدار اسلام و پیرو خط امام خمینی(ره) هستم. با شنیدن جملات من پیروان خط امام (ره) از من حمایت کردند. و مرا سوار یک پیکان کردند. به سمت منزل حرکت کردم. در واقع اگر دوستداران انقلاب و امام (ره) نبودند تفنگ خود را از دست داده بودم. در آن حال رفتن به خانه بدون اسلحه برایم بسیار دردناک و فاجعه بود. در هر حال خود را از منطقه نیاوران به منطقه نظامآباد خیابان سبلان شمالی و از آنجا به منزل پدرخانمم که همسر و بچهها آنجا بودند رساندم خانواده با دیدن من که لباس نظامی در تن و اسلحه در دست داشتم شگفتزده شده بودند. خدایا تو سالم برگشتی من خودم هم اصلاً باورم نمیشد که سالم به آغوش گرم خانواده برگردم. لازم به ذکر است پس از تشریف فرمایی حضرت امام (ره) از فرانسه به ایران یعنی از تاریخ 12 بهمن تا پیروزی انقلاب اسلامی تنها چند ساعت به ما مرخصی دادند که از خانواده سرکشی کنیم در تمام آن ایام در حال آمادهباش بودیم. در همان چند ساعت از فرصت استفاده نموده به اتفاق یکی از همکاران خوب به نام عزبالله ذوالفقاری که اهل اراک بودند، خود را به مدرسه علوی محل اقامتگاه حضرت امام خمینی (ره) رساندیم. در آنجا خود را به یک روحانی میانسال جهت همکاری معرفی نمودیم. پس از گفتوگوی مفصل در ارتباط با گارد جاویدان. ایشان ما را به شهید محمد منتظری که در مدرسه علوی مسؤولیت کلیدی داشتند معرفی نمودند و شهید محمد به گرمی از ما استقبال نمودند. صحبتهای مفصلی هم با ایشان انجام گرفت. در کل به این نتیجه رسیدیم که تا آخرین لحظه در گارد جاویدان بمانیم آن هم به دو دلیل اول اینکه حضور ما و امثال ما در بین طرفداران رژیم سلطنت تخریبکننده روحیه آنان بود، ثانیاً ما میتوانستیم توطئه و اقدامات آنان را بر علیه نهضت امام (ره) خنثی نماییم. پس از پایان گفتوگو با شهید محمد خود را به منزل که در منازل سازمانی لویزان ساکن بودیم به خانواده رساندم. یک ساعت بیشتر نزد خانواده نبودم. در آن موقع به همسرم که واقعاً در توفیق و پیروزیهای من نقش برجستهای داشتند سفارش و وصیت نمودم اگر من در پادگان، کاخ و یا در هر جای دیگر کشته شدم بدان که برای دفاع از ارزشهای اسلام است و به او یادآور شدم هر چه زودتر اینجا را ترک کنید بروید منزل پدرتان. چون در نزد پدر و مادرت بیشتر میتوانید آرامش روحی داشته باشید با خانواده خداحافظی و داع نمودم خود را به پادگان لویزان رساندم.
در هر حال پس از گذشت یکی دو روز از پیروزی انقلاب اسلامی مجدداً به اتفاق همکار عزیزم عزتالله دوالفقاری در مدرسه علوی خود را به شهید محمد منتظری رساندیم. موضوع آمادگاه و نحوه فرار خود را از کاخ نیاوران به عرض ایشان رساندم. از فرط خوشحالی مرا به آغوش گرفت و این جمله را فرمود با این کارت به شما اعتماد لازم را پیدا کردم و عملاً اعتمادش را به من ثابت کرد و در تاریخ 27/11/57 نخستین حکم مأموریت خود را به عنوان مأمور اقامتگاه حضرت امام خمینی (ره) از دست شهید محمد منتظری دریافت کردم.
پس از آن دوستی و همکاری تنگاتنگ و شبانهروزی من و شهید محمد خاصه در رابطه با چگونگی تشکیل، سازماندهی و آموزشی نهاد مقدس سپاه پاسداران آغاز شد. من از نیروهای مؤمن و انقلابی و متخصص گارد جاویدان که قبلاً با رژیم پهلوی مبارزه و مخالفت کرده بودند و تخصصهای ویژهای داشتند استفاده کرده و تعداد هفتاد تن از انها را برای سازماندهی و آموزش نیروهای پاسدار انتخاب و از ارتش به سپاه مأمور شدند که از میان آنها بیش از 10 نفر در جبهه حق علیه باطل به درجه رفیع شهادت نائل گشتند و بسیاری از آنان درجات جانبازی و آزادگی را بر سینههایشان سنجاق کردند.
ضمناً از اینکه نامی از فرمانده آمادگاه کاخ نیاوران به میان نیاوردم چون پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایشان به انقلاب و به نظام مقدس جمهوری اسلامی پیوستند و در جبهه حق علیه باطل نیز شرکت داشتند.
شایان ذکر است دوستان و همکاران وفادار و متعهد به اسلام، در گارد جاویدان تنها شهید حاجیان و مهدی توکلی نبودند و حرکت نیز بر علیه رژیم پهلوی تنها حماسه کاخ نیاوران نبود. بلکه حماسه روز عاشورای سال 57 که توسط درجهدار شهید اسماعیل سلامت بخش و سرباز شهید امیدی عابد در ناهارخوری پادگان لویزان به وقوع پیوست و تعدادی از نیروهای گارد جاویدان کشته شدند.
آن قیام در آن مقطع زمانی در ارتش در نوع خود بینظیر بود، چرا که بعد از آن حماسه بزرگ، شاه از ترس نیروهای گارد جاویدان تا زمان فرار از ایران در محوطه کاخ نیاوران ظاهر نشد، به جرأت میشود گفت آن اقدام شجاعانه در رفتن شاه از ایران نقش بسزایی داشت. ضمناً ناگفته نماند مبارزات پنهانی من و دوستانم برمیگردد به قبل از سال 1358. آقای شهید حاجیان و بعضی دیگر از همکاران باایمان برای نابودی صاحبان کاخهای ظلم و بیعدالتی بارها اعلام آمادگی میکردند. ولی به دلایل مختلف موقعیت زمانی و مکانی فراهم نمیشد.
مشخصات حماسهسازان کاخ نیاوران:
1- سید علی اکبر مصطفوی فرزند سید مهدی تاریخ تولد 1323 محل تولد در بخش طاغنکو روستای «نمونه و شهید پرور سلیمانی» در توابع نیشابور استان خراسان رضوی. ایشان در سالهای نخست انقلاب و پس از آن در ایام دفاع مقدس نقش عمدهای در دفاع از ارزشهای اسلامی و میهن عزیز ایران داشتند. شهید صیاد شیرازی در سال 75 در دانشگاه افسری امام علی (ع) ایشان را به دانشجویان این دانشگاه معرفی نمود و گفت: برادر عزیزی که افتخار پیدا کرده و ثبات شخیصیتش جاودانه شد برادری که در اول جنگ تحمیلی در منطقه سر پل ذهاب با هجوم همه جانبه دشمن بعثی در محاصره دور خورد و اسیر دشمن شد و 10 سال در اسارت به سر برد...
از روز اول انقلاب با او آشنا شدم، چرا که او از ارتش به سپاه مأمور شد ... ارتشیها در سازمان یافتن سپاه نقش اساسی داشتند چه در ردههای بالاتر و فرماندهی به عنوان نمونه شهید سردار یوسف کلاهدوز، ایشان هم از نیروهای گارد جاویدان بودند که تا جایگاه قائم مقامی فرمانده کل سپاه دست یافتند، و چه در ردههای پایینتر در سطح آموزش و آماده شدن در عملیاتها که این برادر کمک میکرد،
تشکیلات را سازماندهی میداد، میجنگید تا یاد بگیرند و ایشان در آموزش و تیراندازی مربی سپاه بود.
2- شهید امانالله حاجیان فرزند کریمالله تاریخ تولد 1329 محل تولد بخش صحنه از توابع کرمانشاه روستای علیا، تینامو
3- مهدی توکلی فرزند علی تاریخ تولد 1324 محل تولد شهرک شهید محمد بروجردی از توابع شهرستان بروجرد استان لرستان
همانقدر که دفاع هشت ساله ما یک نبرد ویژه بود گفتن از آن خصوصاً به زبان هنر نیز نیاز به ظرافتها و ویژگیهای خاص دارد و باید کوشید تا در آثار سینمای دفاع مقدس چنان خون تازهای را به جریان بیندازیم تا یاد آن هیچگاه از جوشش نیفتد و چون فرزند خلفی برای حادثه کربلا همواره زنده و جاوید باقی بماند.
بدیهی است که در صورت عدم توجه به اصول جدی و سادهانگاری به سرعت و چنان غیرمنتظره مخاطب خود را از دست خواهیم داد که حتی تصور آن نیز دشوار خواهد بود. در زمان جنگ اقتضای زمان این بود که تمام رسانهها و تمام هنرها رنگی از حماسه به خود بگیرند و لاجرم به عرصه شعارزدگی وارد شدیم که اجبار این بود و این را زمانه ایجاب میکرد تأمل تمام دنیای ما نیز با پررنگ کردن برخی جنبهها و دادن شعارهای دهان پر کن روحیه رزمندگان و مردم را حفظ کنیم، اما پس از جنگ این روند باید قطع شده و یک خیزش فرهنگی عظیم برای تبیین هنر پایداری انجام میگرفت که...
از اینها که بگذریم باید پذیرفت که افسوس خوردن بر گذشته وای کاش گفتن دردی از ما دوا نخواهد کرد و ما باید با توجه به نوینترین فاکتورها و تازهترین مطالعات برای جبران مافات به میدان وارد شویم.
نشانهشناسی سینما رشتهای کم و بیش جدید در زمینه مطالعات نظری سینماهاست. نشانهشناسی یا نقد نشانهشناسی، فیلم را به عنوان یک زبان یا نظام زبانی مرکب از علائم تفسیری که شامل تصویر شاخص و نمادهاست مورد بررسی قرار میدهد. تصویر، بازنمود شیء است. شاخص، نشانهای است که نقش کارکردی برای شیء تصویر که در فیلم پیدا شده، پیشنهاد میکند. نماد نشانهای است که معنا یا مفهومی را جدا از معنای ذاتی خود شیء تلقین کند، مثل صلیب که نماد مسیحیت است در سینمای دفاع مقدس چفیه و پلاک، نمادی از رزمندگان شده است. تلاش نشانهشناسان در تحلیل فیلم از طریق مطالعه نشانههایش بر این است که معنای خاص و نیز شیوه ارتباطی فیلم را آشکار کنند. از سوی دیگر مکتب نشانهشناسی ساختاری یا ساختارگرایی به گونهای تئوری تحلیل فیلم است که با نقد نشانهشناسی به لحاظ رهیافت سیستماتیک آن نسبت به تحلیل فیلم رابطهای تنگاتنگ دارد و «یوری لوتمن» از بنیانگذاران برجسته تئوریهای امروزین این مکتب است، اما باید توجه داشت که ساختارگرایی بیشتر بر دیدگاههای فرمنگاری تأکید دارد تا رهیافتهای زبانشناسی. نشانهشناسی به همین شیوه اصول ساختارگرایانه گاه در بررسی کامل آثار یک کارگردان سینما برای ردیابی الگوهایی که معنای اجتماعی و فرهنگی را آشکار کند، به درک بهتر هنرمند مورد مطالعه میانجامد. در این معنا ساختارگرایی با نقد مولف و از آنجا با تئوری ژانر (انواع فیلم) ارتباط مییابد. مثلاً در ژانر دفاع مقدس که در این نوشته مقصود ماست هنرمند مؤلف یا کارگردان مؤلفی مثل حاتمیکیا با توجه به نشانهشناسی آثارش کاملاً میتواند مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد تا آیندگان از زوایای مختلف با نحوه کار او آشنا شده و ضعفهای احتمالی را برطرف کرده و با برجسته کردن نشانهها و نمادهای مثبت و قدرتمند در آینده آثار فاخری را در این عرصه خلق کنند.
منتقدان نشانهشناس به علت توجه حرفهای و اعتقاد به تجزیه و تحلیل متن، بیشتر بر فیلم داستانی با روایتگر تأکید دارند و در این راه تکنیکهای کلاسیک تحلیل متون هنری دانش زبانشناسی و نویافتهای ویژه نشانهشناسی سینما را به کار میگیرند.
البته باید گفت تمام نتایج پژوهشها و تحقیقات ساختارگرایان به تمامی جدید و ناآشنا نیستند. روششناسیهای اخیر بیتردید مدخلی بر این یافتهها گشودهاند.
سهم عمده رهیافت ساختاری و سرچشمه اکثر جاذبههایش در این حقیقت نهفته است که رهیافت یاد شده میخواهد مکشوفات کهنه و نو را در شمایی قرار دهد که شناسایی جایگاه و خط و ربط آنها در سطوح گوناگون گستره پژوهشی باشد و هر یک از آثار را هم به صورت مستقل و هم به مثابه جزیی از یک نظام وجودی بزرگتر در نظر گیرد.
سهم دیگر این رهیافت آن است که وجود زبانهای هنر، فرهنگ و غیره را امری مسلم میداند. آنها را از زبانهای طبیعی متمایز میکند و به دنبال توصیف ترکیببندی زبانهای هنری، چگونگی افاده آگاهی این زبانها را نشان داده و طبیعت، یک چنین آگاهی هنری را تشریح میکند.
کوتاه سخن، در تولد سینمای دفاع مقدس متن، پل ارتباطی آموزش و انتقال زبان هنری مناسب است و این متن بستری بسیار پراهمیت به نام فیلمنامه دارد و نشانههایی که در متن نوشتاری فیلمنامه استفاده میشود، شالوده نشانهشناسی سینمایی فیلمهای گونه دفاع مقدس را تشکیل میدهد.
سینما با ما سخن میگوید. سینما با بسیار صداهایی که دیدگاههای متقابل بسیار پیچیدهای را تشکیل میدهند با ما سخن میگوید و میخواهد درکش کنیم.
درک سینما و فیلم به چند فاکتور پراهمیت نیاز دارد که چنانکه قبلاً هم گفتیم یکی از ارکان و پایههای اصلی آن فیلمنامه اثر به حساب میآید. در سینمای دفاع مقدس فیلمنامهنویس ابتدا باید درک درستی از نشانههای بارز دفاع مقدس داشته باشد تا با استفاده از کارکرد درست و استفاده مناسب از آنها در متن به درک مفهوم پیچیده فرهنگ پایداری به مخاطب یاری برساند، جدا از نشانههای کلیشهای رایج در سینمای دفاع مقدس یعنی فاکتورهایی مثل پلاک، پوتین، چفیه، خاکریز و ... همچنین نشانههای کلامی در دیالوگها مثل حاجی، سید، بسیجی و ... شعارهای استفاده شده از سالیان در این ژانر نشانههایی هم وجود دارد که کمتر استفاده شدهاند و به اندازه تمام نشانههای کلیشهای میتوانند همان مفاهیم را به ذهن مخاطب متبادر سازند.
برای مثال فرهنگ جبهه یک راهنمای خوب به حساب میآید که توسط مهدی فهیمی و گروه همراهش تهیه شده و دارای جنبههای بسیار زیادی هستند که هنوز چندان که باید از آنها استفاده نشده است. علاوه بر این نظام نشانهای که منجر به معناشناسی ویژه میشود در میان خاطرات بسیار رزمندگان نیز میتوان عناصری یافت که هم از لحاظ سوژه و هم از لحاظ دستیابی به نشانههای ویژه دفاع مقدس فیلمنامهنویسان را یاری دهد.
به بیان واضحتر فیلمنامهنویسی در حوزه سینمای دفاع مقدس باید به سمت تخصصی شدن پیش برود یعنی فیلمنامهنویسان دفاع مقدس تنها در این رشته عمیق شوند چرا که دفاع مقدس دریایی است بیکران که به اندازه ثانیه – ثانیه این هشت سال میتوان از آن در و صدف و جواهرات گرانبها استخراج کرد. با وجود نهضت خاطرهنویسی که پس از انقلاب رخ داد و بیش از هزار عنوان کتاب خاطرات شخصی به چاپ رسید، این توقع، توقع بالایی نیست و کمترین کاری است که فیلمنامهنویسان و سینماگران دفاع مقدس میتوانند انجام دهند، یعنی اولاً به شکل کلی تاریخ دفاع مقدس را فرا گیرند و از میان این همه خاطره و آثار منتشره در باب دفاع هشت ساله ایرانیان در برابر عراق و تمامی کشورهای استکباری که خود را پشت مترسک صدام مخفی کرده بودند بهترینها را مطالعه و بر آن متمرکز شده و نشانهها و معناهای جدید از میان آن بیرون کشند و مورد استفاده قرار دهند.
همان طور که همه میدانید خاطرهنگاری به شکل نوین را به اروپا نسبت میدهند. در ایران نیز خاطرهنویسی نوین با سفر رجال ایرانی به فرنگ در زمان صفویه و خصوصاً قاجاریه به بعد باب شد، اما فقط در میان رجال سیاسی شخص شاهان ( مثل ناصرالدین شاه) و کسانی که خاطراتشان به نحوی با تاریخ و سرنوشت این سرزمین گره خورده بود ماند و فقط عدهای خاص به این کار روی میآوردند، ولی بعد از فروپاشی سلطنت پهلوی، مردم عادی کوچه و بازار در طول انقلاب و بلافاصله در جنگ تحمیلی خود در رأس اتفاقات تاریخسازی قرار گرفتند که خاطراتشان پربها شد و نهضت خاطرهنویسی بزرگی ایجاد کرد که این خود خوراک آمادهای برای هنرمندان خصوصاً نویسندگان فراهم آورد.
از این رو است که تأکید میکنیم فیلمنامهنویسان دفاع مقدس باید به شکل تخصصی به این ژانر بپردازند. چنان که هر یک خود دارای پشتوانهای غنی از تاریخ و فرهنگ دفاع مقدس هشت ساله میباشند، بدین شکل دیگر شاهد نخواهیم بود که فیلمنامهنگاری در نگارش یک فیلمنامه اردوگاهی از نشانههای فیلمهای اردوگاهی و فضای اسارت اسیران جنگهای جهانی اول و دوم سود برد. در بخش اسارت نیز جنگ ما با دیگر منازعات رخ داده بر کره خاکی تفاوت بسیار دارد و نحوه تعامل و برخورد بعثیان با اسرای ما مؤید این نکته است و حتماً باید فیلمنامهنویسی که میخواهد در مورد اسارات و وضعیت اسیران ایرانی بنویسد باید با وضعیت آنها و نشانهها و معناهای مستند در فرهنگ اسارت ایرانیان آشنا باشد. بدین صورت است که میتوان به عنوان محمل مناسب ساخت یک فیلم از فیلمنامهای غنی آغاز کرد و با ساختاری مناسب خروجی قابل قبولی را انتظار کشید. در ارتباط هنری، هم زمان برخورد زیبایی شناسی و هم تن در آن زبان باید در تمامی مدت تحقق و انجامشان ویژگی غیر قابل پیشبینی خود را حفظ کنند. پس اگر میخواهیم این ویژگی را همیشه در آثارمان شاهد باشیم باید به شکل تخصصی بر این ژانر پرموضوع کار کنیم و چنان دستمایهها و متنهایی بنگاریم که هرچه بیشتر به هنر نزدیک شوند.
تأکید نشانهشناسی این ژانر را نیز در انتها بار دیگر گوشزد میکنیم، یعنی همین شکل که در تحلیل فیلمهای چارلی چاپلین ما بر اساس گریم نمونهای چارلی که جنبه همیشگی داشته و نوعی نشانه برای مخاطبان به حساب میآید و از پیش نزد تماشاگران شناخته شده است و همه انتظار آن را دارند رنگ و روغن و گریم و لباس همیشگی، شگردهای بازیگری همیشگی، موقعیتهای نمونهدار و کنایههایی بر نمونه انسان یگانه در عالم واقع همه اینها ما را قادر میسازد تا از وحدت نگارش که میتوان همچون یک ساختار یکپارچه هنری به آن بنگریم، استفاده کنیم. باید در فیلمهای ژانر دفاع مقدس نشانههای خاصی وجود داشته باشد که حتی اگر به زمان حال و پس از جنگ نیز پرداخته شود به نوعی با استناد به آن نشانهها بتوانیم تاثیر خاص فرهنگ پایداری را بر مخاطب بگذاریم.
البته قبلاً هم گفتیم که لزوماً نباید از نشانههای کلیشهای و دستمالی شده پیشین سود جست و اگر فیلمنامهنویس به شکل تخصصی با این ژانر کار کند که میتواند نشانههای جدید و بدیهی را استخراج و علاوه بر نوآوری حسن نوستالژیک آن هشت سال را نیز به بیننده القا کند.
در پایان باید گفت هر قدر از جنگ فاصله میگیریم باید انتظار خلق آثار غنی تر و پرمحتواتری از آن روزها داشته باشیم.
نمی خواهم از شهادت حسین علم الهدی و یارانش در ۱۶ آذر سخن بگویم که بارها گفته اند، حسین فلان سال به دنیا چشم گشود، دارای فضایل اخلاقی بسیار بود و … در انتها بگویم که در تاریخ فلان به ملکوتیان پیوست. می خواهم از دانشجویانی حرف بزنم که حسین علم الهدی نماد آنها بود. دانشجویانی که می توانستند به راحتی به بهانه تحصیل علم و دانش و بهانه های مختلف از زیر مسوولیت سنگین دفاع از میهن شانه خالی کنند ولی به خوبی به وظیفه سنگین خود واقف بودند و همواره می کوشیدند مطیع امر ولایت باشند و چون اصحاب وفادار رسول الله (ص) و امامان، جان خویش را فدای اسلام و انقلاب نو پای اسلامی کردند.
این جوانان کودکی و نوجوانی خود را در حکومت خودکامه پهلوی گذراندند و جوانی خود را به انقلاب سنجاق کردند و با انتخاب درست تبدیل به اسطوره هایی برای تمام جوانان، خاصه دانشجویان شدند.
نکته پراهمیت در این قضیه، اهمیت فرهنگسازی در دوران سیاه و پر از ظلمت ستمشاهی بود، در آن دوران مبارزان درجه اول و در راس آنها ، معمار کبیر انقلاب اسلامی با تکیه بر فرهنگ غنی اسلام و تحلیل و تبیین شاخصه های اساسی این فرهنگ برای جوانان نسلی از جوانان را تربیت کردند که انقلاب را به پیروزی رسانده و پس از آن در دفاع مقدس چنان درخشیدند که گاه نسل های امروز می پندارند رسیدن به چنان درجاتی خاص آنها بوده و آنها را بسیار دور از دسترس و موجوداتی فراتر از خود می پندارند.
نه، رمز جاودانگی حسین ها و دیگر قهرمانان دفاع مقدس فرهنگ سازی قوی و غنی توسط رهبران و مبارزان درجه اول انقلاب و رهبر کبیر آن امام خمینی(ره) بود. آن روزها چون اکثر افراد مبارز جز سنگرهای فرهنگی پایگاه دیگری نداشتند، برمنبرها و در نشست ها، هیات ها و … جوانان را با تمام توان با فرهنگ اسلام و شاخصه های آن آشنا کرده و آنان را چنان آماده می کردند که در مواقع لزوم این جوانان بتوانند با انتخاب های درست و مناسب، حیرت جهانیان را برانگیزند.
ولی پس از وقوع انقلاب، مسوولیت های سنگین و تصدی پست های مدیریتی و تحمل سختی و حساسیت اداره کردن نظام نوپای انقلاب باعث شد کم کم مساله پراهمیت فرهنگ و فرهنگ سازی مغفول بماند، از این رو اولا تعریف بیش از حد و بزرگ کردن شهدا و دفاع مقدس و کشیدن هاله ای از تقدس بیش از اندازه بر هر چیز در دفاع مقدس و از طرف دیگر عدم تبیین درست و استفاده مناسب از فرهنگ باعث شد تا بسیاری از جوانان فکر کنند که شهدایی مثل علم الهدی یا همت یا …انسان هایی خاص بوده اند و برگزیده شده اند تا چنین دلاوری ها و ایثارگری هایی را به نمایش بگذارند.
در حالی که باید مسوولان فرهنگی ما پس از دفاع مقدس تاکید می کردند که این همه شهید و ایثارگر انسان هایی عادی مثل همه ما بودند. جوانانی که اشتباه هم می کردند عاشق می شدند و انسانی عادی بودند ولی در هنگامه درست انتخابی شایسته کردند تا تبدیل شوند به اسطوره های خاکی این سرزمین که به افلاک پیوستند.
یکی از آزادگان مشهور که ۱۰ سال از عمر خود را در اردوگاه اسارت گذرانده است همیشه در صحبت های خود می گوید: «دفاع مقدس ما آنقدر شیرین و زیبا بود که حتی اگر به اندازه سر سوزنی بخواهیم به شیرینی آن بیفزاییم، دل دیگران را خواهد زد. اگر فقط واقعیات دفاع مقدس بدون کوچک ترین کم و زیادی را بتوانیم انتقال دهیم آن وقت می توانیم نسل های دیگری چون نسل ایثارگران دفاع مقدس بسازیم ولی اگر بخواهیم بیش از حد بر شیرینی های آن هشت سال بیفزاییم ممکن است در آینده عده ای از جوانان ناآگاه اصل قضیه را هم زیر سوال ببرند یا اینگونه بیندیشند که هیچ گاه نمی توانند چون این ایثارگران باشند.» چند روز دیگر سالگرد شهادت نماد دانشجویان شهید است، حسین علم الهدی و یارانش که برای حفظ شهر هویزه از تجاوز ۲۵ کیلومتر پیش روی کرده و سینه هایشان را در مقابل تانک های پولادین سپر کردند و با عشق و ایمان این ارابه های آهنی را در مشت ها شان مچاله کردند.
حسین و یارانش درست مثل همه جوانان این مرز و بومند، قهرمانانی که در تاریخ این سرزمین هر کجا که صفحات آن را بگشایی سر برمی دارند و خود را به نگاه پرسشگر جستجوگران خواهند آویخت. آنها هم انسان بودند با تمام خصیصه های انسانی، اما با پذیرش منافع دیگران به جای خود و انتخاب ایثارگری، اسطوره شدند. یاد تمام قهرمانان این سرزمین گرامی باد.
سه شنبه 17آذر 1388 -- 20ذی الحجه 1430 --8دسامبر 2009 -- شماره 24634
گپ تلفني با «محمودرضا غلامي» معاون پژوهشي و ارتباطات فرهنگي استان سيستان و بلوچستان
اميرحسين انبارداران
اشاره:
اواخر امرداد ماه امسال بود كه دعوت شدم به زاهدان تا در كارگاه آموزشي «ترويج فرهنگ ايثار و شهادت در مطبوعات استاني» براي روزنامهنگاراني كه دستي بر قلم دفاع مقدس داشتند، سخن بگويم
آن نشست دو روزه، جداي از صفايي كه براي من به ارمغان آورد اين نكته را هم گوشزدم كرد كه استانهاي دور از مركز چقدر استعداد دارند و چقدر زيبا. حلاوت آن نشست دوروزه و اشتياقي كه اهالي رسانه استان سيستان و بلوچستان به كسب تجربه داشتند، براي من حيرتانگيز بود و هست. و چه بهرهها كه نصيبم شد و چه دوستان خوبي پيدا كردم. از جمله روزنامهنگاراني مثل آقايان: افسري و گزمه و معصومي و حتي همين سنچولي، خبرنگار خودمان در زاهدان.
اما آنچه كه تحسين مرا به عنوان يك مركزنشين به دنبال داشت، تلاشهاي خستگيناپذير ميزبان بود. محمودرضا غلامي كه آن نشست در حوزه معاونت او در اداره كل بنياد شهيد و امور ايثارگران استان سيستان و بلوچستان برگزار ميشد، مثل يك سرباز به هر سو سرك ميكشيد تا برنامهاش طبق نظم پيش برود.
آن روزها گذشت تا چند روز پيش كه در تهران ديدمش و بازهم شاهد تلاش خستگيناپذيرش بودم، براي اين كه بتواند كتابي را براي استانش (سرزمين ميرحسيني) چاپ كند ماجرايي شنيدني داشت آن كتاب. حيفم آمد در اين باره با او گپي نزنم. كتاب «به همين سادگي» بهانهاي شد براي گپ، اما...
***
* ارادتمندم جناب غلامي، اين طرفها؟!
ـ سلامت باشيد. راستش آمدهام پيگير چاپ يك كتاب باشم.
* اثر خودتان است؟
ـ نه،همان كتاب «به همين سادگي» را كه قبلاً قصهاش را برايت گفتم.
* نويسندهاش؟
ـ محمدعلي آقاميرزايي نوشته. زندگينامه داستاني شهيدان محمدعلي و محمدحسين طباطبايي است كه پدر و پسر بودهاند.
* حالا كي چاپ ميشود؟
ـ خدا بخواهد تا يكي دو ماه ديگر برايت ميفرستم.
* بايد كتاب خاصي باشد كه از زاهدان آمدهايد تهران دنبالش!
ـ قصه مفصلي دارد. قبلاً برايت گفتم، شايد يادت نباشد. اين كتاب را سال 1383 محمدعلي آقاميرزايي نوشت. خودش هم داد استاد اميرحسين فردي و ايشان تأييد كرد و حتي روي آن نوشت: «من اين كتاب را شش بار خواندهام و توصيه ميكنم دوستان آن را بعد از چاپ حتماً بخوانند». ما هم با اين توصيه خوب كتاب را فرستاديم تهران براي تأييد، اما كارشناسان مربوطه كار را رد كردند و گفتند كه قلم كتاب ژورناليستي است. راستش مانده بوديم حيران كه نظر اينان را بپذيريم يا توصية استاد اميرحسين فردي را؟ مــــانده بوديم چه كنيم. از يك سو بدون اجازه مركز نميتوانستيم آن را چاپ كنيم و از طرفي هم بسيار مشتاق انتشارش بوديم تا اين كه اتفاق قشنگي رخ داد.
* مايلم بشنوم!
ـ تلفنت طولاني ميشود و خرجت ميرود بالا!
* مهم نيست. روزنامه پولش را ميدهد! بفرماييد...
ـ راستش امسال ما در ادامه كارهايي كه انجام ميدهيم يك كميته تأليف و تدوين آثار هم در معاونت خودمان تشكيل داديم و شيوهنامهاي جديد هم از مركز رسيد كه بنا بر آن به استانها اين اختيار داده ميشد كه طبق آن شيوهنامه خودشان اقدام به انتشار آثار كنند.
* مبارك است!
ـ سلامت باشيد.
* افراد اين كميته چه كساني هستند؟
ـ آقايان دكتر صمصام، دكتر مشهدي و دكتر كيخا فرزانه.
* «به همين سادگي» را ميداديد اين دوستان نظر بدهند!
ـ اتفاقاً نكته همين جاست. دكتر صمصام كتاب را خواند و ويرايش كرد و گفت: اين كتاب اشكم را درآورد!
بعد هم گلايه كرد كه چرا براي چاپ آن اين همه تأخير داشتهايم. قصه را برايش گفتيم. ميدانيد چه گفت؟
* گفت چي؟
ـ گفت اگر شما اين كتاب را در كشور خودمان چاپ نميكنيد، من آن را ميفرستم سوييس تا برادرم كه مقيم آنجاست چاپش كند. اين كتاب باارزش بايد زودتر منتشر شود.
* عجب!
ـ خلاصه كه الآن هم آخرين كارهاي كتاب را در تهران انجام داديم و انشاءالله به زودي چاپ شدهاش را برايت ميفرستم.
ناگفتههایی از عملیات آزادسازی بانه و ارتفاعات آربابا
محمدعلی آقامیرزایی

سیدعلیاکبر مصطفوی پیش از انقلاب از پرسنل ارتش بود که در سه دوره، نفر اول مسابقات تیراندازی ارتشهای جهان شد. او که از نیروهای انقلابی ارتش بود شناسایی شد اما پیش از دستگیری فرار کرد و بعد از انقلاب محافظ بیت امام (ره) شد. از تبحر او در تیراندازی با سلاحهای مختلف مخصوصاً خمپاره، هم شهید صیاد و هم دیگران در خاطراتشان از او تجلیل کردهاند. او در اوایل جنگ در منطقه سرپل ذهاب به اسارت درآمد و 10 سال را در اردوگاهها گذراند. این خاطره حاوی نکات مهمی است که برای نخستین بار منتشر میشود.
دو روز بعد از آزادسازی سنندج خبر رسید یک گردان نیرو از سپاه تهران به سرپرستی برادر سیدداوود رسولی و یک گردان از تیپ قوچان لشکر 77 خراسان بیش از یک ماه در داخل پادگان بانه محاصره شده و در بدترین و سختترین شرایط به سر میبرند. شهید صیاد شیرازی از پادگان سقز زنگ زد و درخواست کرد که هر چه سریعتر با سلاحهای سنگینی که در اختیارمان بود خود را به پادگان سقز برسانیم. هماهنگی لازم با سپاه انجام شد و نهایتاً 30 نفر از همرزمان پاسدار و 15 نفر از داوطلبان ارتشی از گروه ضربت پایگاه سوم شکاری نوژه همدان به سرپرستی ستوان حسین عباسپور داوطلب شدند و در تاریخ 1/3/59 با این نخبگان ارتش و سپاه به طرف پادگان سقز حرکت کردیم.

مسیر را با احتیاط پیموده و بدون درگیری به پادگان سقز رسیدیم. صیاد به استقبال ما آمد، لباس خاکی پلنگی به تن داشت و از ما استقبال گرمی به عمل آوردند. نیروها را در پادگان مستقر کردیم و نزد شهید صیاد رفتم و ایشان وضعیت نیروهای تحت محاصره در بانه را تشریح کرد و از نیروهای موجود گفت که در آزادسازی بانه قرار بود عمل کنند. یک تیپ از لشکر 16 زرهی قزوین، نیروهایی از تیپ 55 هوابرد شیراز و تعدادی از خلبانان هوانیروز و... قبل از اینکه برای نماز مغرب و عشاء جلسه را تمام کنیم، از من خواست که در جلسه بعد از نماز که با مسؤولان و فرماندهان مأموریت فردا برگزار میشد از طرف سپاه شرکت کنم.جلسه بعد از نماز برگزار و گفتوگو در اتاق عملیات داغ شد. سرهنگ پورموسی فرمانده لشکر 16، سرهنگ دوم راد فرمانده تیپ زرهی لشکر 16، سرگرد شهید معصومی که موهای سرش را با تیغ زده بود، سروان محمدیفر، سروان یوسف دزفولیان از تیپ 55 هوابرد شیراز و چند نفر از خلبانان و افسران پادگان سقز در این جلسه حاضر بودند و با وجود اینکه چند نفر از افسران درجهای بالاتر از شهید صیاد داشتند، ولی شهید صیاد به عنوان مسؤول جلسه سخن گفت و هدف از اجرای عملیات را در مرحله اول بازگشایی محور سقز به بانه و در مرحله دوم شکستن محاصره پادگان بانه و در مرحله سوم آزادسازی قله آربابا که به شهر و پادگان مشرف است و در مرحله پایانی آزادسازی شهر بانه ذکر و جزئیات عملیات را در بحث و تبادل نظر نهایی کرد و قرار شد قبل از رسیدن ستون نظامی به مواضع و کمینگاههای ضدانقلاب خلبانان نیروی هوایی کمینگاههای دشمن را در هم بکوبند و در قسمت دوم عملیات امنیت ارتفاعات خاصه محورهای مشرف به گردنه خان با هلی برن تأمین شود. گردنه خان 40 کیلومتر بعد از سقز قرار داشت و از این گردنه تا بانه 15 کیلومتر فاصله بود. ضمناً در جلسه قرار بر این شد تا ستون در شب به هیچ عنوان حرکت نکند و در آخر مسؤولیت هر یک از افسران و نیروها مشخص شد. مسؤولیت پاکسازی و برقراری امنیت ارتفاعات قسمت شرق گردنه خان با اجرای عملیات هلی برن به من واگذار شد و قسمت غرب به سروان یوسف دزفولیان. ستون صبح روز 2/3/59 از پادگان سقز به مقصد بانه حرکت کرد. نیروهایی که قرار بود هلی برن کنند در پادگان منتظر پرواز شدند. ما نیز قرار بود با دو هلیکوپتر 214 و با اسکورت هلیکوپترهای جنگی کبری هلی برن میکردیم و مشغول تمرین بودیم تا فرمان صادر شود.
تا ساعت 5/3 بعدازظهر اطلاعی از ستون نرسید. کمی نگران شدیم. به ما دستور پرواز دادند. با بیش از 15 نفر از نیروهای آموزش دیده، سوار دو هلیکوپتر 214شدیم و دو هلیکوپتر کبری ما را اسکورت میکردند. طولی نکشید که در ارتفاعات شرق گردنه خان در فاصله یک متری از زمین مردها پریده و زمینگیر شدند. به غیر از سلاح انفرادی، تیر بار سنگین و خمپارهانداز 81 م.م از نوع تامپلا همراه داشتیم که بسیار مفید واقع شد و ضدانقلاب در حال فرار را با تیربار سنگین و خمپاره انداز به هلاکت رساندیم. هلی برن که خاتمه یافت مواضع و سنگرهای افراد را مشخص کردیم. در حال حفر سنگر شهید صیاد و بیسیمچی همراهش خود را به ما رساندند. پس از احوالپرسی از نحوه عملیات ما و دزفولیان ابراز رضایت کرد. ظاهراً سه ساعت منتظر هواپیمای جنگی میشوند ولی در نهایت با گلولهباران مطلوب سرگرد معصومی با توپهای 188 م.م خودکششی اهداف را منهدم میکنند و این سبب تأخیر چند ساعته ستون شد.
شهید صیاد آن شب ماند و با هم یک سنگر دو نفره کندیم. سرباز بیسیمچی او نیز سنگری در کنار ما حفر کرد. 9 شب بعد از خواندن نماز و خوردن غذای کنسرو در حال صحبت بودیم که یک باره تکهابری شبیه یک جنازه کفنپوش در آسمان روی نیروهای ستون در گردنه خان دیدیم. صیاد نگاه کرد و گفت، این یک نشانه است و از فاجعه میگوید. هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که صدای ناله و فریاد نیروهای خودی از بیسیم به گوش رسید. پیگیری کردیم و دریافتیم برخلاف قرار قبلی جلوی ستون حرکتکرده و با حرکت، ستون در کمینگاه مرگبار دشمن قرار میگیرد. خبرها از تعداد زیادی شهید، اسیر، مجروح و انهدام خودروهای سبک و سنگین و غنیمت گرفتن تعدادی تانک اسکورپین به دست دشمن حکایت داشت.
واقعاً تکان دهنده و فاجعهبار بود. شهید صیاد از اینکه ستون بر خلاف دستور صریح در شب حرکت کرده ناراحت بود؛ ولی چارهای نبود جز اینکه از بقیه نیروها بخواهیم هرجا هستند زمینگیر شوند و دفاع کنند. ما نیز به علت امکان تخمین مسافت نمیتوانستیم شلیک کنیم چرا که امکان برخورد به نیروهای خودی میرفت. شهید صیاد با پادگان سقز و از آنجا با پادگان سوم شکاری همدان تماس گرفت و خلبانان ارتش با شلیک منور روی دشمن اجرای آتش کردند. پروازها تا صبح ادامه داشت و با مقاومت نیروها در داخل ستون آتش قطع شد. تا صبح بیدار بودیم، شب دلگیر و غمباری بود. بعد از نماز صبح با شهید صیاد به طرف گردنه خان رفتیم به محل درگیری شب قبل رسیدیم. کامیونهای منهدم شده و جنازه شهدا در داخل جاده به چشم میآمد.
در همین حال یک سپاهی که موفق به فرار شده بود، خودش را به ما رساند، هنوز در لابهلای دندانهایش ماسههایی که به خوردش داده بودند دیده میشد. شهید صیاد عقیده داشت که با وجود روحیه متزلزل نیروها باید حرکت کنیم و محاصره پادگان بانه را بشکنیم ولی به رغم آمادگی نیروهایم، کسانی که در ستون بودند با التماس هم، حرف فرمانده خود سرهنگ پورموسی را اطاعت نمیکردند. شهید صیاد نیز از اول تا آخر ستون و با دستورات اکید آنها را موظف به حرکت کرد، ولی متأسفانه اثری نکرد و آنها گفتند که چه حرکت کنیم و چه در دادگاه نظامی محاکمه شویم هر دو یکی است و مرگ در هر حالت در انتظار ماست. من گفتم نیروها احتیاج به یک عملیات روانی دارند تا روحیهشان بهتر شود و بتوانیم اعتمادشان را جلب کنیم و با چند نفر از نیروهای زبده در یک عملیات ضربتی وارد روستایی شویم که احتمال میدادیم افراد آن روستا در عملیات و کشتار دیشب نقش داشته باشند تا نیروها از شوک خارج شوند. شهید صیاد پذیرفت. بیدرنگ با چند پاسدار و نخبگان گروه ضربت پایگاه نوژه 2 تا 3 کیلومتری فاصله محل درگیری تا روستا را طی کردیم. دو قبضه تیربار در ارتفاعات مشرف به روستا که 40 خانوار داشت، مستقر کردیم تا کسی اجازه خروج از روستا را نداشته باشد و بقیه داخل روستا شدیم و 8 نفر را دستگیر کردیم که دو تای آنها زن بودند. همه بدنهایی ورزیده با لباس کردی و کفشهای آدیداس برتن داشتند. خانمها بسیار ورزیده بودند به شکلی که در طول راه اصلاً احساس خستگی نمیکردند. با این افراد به محل ستون بازگشتیم همه به خصوص شهید صیاد به ما تبریک گفتند و دور ما حلقه زدند.
فردای آن روز صبح زود به غیر از توپهای 155 م.م خودکششی الباقی همگی آماده حرکت به طرف بانه شدیم. آن زمان من داخل نفربر شنی دار قرار گرفتم، در جلوستون حرکت میکردم. برای درهم کوبیدن نقاط مشکوک و کمینگاههای دشمن با خمپاره انداز 120 م.م که در داخل نفربر جا سازی شده بود و با تیربار گرینف تیراندازی انجام میدادم. مسیر 15 کیلومتری از گردنه خان تا نزدیکی شهر بانه بیش از ده هزار گلوله تیربار روی مواضع نفرات دشمن که در حال فرار بودند تیراندازی کردیم. تانکهای چیفتن نیز با تیربار کالیبر 50 و توپهای مربوطه روی مواضع دشمن تیراندازی میکردند. حجم آتش سنگین ما نیروهای ضد انقلاب را به وحشت انداخته بود. تاب مقاومت نیاورده، قبل از رسیدن ستون فرار را برقرار ترجیح دادند. ضمناً مسوولیت عملیات هلیبرن آن روز برای آزادسازی قله آربابا به عهده شهید صیاد بود. افرادی را که ایشان برای عملیات هلیبرن انتخاب کرده بودند اغلب از گروه ضربت پایگاه هوایی همدان بودند.
دو فروند هلیکوپتر 214 برای اجرای عملیات به پرواز درآمدند. هلیکوپتر اولی حدوداً 7 نفر از نیروها را در ارتفاع آربابا پیاده میکند. بلافاصله با دشمن درگیر میشوند که یکی از برادران به نام علی اکبر اصلانی و دیگری به نام حاج محمدی از قسمت زانو مورد اصابت گلوله قرار میگیرد (بعدها در عملیاتهای جنوب به درجه شهادت نایل شدند) الباقی به سختی میتوانند از آن مهلکه نجات یابند و خود را به پادگان برسانند. هلیکوپتر دومی که شهید صیاد در داخل آن بوده موقعی که میبیند هلیکوپتر اولی با شکست مواجه شده، قبل از پیاده کردن نیروها قله را ترک میکند، ولی مورد اصابت چندین گلوله قرار میگیرد. یکی از برادران به نام محمد سلیمی که بغل دست شهید صیاد قرار داشتند مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و دقایقی بعد شهید میشود. یکی دیگر از برادران به نام حشمتالله حاجیان نیز در کنار شهید صیاد بوده قمقمهاش مورد اصابت گلوله قرار میگیرد.
در هر حال ستون بیوقفه و پیروزمندانه بدون تلفات با درهم کوبیدن کمینگاههای دشمن به راه خود ادامه میداد تا اینکه به نزدیکی شهر رسیدیم با توجه به شرکت در عملیاتهای سال 58 و آشنایی که به نقاط مختلف شهر و پادگان داشتم، از طرفی اطلاع کامل داشتم که یک گردان از لشکر 1 مرکز چگونه در مدخل ورودی شهربانه در کمین دشمن قرار گرفته و نزدیک به صد نفر شهید و مجروح شدند بنابراین باید با برنامهریزی دقیق و حساب شده عمل میکردیم. در ابتدا دستور توقف ستون را در فاصله یک کیلومتری شهر صادر کردیم سپس برای جلوگیری از دید دشمن با گلولههای دودزای خمپاره انداز 120مم قسمت شمال و شمال غربی شهر بانه را کاملاً پوشاندیم. با ایجاد دیوارهای از دود به نیروها دستور حرکت داده شد تا زمانی که نیروها در قسمت شمال غربی شهر دقیقاً مقابل پادگان مسیر جاده بانه به سردشت در یک میدان باز مستقر نشده بودند، شلیک گلولههای دودانگیز ادامه داشت. پس از استقرار کامل ستون، ما نیز به نیروها ملحق شدیم. مجدداً خمپاره اندازها را در محل استقرار ستون مستقر کردیم.
پس از استقرار 3 قبضه خمپاره انداز 120 مم به اتفاق تعدادی از همرزمان به طرف پادگان حرکت کردیم. قبل از اینکه وارد پادگان شویم، برادرانی که بیش از یک ماه در محاصره قرار داشتند، با شور و شوق وصف نشدنی به استقبال ما آمده بودند. با دنیایی از شادی و امید شتابان همدیگر را به آغوش کشیدیم. در همان ساعتهای اولیه ورودمان به پادگان، یکی از برادران پاسدار که در محاصره قرار داشتند به بنده پیشنهاد کرد ساختمانی که در کنار شهر قرار داشت و یکی از پایگاههای دشمن بود که قبل از ورود ما به پادگان مرتباً به سوی پادگان تیراندازی میکردند، با خمپاره انداز آن را هدف قرار دهم. فاصله ما تا آن ساختمان تقریباً 5/1 کیلومتر میشد. خمپارهانداز را به سمت هدف مورد نظر تراز کردم. گلوله اول حدود 50 متر جلوی پایگاه دشمن اصابت کرد. گلوله دومی، مرکز پایگاه را منهدم ساخت همراه با شعله ورشدن آتش و دود صدای تکبیر الله اکبر بلند شد. پس از شکستن محاصره دشمن و آزاد سازی پادگان، شبانه با شهید صیاد برای آزاد سازی قله آربابا نشستی در داخل پادگان داشتیم. در آن نشست راه و روشهای مختلفی از دوطرف برای آزاد سازی قله آربابا مطرح شد. در نهایت به این نتیجه رسیدیم. نیروهای پیادهای که قرار است از داخل پادگان به طرف قله حرکت کنند، از پایین ارتفاع تا رسیدن به بالای قله در صورت تدارک نمودن مهمات خمپارهانداز 120م.م را به خواست خداوند طوری پشتیبانی کنیم که دشمن نتواند به نیروهای پیاده آسیب برساند بنابراین به خاطر کمبود مهمات خمپاره انداز عملیات ما دو روز به تأخیر افتاد. شهید صیاد برای تأمین مهمات با یکی از مسؤولان مربوطه تماس گرفت. مهمات مورد نیاز برای فردای آن روز با هواپیمای باربری 130- C ارسال شد. به مقدار یک کامیون مهمات با پالتهای مخصوص توسط چترهای بزرگ از ارتفاع بالا به محلی که ما در آنجا مستقر بودیم فرو ریخت. از نظر مهمات خیالمان آسوده شد.
بعد از ثبت تیر اهداف برای اجرای عملیات فردا اعلام آمادگی کردم. نیروهای پیاده بیش از صد نفر زیر نظر شهید صیاد و با همکاری سروان یوسف دزفولیان و شهید شهرامفر و ستوان علی اصغر نوری از واحد نیروی مخصوص تیپ (نوهد) نیروها را شبانه سازماندهی کرده، صبح زود پس از اقامه نماز خود را به پای قله میرسانند. با هماهنگیهایی که قبلاً با شهید صیاد صورت گرفته بود، به محض اینکه نیروها به نقطه مورد نظر رسیدند، شهید صیاد با من تماس گرفت که آماده اجرای عملیات هستیم. دو قبضه از خمپاره اندازها را روی هدف شماره یک که قبلاً ثبت تیر کرده بودم، روانه کردم. گلوله اولی را 500 متر الی 600 متر جلوی نیروهای پیاده شلیک کردیم به همین نحو نیروها پیشروی میکردند و من هم گام به گام با دو قبضه خمپارهانداز 120 م.م جلوی نیروها را پاکسازی میکردم. قبضه دیگر هم سنگرهای دشمن را در بالای قله هدف قرار داده بود. مرتباً شلیک میشد و از سوی دیگر با توپهای 155م.م خودکشش به دیدهبانی ستوان ناصر آراسته از گردنه خان روی قله آربابا اجرای آتش داشت. با توجه به اینکه شهید صیاد از تخصص بالای دیدهبانی برخوردار بود، بنابراین همین امر سبب شده بود گلولههای خمپاره انداز و توپ دقیق روی مواضع دشمن فرو ریزد.
و ما در حال پیشروی به سمت نوک قله هستیم و دشمن را در حال فرار میبینیم. دشمن پس از ماهها استقرار در قله آربابا تاب مقاومت نیاورده سنگرهای خود را یکی پس از دیگری رها نمود و از قسمت جنوب قله پا به فرار گذاشت. بعد از آن رزمندگان اسلام قله را به تصرف خود در آوردند. در آن هنگام بود که شهید صیاد از طریق بیسیم مژده پیروزی و فتح قله را به بنده اطلاع داد در پی آن صدای اللهاکبر نیروها در پایین و بالای قله آربابا طنین افکن بود. پس از آزادسازی قله آربابا حیفم آمد که نروم و از نزدیک محل اصابت گلولههای خمپاره انداز را که از مسافت حدود پنج کیلومتری تیراندازی کرده بودم نبینم. بنابر این با تعدادی از خدمههای خمپارهانداز حرکت کردیم به مقصد قله.
از میان درختان بلوط گذشتیم، رسیدیم به نوک قله. استحکامات و سنگرهایی که دشمن ضد انقلاب در داخل آنها قرار داشتند کمی پایینتر از نوک قله بود. سنگرها یک وضعیت طبیعی داشت یعنی در شکافها و درزهای کوه بود. طوری که اگر هلیکوپتر یا هواپیمای جنگی قصد تیراندازی به روی سنگرها را داشتند با سنگ درز کوه را میبستند که از ترکش گلولهها در امان باشند و اگر هلیکوپتر 214 برای اجرای عملیات هلی برن قصد پیاده کردن نیرو در ارتفاع را داشت از داخل سنگر خارج میشدند. هلیکوپتر و نیروها را به گلوله میبستند و یا اگر نیروی پیاده از پایین به بالا حرکت میکرد به همان نحو عمل میکردند. شهید صیاد فتح قله آربابا را به عنوان یک حماسه بزرگ و به یادماندنی و پیروزی دلچسب از آن یاد میکردند. بعدها که تعدادی از نیروهای دموکرات را به اسارت درآوردیم اعتراف میکردند با از دست دادن قله آربابا جدا از شکست فیزیکی از نظر روحی بدترین شکست ما در کردستان بود. با شکستی که در قله آربابا نصیب ضد انقلاب شد برای آزادسازی شهر بانه چندان مشکلی نداشتیم.
حدود صد نفر از برادران پاسدار و ارتشی را با شهید صیاد سازماندهی کردیم. زیر نظر شهید صیاد به طرف شهر حرکت کردیم. قبل از اینکه نیروهای پیاده وارد شهر شوند یک دستگاه تانک به دستور شهید صیاد داخل شهر شد. طولی نکشید صدای شلیک توپ به گوش رسید. در ابتدا تصور کردیم صدای شلیک توپ اسکورپین دشمن بود که به غنیمت گرفته بود. ولی بعداً متوجه شدیم صدای گلوله تانک خودمان بود. برای رعب و وحشت در دل ضد انقلاب جولانی در داخل شهر داده و تیری هم رها کرده بود. بعد از برگشت تانک از داخل شهر نیروهای پیاده با احتیاط و به آرامی توأم با رگبار تفنگ و تیربار وارد شهر شدیم. قبل از رسیدن به مرکز شهر دشمن پایگاههای خود را ترک کرده بود. در پی فرار آنان از شهر رزمندگان اسلام در پایگاههایی که دشمن قبلاً در آنها مستقر بودند مستقر شدند بدین طریق شهر بانه نیز آزاد و در کنترل نیروهای ما قرار گرفت.