تبليغاتX
دست نوشته ها ...
ناگفته‌هايي از عمليات پيروزمندآزادسازي سنندج 


گفت‌وگو و نگارش: محمدعلي آقا‌ميرزايي

سردار آزاده و جانباز سيد‌علي‌اكبر مصطفوي را پاسداران نسل اول به خوبي مي‌شناسند. او در دل كاخ نياوران در گارد جاويدان محمدرضا پهلوي سرود خميني‌اي امام را سر داد و پس از فرار از آمادگاه كاخ به رود خروشان انقلاب پيوست، پس از پيروزي مردم بر رژيم پهلوي با محمد منتظري آشنا شد و به سپاه پيوست و وظيفه آموزش نيروها را بر عهده گرفت، چند ماهي هم مسؤول حفاظت از بيت امام خميني (ره) بود. وي در عمليات‌هاي دوره اول و دوره دوم درگيري‌هاي كردستان نقش اساسي ايفا كرد و به واسطه مهارت در تيراندازي و دقت درشليك با سلاح‌هاي سنگين توانست ضربه‌هاي بسياري به ضد انقلاب كردستان وارد كند. شهيد صياد وقتي تخصص اين قهرمان تيراندازي سنتو را ديد در عمليات‌هاي بسياري با او شركت كرد كه در خاطراتش به آن اشاره شد ه است.

وي با وجود سن بالايي كه دارد و تحمل 10 سال اسارت در اردوگاه‌هاي مرگبار عراق و خلق حماسه‌هاي بسيار تاكنون دوبار در سال‌هاي اخير به قله دماوند صعود كرده است. روايت سردار مصطفوي از آزادسازي سنندج از اين رو خواندني است كه وي مشاهدات خود را بي‌كم و كاست گفته و اين سخنان را امير سيدحسام هاشمي جانشين هيأت معارف جنگ ارتش كه معاون شهيد صياد شيرازي در آن عمليات بوده، تأييد و تكميل كرده است. با هم دو روايت از حماسه‌اي بزرگ را مي‌خوانيم:



مثل روزهاي گذشته صبح روز پانزدهم ارديبهشت ماه سال 59 در ساختمان مجاور بيت جماران، پاسداران و محافظان بيت را آموزش مي‌دادم و از اصول اساسي دفاع از شخصيت برايشان مي‌گفتم كه يك نفر آمد و گفت كه چند پاسدار مراجعه كرده‌اند. به طبقه همكف آمدم. سه پاسدار از نيروهاي قديمي پادگان ولي عصر آمده بودند و كمي مضطرب به نظر مي‌رسيدند. رفتيم به يكي از اتاق‌هاي طبقه اول و آنها با ناراحتي از اوضاع بحراني كردستان گفتند. مرحله اول درگيري‌هاي كردستان و غرب كشور از اواخر اسفند ماه سال 57 آغاز و در تاريخ 25/5/58 به اوج رسيد. ضد انقلابيون در پاوه يك ماه گروهي از پاسداران موسوم به دستمال سرخ‌ها را محاصره كردند و گروه‌هايي كه براي ياري آنها رفتند همگي به محاصره درآمدند. در اين زمان فرمان تاريخي امام(ره) براي آزادسازي پاوه منتشر شد و من كه در روانسر بودم به ياري گروهي از ارتشياني كه با سلاح‌هاي سنگين خود براي ياري به آزادسازي پاوه اعزام شده بودند ستوني تشكيل داديم و با اجراي دقيق آتش توپ و خمپاره و تيربارهاي سنگين، دشمن را متواري كرده و به ياري تيزپروازان هوانيروز كه ستون را پشتيباني مي‌كردند پاوه را آزاد ساختيم. 26/5/58 پاوه آزاد شد و اين عمليات بي‌وقفه ادامه يافت تا اينكه در آبان ماه سال 58 غائله كردستان و قسمتي از غرب كشور خاتمه يافت و پايگاه‌هاي ضد انقلاب در اختيار و كنترل رزمندگان اسلام قرار گرفت. بعد از آن هيأتي به نام حسن نيت توسط آقاياني چون داريوش فروهر و... تشكيل شد و با نيروهاي محلي به مذاكره نشست و به نام حسن نيت، رزمندگان انقلابي را از پايگاه‌ها خارج كرده و ضد انقلاب را دوباره در آن مناطق مستقر كردند تا اينكه با بحراني شدن دوباره از اوايل سال 59 گروه‌هايي براي سركوب ضد انقلاب راهي كردستان شدند و مرحله دوم آزادسازي شهرهاي كردستان از سنندج مركز استان آغاز شد. مي‌گفتند كه محمد بروجردي مسؤول سپاه كردستان وخامت اوضاع را در نامه‌اي به سپاه يادآور شده و درخواست كمك فوري كرده است. بعدها تصوير اين نامه را ديدم كه به واسطه فوريت و عجله روي سربرگ‌هاي ارتش شاهنشاهي نوشته شده بود. در پاسخ به اين نامه دو گروه از سپاه ازتهران به فرماندهي احمد اسليمي و از اصفهان به فرماندهي رحيم صفوي به منطقه اعزام شده بودند ولي اوضاع همچنان بحراني و حساس بود و به واسطه عدم آشنايي به شيوه‌هاي تخصصي رزم در مناطق مزبور توفيق چنداني حاصل نشده و همچنان خطر، جان نيروها را تهديد مي‌كرد و هر روز كه مي‌گذشت عده بيشتري به شهادت مي‌رسيدند. شهيد صياد شيرازي نيز به همراه امير سيدحسام هاشمي كه آن زمان سروان بود از طرف بني‌صدر و ارتش براي ياري به نيروهاي كردستان راهي شده بودند.

با پاسداران محافظ خداحافظي كرده و يكي از نيروهاي متعهد و متخصص را به جاي خود گماشتم و به بيت امام(ره) رفتم، با حاج‌احمد و حجت‌الاسلام حاج آقا توسلي جريان را در ميان گذاشته و اجازه گرفتم تا دوباره كوه‌هاي كردستان را زير گام گيرم.

آن روز تا غروب مشغول تهيه لوازم و انتخاب افراد شدم. نزديك ظهر به ساختمان موسوم به خليج كه پايين چهارراه پاسداران يا سلطنت‌آباد سابق و نزديك به پادگاه 06 ارتش بود رفتم. در، در قسمت غربي پايين از خياباني كه به لويزان منتهي مي‌شود انبار تداركات سپاه قرار داشت. قبلاً اين ساختمان محل اسكان مستشاران آمريكايي بود. مسؤول تداركات سپاه آقاي محسن رفيق‌دوست در مقابل درخواست‌هايم گفت كه هر چه در انبار داريم همين است بيا و خودت انتخاب كن. به طبقه پايين رفتيم. دو قبضه خمپاره‌انداز 120 ميلي‌متري و سه قبضه تيرانداز كاليبر 50 را با مهمات تحويل گرفتم و با كاميون به پادگان ولي‌عصر بردم. چون وقت نداشتم كه ميدان تير رفته و تيربارها را تنظيم كنم در همان محوطه پادگان هدف‌گيري تيربارها را با لبه‌ شيرواني‌هاي سقف آسايشگاه تنظيم كرده و با شليك‌هاي پي در پي، تيربارها را تنظيم كردم. از كميته نزديك پادگان زنگ زده و پرسيده بودند كه آيا اتفاقي افتاده است چرا كه اين تيراندازي معمول نبود.

صبح روز 16/2/59 با كاميون‌هاي حامل خمپاره و تيربار و نفراتي كه انتخاب كرده بودم عازم پايگاه يكم شكاري در فرودگاه مهرآباد شديم. 12 نفر از مربيان حرفه‌اي در سپاه كه اكثراً از بچه‌هاي قديم گارد بودند را با خود برده بودم. در پايگاه يكم شكاري با يك فروند هواپيماي130- C عازم فرودگاه سنندج شديم. طولي نكشيد كه هواپيما در فرودگاه سنندج به زمين نشست. در ابتداي ورودمان به فرودگاه از طريق نيروهاي مستقر جوياي وضعيت شهر و موقعيت نيروهاي خودي و دشمن شديم. با اطلاعات به دست آمده متوجه اوضاع بحراني منطقه شده و فهميديم كه اكثر مناطق حساس در اختيار وكنترل ضد انقلاب قرار گرفته است. آنها به شهر كاملاً مسلط شده بودند و حتي رسيدن دو گروه از پاسداران اصفهاني و تهراني هم كمكي به تغيير وضعيت نكرده بود و نيروهاي حرفه‌اي ضدانقلاب توانسته بودند آنها را تحت فشار قرار داده و تلفات بسياري بگيرند و شهداي سپاه را افزايش دهند. گروهي از پاسداران بومي و ارتشي‌ها در پادگان ارتش محاصره شده بودند و در فشار بسيار مقاومت مي‌كردند و به جز ارتفاع ديدگاه و ساختمان پيشاهنگي قديم كه اكنون پايگاه سپاه بود و ارتفاع معروف به منبع آب بقيه ارتفاعات و نقاط حساس در دست ضد انقلاب بود.

بدون درنگ سوار خودروها شديم و به سمت مدخل ورودي شهر حركت كرديم؛ جايي كه پاسداران مستقر بودند. فاصله فرودگاه تا آنجا پنج كيلومتر بود. اولين كسي كه به استقبال ما آمد برادر رحيم صفوي بود كه به عنوان مسؤول نيروهاي اعزامي از سپاه اصفهان و من نيز با مسؤوليت هماهنگ‌كننده نيروهاي سپاه و ارتش به يكديگر معرفي شديم. اين نخستين ديدار و آشنايي ما بود. پس از مختصر توجيهي از وضعيت شهر و منطقه به محل استقرار نيروها رسيديم؛ ارتفاعي كه به ديدگاه معروف بود و از نظر ديد و اجراي آتش با سلاح سنگين به مواضع و پايگاه‌هاي دشمن جاي مناسبي بود. نيروهاي مستقر كه حدوداً 70 نفر بودند به استقبال ما آمدند. گروهي به فرماندهي احمد اسليمي و ديگران تحت امر رحيم صفوي، در همان ابتداي ورودمان به ديدگاه همگي با اشتياق و علاقه‌مندي اعلام آمادگي كردند كه براي اجراي هرگونه مأموريت آماده‌ايم. ديدگاه را به عنوان پايگاه استقرار نيروها انتخاب كرديم. در وسط اين محوطه يك حوض آب قرار داشت كه خالي از آب بودو براي استقرار خمپاره‌انداز جاي بسيار خوبي بود. خمپاره‌اندازها را مستقر كرديم و تيربارهاي سنگين و يك قبضه توپ 106 ميلي‌متري را در كنار حوض جا داديم.

عده‌اي از پاسداران نسبت به عدم موفقيت و ناكامي‌هاي روزهاي گذشته ابراز ناراحتي كرده و نسبت به عملكرد عمليات‌ها و اجراي آن نارضايتي داشتند. من هم گفتم كه به اميد خدا و توكل به او و با همت شما دلاورمردان قول مي‌دهم كه به زودي ضربات سنگيني به ضد انقلاب وارد كرده و انتقام خون شهدا را از ضد انقلاب خواهيم گرفت.

در همان ارتفاع ديدگاه با امير سيد‌حسام‌الدين هاشمي ديدار كرده و افتخار آشنايي و دوستي تاكنون را با او پيدا كردم. ايشان در آن زمان با درجه سرواني جانشين عملياتي ارتش و شهيد صياد شيرازي و هماهنگ‌کننده عمليات ارتش و سپاه در ديدگاه بودند. شهيد صياد به اتفاق ايشان به منطقه آمده و بعد از استقرار براي دريافت نيرو به همدان رفته بود تا با تيپ 10 همدان بازگردد. از فرداي روز ورود به ديدگاه، سلاح‌هاي سنگين را در محل‌هاي مختلف مثل ساختمان راديو تلويزيون در مجاور ديدگاه و ارتفاع تپه شهدا در آن نزديکي و تپه منبع آب که تنها نقطه در اختيار ما بود مستقر کرده و بعد از اينکه از طريق نيروهاي کرد وفادار به انقلاب اطلاعات لازم را کسب کرديم خاصه از برادران شهيد داريوش چاپاري و برادر رحيم‌احمدي دقيق‌ترين اطلاعات را از مواضع وپايگاه‌هاي دشمن به دست آورديم و با اجراي آتش دقيق و مداوم روي پايگاه‌ها و مواضع دشمن در زمان کمتر از يک هفته چنان عرصه را بر دشمن و ضد انقلاب در داخل شهر تنگ کرديم که تاب تحمل مقاومت در داخل شهر را از دست دادند و ديگر نمي‌توانستند از شهر خارج شوند لذا بسياري از آنها با استفاده از تاريکي شب از محورهاي خاص فرار مي‌کردند و گروهي نيز در تاريکي از دره‌هاي مجاور به مواضع ما به پايگاه نزديک شده و با تيراندازي‌هاي پي‌درپي و بي‌امان سعي مي‌کردند ما را از مبارزه وادارند و روحيه نيروها را تضعيف کنند.

در يکي از همان شب‌ها تصميم‌گرفتيم به هر شکلي آتش ضدانقلاب را خاموش کنيم. در حالي که آنها لحظه‌به لحظه به پايگاه نزديک شده و در شيب منتهي به ديدگاه در پناه درختان روييده در کنار رودخانه از همان گودال به شليک بي‌وقفه ادامه مي‌دادند و واقعاً خواب و آرامش بچه‌ها را سلب کرده و حجم آتش سنگيني را روي مواضع ما باز كرده ‌بودند. احساس مي‌کردم آنها در فاصله کمتر از 200 متر ما قرار دارند. پشت خمپاره‌انداز قرار گرفتم و از همان حوض ديدگاه، خمپاره‌انداز را به سمت دشمن تنظيم کردم و با استفاده از چراغ قوه درجه زاويه‌ياب خمپاره‌انداز را بيش از 80 درجه تنظيم کردم. همين که آماده شليک شدم برادر سيدحسام هاشمي مرا صدا زد و گفت که دست‌نگهدار و تيراندازي نکن. علت را پرسيدم و او تذکر داد که لوله خمپاره‌انداز کاملاً عمودي است يعني در وضعيت 90 درجه قرار دارد و اين اقدام براي نيروهاي خودي کاملاً خطرناک است. گفتم که اينگونه نيست و اين خطاي چشم است و چون دشمن در دره است شعاع ترکش گلوله‌ها به نيروهاي خودي آسيبي نمي‌رساند. البته ايشان درست مي‌گفت و در شرايط عادي اين کاري خطرناک بود ولي چون ما در ارتفاع بوديم و دشمن داخل دره به ما آسيبي نمي‌رسيد، ولي براي اطمينان بيشتر نيروها را به زيرزمين ساختمان برديم. من نيز مجدداً ترازها را دقيقاً کنترل کردم و با توکل بر خداوند نخستين گلوله را به مواضع و محل اجتماع دشمن رها کردم. بعد از شليک چندين گلوله خمپاره‌انداز صداي تيراندازي قطع شد و تا صبح صداي گلوله‌اي از طرف دشمن شنيده نشد. ناگفته نماند تيراندازي با خمپاره‌انداز 120 ميلي‌متري بيشتر از 75 درجه ممنوع است ولي به علت وضعيت برتري ما از لحاظ قرار گرفتن در ارتفاع و شليک به دره من با زاويه 82 تا 85 درجه توانستم مواضع دشمن را کاملاً در هم بکوبيم. شهيد صياد شيرازي نيز با نيروهاي تيپ3 همدان همراه با برادر آزاده حميد طايفه‌نوروز روز 18/2/59 وارد ديدگاه شدند.

مدت‌ها بود که مشتاق ديدار ايشان بودم و سرانجام اين ديدار حاصل شد و پس از آن در بسياري از عمليات‌ها با يکديگر همکاري کرديم و به پيروزي‌هاي شيريني رسيديم. شهيد صياد به اتفاق حميد طايفه‌نوروز مسؤول عمليات سپاه همدان پس از اتمام عمليات پاکسازي و بازگشايي جاده همدان به سنندج از طريق قروه پيشروي کرده و جاده قروه به سنندج را آزاد کردند.

قبل از رسيدن ستون به گردنه صلوات‌آباد نيروهاي تأمين کننده جاده که براي شناسايي مسير راه در جلوي ستون در حال حرکت بودند با نيروهاي ضدانقلاب درگير شده و چند نفر از برادران ارتش و سپاهي به شهادت مي‌رسند. يکي از آن شهدا، شهيد شاه‌حسيني فرمانده عمليات نيروهاي سپاه همدان در آن مأموريت بودند از نيروهاي انقلابي ارتش که پس از پيروزي انقلاب از پايگاه نوژه همدان با سپاه همکاري داشته و پس از درگيري شديد در گردنه صلوات‌آباد به شهادت مي‌رسند ولي در نهايت با کمک خلبانان هوانيروز و با اجراي آتش سلاح‌هاي سنگين تيپ3 همدان روي مواضع ضدانقلاب ستون موفق مي‌شود راه خود را باز کرده و خود را به سنندج برساند و در قسمت شمال شرق شهر سنندج مستقر شوند.

هنوز خستگي راه از تن آنها بيرون نيامده بود که شهيد صياد پرسيد که آمادگي حمله به تپه و شهر را داريد؟ جواب دادم که اجازه دهيد دشمن بيشتر در شهر تضعيف شود و به تپه شهدا که ارتفاع اصلي و مشرف بر اکثر مناطق شهر بود مسلط شويم بعد اقدام به حمله کنيم. البته تا آن زمان بسياري از مواضع و سنگرهاي دشمن را در هم کوبيده بوديم ولي هنوز شهر آزاد نشده بود و تپه شهدا ارتفاع اصلي در اختيار ضدانقلاب بود. همان غروب بعد از نماز مغرب و عشا به اتفاق برادر شهيد صياد و برادر سيدحسام هاشمي و برادر رحيم صفوي طرح و نقشه آزادسازي شهر را ريختيم.

در اين طرح نيروهاي پياده زيرنظر شهيد صياد و برادر رحيم صفوي با پشتيباني سلاح‌هاي سنگين براي آزادسازي و پاكسازي شهر وارد عمل مي‌شدند. ابتدا تپه شهدا را در اختيار گرفته و سپس نيروها را در كل شهر گسترش مي‌دادند. چند روز بعد يعني بيست و سوم ارديبهشت ماه سال 59 قبل از اين كه نيروهاي پياده به طرف تپه شهدا حركت كنند با اجراي آتش سلاح‌هاي سنگين مواضع و سنگرهاي دشمن را در بالا و پايين تپه درهم كوبيديم تا نيروهاي پياده با آسودگي به سمت تپه يورش آوردند و در نهايت تپه شهدا با دادن يك شهيد به تصرف نيروهاي انقلاب درآمد و صداي تكبير نيروهاي ما برفراز تپه پايين ارتفاعات آبيدر طنين‌افكن شد. پس از آزادسازي تپه شهدا كه نزديك‌ترين ارتفاع به شهر بود، تعدادي از همرزمان پاسدار به فرماندهي برادر پاسدار شهيد موحددانش داوطلبانه وارد شهر سنندج شدند. البته با نابودي پايگاه‌ها و سنگرهاي ضدانقلاب در ارتفاعات و نقاط حساس كار چندان مشكل نبود. ضدانقلاب توانمندي خود را كاملاً از دست داده و تاب مقاومت نداشت. نيروهاي پياده از قسمت جنوب وارد شهر شدند و بدون درگيري به مركز شهر رسيدند و پس از آن ديگر نيروهاي پياده نيز وارد شده و حفاظت و كنترل شهر را به دست گرفتند و به اين ترتيب با لطف خداوند و همت برادران ارتشي و سپاهي و با هماهنگي و همكاري امير شهيد صيادشيرازي، سردار رحيم صفوي، امير سيدحسام هاشمي و نيز برادران بومي مثل محمدرضا ابراهيمي، علي اشرف‌امير، امين كروژدهي، چراغعلي مرادي و... در روز بيست و سوم ارديبهشت ماه سال 59 شهر سنندج مركز استان كردستان آزاد شد و برادران ارتشي و تعدادي از پيشمرگان مسلمان كرد كه 40 روز در مركز شهر در باشگاه افسران محاصره مرگباري را تحمل كرده بودند از اين دام بلا رها شدند. الحق والانصاف مقاومت آنها در بدترين شرايط حماسه بزرگي آفريده بود و اگر آزاد نمي‌شد چه بسا كه با شهادت همه آنان باشگاه افسران به دست نيروهاي ضدانقلاب مي‌افتاد افراد پادگان هم نمي‌توانستند كوچكترين اقدامي براي كمك به آنان كه در حدود 1000 متري خارج از پادگان بودند انجام دهند و تنها تحمل محاصره و دفاع از پادگان و جلوگيري از سقوط آن بهترين اقدامي بود كه افراد در پادگان شهر مي‌توانستند انجام دهند.

نيروها در تمام مناطق شهر گسترش يافتند و به تمام سنگرها و استحكامات ضدانقلاب نفوذ كرده و شهر را كاملاً در كنترل گرفتند. شهيد صياد شيرازي از عمليات ما بسيار خرسند بود و اين پايه دوستي عميقي شد كه تا شهادت سرخ گل ارتش تداوم داشت و به علت آشنايي با نحوه عمليات‌هاي ما بعد از آن در بيشتر مأموريت‌هاي كردستان خصوصاً پاكسازي محور سقز به بانه كه در خاطره بعدي به آن خواهم پرداخت و يكي از كليدي‌ترين عمليات‌هاي مرحله دوم پاكسازي كردستان بود افتخار همكاري و رزم دوشادوش را يافتم. پاكسازي ارتفاعات مشرف به گردنه خان در محور سقز به بانه خود حديث مفصلي است كه به آن خواهم پرداخت. از ديگر عمليات‌هايي كه با صياد همكاري كردم آزادسازي قله آربابا يكي از مستحكم‌ترين پايگاه‌هاي دشمن و آزادسازي شهر بانه بود.

او را انساني باايمان و مجاهدي خستگي‌ناپذير يافتم كه با دوستان مهربان و يكدل و در مقابل دشمنان چون كوه استوار بود. به ائمه(ع) عشق مي‌ورزيد، مثلاً شب‌هاي اول ماه قمري در منزل خود مراسم سخنراني و دعاي توسل برگزار مي‌كرد كه بسياري از دوستان و همرزمان در آن شركت مي‌كردند و من شبي زودتر به هيأت ايشان رفتم؛ چرا كه ساعت‌ها تغيير كرده بود و بي‌خبر بودم. از دور ديدم يك نفر چفيه‌اي به سر و صورت بسته خيابان جلو منزل شهيد را جارو مي‌زند. نزديك كه شدم ديدم خود صياد است. بعد از سلام و احوالپرسي رفتم تا جارو را از دستش بگيرم. قبول نكرد و گفت جارو كردن زير پاي عاشقان اهل بيت (ع) براي من افتخاري بزرگ است. الگويي ممتاز بود براي ديگر نظاميان. علمش توأم بود با آگاهي و آگاهي او ممزوج با معنويات و در كنار همه خصايل نيكوي اخلاقي، ورزش را يك اصل اساسي براي رزمندگان مي‌دانست و به توان بدني اعتقاد بسيار داشت. حرف و عملش يكي بود و تمام وجودش در خدمت به نظام و كشور خلاصه مي‌شد. تا لحظه شهادت دمي آرام نداشت و رفتارش با نيروهاي زيردست در نهايت ادب و برادري ولي با قاطعيت بود. تا اواخر ارديبهشت در سنندج مانديم.

در آخرين روزهاي ارديبهشت دوباره آماده شديم تا مأموريت بعدي يعني پاكسازي محور سقز- بانه و در نهايت آزادسازي شهر بانه را انجام دهيم.

روايت امير سيدحسام هاشمي از عمليات در سنندج

اجراي آتش با دقت تمام

امير سيدحسام هاشمي جانشين هيأت معارف جنگ از همرزمان شهيد سرافراز سرلشکر علي صيادشيرازي است كه در عمليات آزادسازي شهر سنندج از ابتدا با ايشان همراه بود. وي در مورد آزادسازي شهر مي‌گويد: «براي نخستين بار در عمليات آزادسازي سنندج با سيدعلي‌اكبر مصطفوي آشنا شدم. ايشان به همراه گروهي كه همگي از نيروهاي گارد شاهنشاهي محمدرضا پهلوي بودند از قبل و پس از انقلاب نقش مؤثري در جريان پيروزي و تثبيت انقلاب ايفا كرده بود.

وي فردي شجاع، دلير و متعهد بود با تخصصي ويژه در تيراندازي و به كارگيري سلاح‌هاي سنگين خاصه خمپاره‌انداز و انواع توپ‌ها و تيربارهاي سبك و سنگين. ايشان هنوز با وجود اينكه 65 سال دارد و مدت‌هاست تمرين نداشته در تيراندازي حيرت همگان را برمي‌انگيزد. ما از همان زمان تاكنون رابطه‌اي دوستانه داريم و آن آشنايي به يك رابطه بلند و پرثمر مبدل شد. ارديبهشت امسال در يك سفر جمعي به همراه ايشان و گروهي از دانشجويان دانشگاه‌هاي افسري از سوي هيأت معارف جنگ به جنوب، ايشان بدون آمادگي قبلي و تمرين و قلق‌گيري تيربارها، نمايش بسيار جالبي از تيراندازي را به اجرا گذاشت كه تحسين تمام استادان و جوانان دانشجو را برانگيخت. ورود گروه حرفه‌اي ايشان به سنندج سبب شد تا روحيه بسياري به نيروها تزريق شود. خصوصاً مهارت ايشان در استفاده از خمپاره‌انداز باعث شد كه وضعيت نيروها كاملاً تغيير كرده و روحيه‌ها ارتقا يابد. بنده در ديدگاه مسؤوليت هماهنگي بين نيروهاي ارتش و سپاه را به عهده داشتم. با ورود ايشان با هم مشورت كرديم و وضعيت منطقه را كاملاً براي ايشان تشريح كردم. آقاي مصطفوي از فرداي روزي كه به ديدگاه آمد با اطلاعاتي كه از نيروهاي بومي به دست آورده بود سنگرهاي دشمن را يكي پس از ديگري با اجراي دقيق آتش همراه با گروهش درهم مي‌كوبيد. همه در آن محيط سعي داشتند كار مفيدي انجام دهند. شهر در سيطره كامل ضدانقلاب بود و ما به جز ديدگاه، صدا و سيما كه در كنار ديدگاه قرار داشت و قسمتي از ارتفاع تپه منبع آب و فرودگاه پايگاهي نداشتيم. پادگان ارتش و باشگاه افسران در محاصره ضدانقلاب قرار داشت و وضعيت وخيمي بر آنها حاكم بود. من و شهيد صياد براي ياري به سپاهياني كه از اصفهان به فرماندهي برادر رحيم صفوي و تهران به فرماندهي احمد اسليمي آمده بودند به دستور رئيس‌جمهور وقت خود را به سنندج رسانديم.

شهيد صياد به همدان رفت تا با نيروهاي تازه‌نفس تيپ 3 همدان بازگردد و مرا به عنوان مسؤول در محل مأمور كرد. ما با گروه برادر مصطفوي راحت كار مي‌كرديم چرا كه داراي يك فرهنگ بوديم. آن زمان يك واحد با سلاح سنگين بسيار مؤثر بود و خصوصاً دقت و تخصص و تبحر اين گروه كمك شاياني به ما كرد. خيلي‌ها تيراندازي مي‌كردند، با تيربار يا خمپاره و اجراي دقيق آتش توسط اين گروه واقعاً شرايط را به نفع ما رقم زد و روحيه بسياري به نيروهاي خودي داد مثلاً به ياد دارم روزي به آقاي مصطفوي گفتم مي‌خواهيم جاده‌اي كه محل تردد ضدانقلاب است و پشت تپه قرار دارد را ببنديم ولي به خاطر وجود تپه جلوي اين جاده ديد اصلاً وجود نداشت و نمي‌توانستيم موفق شويم. برادر مصطفوي با گروه خود ابتدا مسافت را تخمين زده و با تنظيم دقيق و ماهرانه روي جاده اجراي آتش كردند و در فاصله يك صبح تا ظهر جاده را كاملاً تخريب و مسدود كردند و اين عمل باعث شد كه ضدانقلاب ضربه‌اي كاري دريافت كند و روحيه نيروها بهبود يابد. يا يك بار در خاطرم هست كه در فاصله كوتاهي از نيروهاي ما ضدانقلاب در دره و در پناه رودخانه و درختان آن چند روز و شب پناه گرفته و به شدت به سوي نيروهاي ما شليك مي‌كردند و واقعاً مي‌توان گفت كه خواب و آرامش را در روز و شب از نيروهاي ما سلب کرده بود. يك شب كه حجم آتش بسيار سنگين بود ايشان پشت خمپاره‌انداز رفت و زاويه‌ياب خمپاره را روي 85 درجه تنظيم كرد و رودخانه و درختان كنار آن را هدف گرفت. من اعتقاد داشتم كه در اين فاصله كوتاه و با اين درجه تقريباً عمود تركش خمپاره به نيروهاي خودي آسيب مي‌رساند ولي برادر مصطفوي اطمينان داد كه به خاطر وجود شيب و افتادن گلوله در شيب اين خمپاره كه 400 متر برد تركش‌هايش بود به خودي‌ها آسيب نمي‌زند.

نهايتاً به او اطمينان كرده و نيروها را براي احتياط به پناهگاه بردم و ايشان با اجراي آتش در همان وضعيت و اين فاصله اندك تمام كانون‌هاي تجمع ضدانقلاب را منهدم كرد و خيلي زود آتش آن را خاموش كرد. اين عمل روحيه نيروهايي را كه ديگر به‌ستوه آمده بودند به شدت بالا برد و سبب شد تا آرامش و امنيت به پايگاه ما بازگردد و ايجاد مزاحمت چند روزه نيروهاي ضدانقلاب پايان يابد. تيراندازي شديد آنها واقعاً معضلي شده بود كه خاتمه يافت. وقتي برادر شهيدم صياد با تيپ 3 همدان به ما ملحق شدند، عمليات محاصره سنندج تكميل شد. آنها از همدان در روز 18 ارديبهشت ماه با برادر آزاده طايفه‌نوروز رسيدند. در گردنه صلوات‌آباد به كمين دشمن برخورده ولي با رشادت و تحمل چند شهيد خاصه فرمانده عمليات سپاه همدان شهيد شاه‌حسيني توانسته بودند كمين را شكسته و خود را به ما برسانند.
شب 23 ارديبهشت با اجراي آتش شديد و دقيق خمپاره‌اندازها و سلاح‌هاي سنگين دشمن مجبور به فرار شد و تقريباً محاصره ما كامل شد و نهايتاً در روز 23 ارديبهشت تپه شهدا را در نخستين ساعات صبح با پشتيباني آتش سلاح‌هاي سنگين آزاد كرديم و شهيد موحددانش به عنوان فرمانده گردان جلودار وارد شهر شده و پس از آزاد كردن پادگان، برادران ارتشي و نيروهاي بومي انقلابي را از محاصره نجات داده و شهر را كاملاً در اختيار گرفتيم. شيريني اين پيروزي بزرگ با رشادت تك‌تك نيروهاي حاضر در اين عمليات به دست آمد و خاطره اين فتح دلنشين هميشه با يادآوري حماسه‌آفريني نيروهاي مؤمن و متخصص و دلاور ارتشي و سپاهي به اوج مي‌رسد.» اين عمليات كانون ضد انقلاب در مركز استان را از هم پاشيد.



راويان: آزاده ممتاز 10 سال اسارت سردار سيد‌علي‌اكبر مصطفوي و امير سيد‌حسام هاشمي
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:34  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

         ۱

وصدا

حجم انبوه لزجی شد

بر دامان سیاه سپیده.

مادروغ بزرگ را

نوشیدیم چون پیاله شیری ترش

وتلخی این فریب

پرچمی شد

در باد یاد.

         ۲

چقدر ساده بودیم

تا می پنداشتیم

مثل روزهای کودکی

آزادی را چون ریسمانی افکنده اند

ارزان بر چهارراه ها

ونمی دانستیم

در روز موعود

طناب دارمان خواهد شد.

         ۳

برادر لختی درنگ کن

این گردنی که به دندان می گزی

گوشت برادر زادگان توست

تف کن

می بینی

مارا چگونه بازی داده اند.

           ۴

می گویند شعر هایت

بوی خون می دهند

عفن ناکند

چه کنم؟

وقتی در لجن دست وپا میزنم

نمی توانم شعرم را پاک دامن دارم.

                ۴

کلاغ ها شهررا با غارغار اشک آورشان

پر کرده اند

امروز از آن هاست

شاید فردا  حا شیه های خیابان

ناله پرستو ها را معنی کند.

           ۵

به چشم خود دیدم

زیر ضربه های جهالت

له شد برادر کوچکم

با پیرهنی به رنگ غارغار کلاغ

له شد وسبز فریاد کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:36  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

                              اندکی سیاه چرده بود. با قدی نسبتا بلند و هیکلی  تنومند. لب های کلفت و حالت چهره اش بی اختیار مرا  به یاد هندی ها می انداخت. دایم تاکید می کرد که بعثی نبوده و به اجبار مسوولیت عکاسی سپاه سوم عراق را به عهده داشته است.

عبد بطاط عکاسی است که در جنگ هشت ساله به عنوان  خبرنگار و عکاس در جبهه های بسیاری حضور داشته است در سفر قبل سید، خیلی اتفاقی او را یافته بود.  او هنگام اشغال خرمشهر از ابتدا تا هنگامی كه شهر سقوط می کند و نیز هنگامی که خرمشهر دوباره آزاد می  شود، در آنجا حضور داشته است؛ درست مثل سعید صادقی  خودمان ولی در طرف دیگر. می گوید شیعه هستم و بعثی  ها شیعیان را درون خود راه نمی دادند و من تعجب می  کنم که چگونه یک عکاس شیعه به عنوان عکاس مخصوص عراق انتخاب شده است!

در بصره به همراه عبدالحلیم کاتب و چند همکار  روزنامه الزمان بصره را در دفتری محقر منتشر می کنند  و هم آنجاست که اولین دیدار با او انجام می شود و  نخستین گفت وگوها. خاطرات بسیاری دارد و نظرات شخصی  اش چندان در او رسوخ کرده که سخت می شود مطلبی خلاف  گفته هایش را به او چنان بفهمانیم که بپذیرد.  کمی از اندکی بیشتر پول، خصوصا دلار را دوست می دار.  به لطف صد دلاری هایی که سید خرج می کند حاضر می شود تا عکس هایی را به ما نشان دهد و تعدادی از آنها را   به ما بفروشد. به لطف صد دلاری هایی که در سفر قبل  دریافت کرده، پذیرایی گرمی از ما می کند و شاید به  امید دریافت بیشتر ما را ناهار مهمان می کند تا به  قول خودش گنجینه شخصی اش را نشانمان بدهد. البته به شوخی و جدی به ما می فهماند که ارزش این عکس ها  بسیار زیاد است و خرج چاپ مجدد آن در بصره هم مزید  بر این شده تا او بخواهد تعداد صد دلاری های دریافتی  اش را بیشتر و بیشتر کنیم.

قرار را برای فردا ظهر گذاشتیم تا به اتفاق از دفتر  روزنامه به خانه اش برویم. همسر اولش را سال هاست که  طلاق داده و اکنون به همراه خانواده همسر دومش در  یکی از محلات متوسط نشین بصره ساکن است. حدود یک  ساعتی صحبت می کنیم و بقیه بحث را به فردا وا می  نهیم.  نزدیک ظهر آماده می شویم تا به دفتر روزنامه الزمان   بصره برویم. از صبح زود برای دیدار خانواده های  شهدای عراقی به حومه بصره رفته بودیم. در یک پاسگاه   قدیمی چند خانواده بیتوته کرده بودند که یکی از آنها   والدین شهید سیدناصر جمیل احمد هستند.  یکی از بچه های سپاه بدر که در جنگ تحمیلی رشادت های  فراوانی از خود نشان داده و بعد از شهادت در شلمچه آن هم چند روز بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در قم به  خاک سپرده شده است.   پدرش دشداشه بلندی پوشیده بود و هر از چند لحظه با  سرفه های سینه خراشی آلوده به صدای کنده شدن خلط های  کهنه سینه اش در تفدان پلاستیکی سبز رنگی تف می کرد.

بوی تعفن و ادرار فضای اتاق را پر کرده بود. به عربی  شکسته و بسته ای حرف می زد. نمی دانم لکنت داشت یا لهجه اش با لهجه مترجم ما نمی خواند که مجبور می شد گاهی با ایما و اشاره منظورش را بیان کند. ما هرچه   زور زدیم حرفی از او در نیامد که به درد گفتن و  نوشتن بخورد، مادرش هم که پیرزنی علیل در رختخواب  افتاده بود ،نای حرف زدن نداشت.  مثل لشکر شکست خورده ای هر کدام از سویی بیرون زدیم  و در اطراف اتاق های پاسگاه که حالا هر کدام خانه  خانواده ای شده بود، پرسه زدیم تا از راه دورتری خود  را به ماشین کرایه ای قرمز رنگ فرمان انگلیسی که صبح  کرایه کرده بودیم برسانیم.

این شد که قبل از اذان ظهر وقتی اتومبیل ما را جلو  مقر پیاده،کرد فقط رفتیم دوربین فیلمبرداری را در  مقر گذاشتیم و عزم دیدن عبد را کردیم.  وقتی به دفتر روزنامه الزمان رسیدیم عبد حتی نگذاشت  بنشینیم و یک لیوان آب بخوریم. در خانه شهید ناصر  جمیل که دلمان نیامد لب به آب پارچ و لیوان پلاستیکی کبره بسته آنها بزنیم در مقر هم که لحظه ای بیشتر  درنگ نکردیم و حالا عبد تا ما را دید بلند شد و کت  رنگ و رو رفته اش را برداشت تا با ما به خانه اش  برویم.  سید پیش دستی کرد و گفت: سید ماء،ماء. وی آر لازم  الماء. عبد لبخندی زد و رفت و با پارچ آب خنکی برگشت   که دانه های شبنم دار روی بدنه اش نشان از خنک و  دلچسب بودن آب آن می کرد. مثل تشنگان بیابان زده ته  پارچ را درآوردیم و با عبد راهی شدیم. دوبار سوار و  پیاده شدیم و بعد از کوچه های تنگ و پس کوچه هایی که  مرا به یاد جنوبی ترین و فقیرنشین ترین قسمت های  تهران خودمان می انداخت، به سمت خانه عبد رفتیم.

عبد جلوی دری توقف کرد. دری فلزی درست کنار دری دیگر  انگار دو لنگه ي دری یکسان بودند که یک ردیف آجر میانشان جدایی افکنده بود. یک لنگه در به راهرویی  دراز باز می شد که پشت آن حیاط و احتمالا خانه اي  بود و یک لنگه به اتاقی مثل یک مغازه که جلوی ویترین آن تیغه کشیده باشند. این اتاق محقر و تاریک، اتاق  پذیرایی عبد بود. چند قدم اول خاکی بود و بعد یک تکه  مقوا بقیه اتاق با موکت و تکه فرش های سوراخ سوراخ  که انگار با میله ای آن را سوزانده باشند، مفروش شده بود.

هنوز چند لحظه از ورود ما نگذشته بود که پیرمردی  داخل شد، برخاستیم و هر یک به زبان خود به سلام و  خوشامدگویی پرداختیم. سید غالب گفت: ایشان پدر همسر عبد است. بعد پسر ۱۶ ساله ای هم آمد که با خود سفره  ای آورده بود. او هم سلام کرد و جواب شنید. پسر عبد  بود از زن اولش و اکنون با عبد و همسر دوم او زندگی می کرد.

سفره بسیار رنگینی پهن کردند. یک نوع خورش عراقی مثل  قورمه سبزی خودمان، برنج و دو سینی ماهی که ماهی ها  را از وسط باز کرده و بعد از سرخ کردن با سر ماهی به  آن شکل غریبی داده بودند، مثل ماهی های گرد، دقیقا  در سینی گرد جای گرفته بود. عبد توضیح می داد که اینها ماهی های رودخانه ای است و طریقه جدا کردن  استخوان های آن را به ما یاد می داد. ناهار را که  خوردیم، دختر کوچک عبد هم وارد اتاق شد و روی پای او  نشست. دختری ۵ ساله بود با موهایی مجعد که روی شانه  هایش ریخته بود و شعری برایمان خواند که مخلوطی از عربی و فارسی بود. تقریبا به این مضمون، رطب خرما، ثلج ماهی، بگو مومن چه می خواهی؟ عبد با او تکرار می  کرد و از ته دل می خندید.

نماز را که خواندیم یاسر پیشنهاد کرد عبد عکس ها را بیاورد. از داخل گنجه ای گوشه اتاق عبد چند جعبه دراز و کم ارتفاع بیرون آورد. یک یک آنها را باز می کرد و در مورد عکس ها توضیح می داد .این پوشه و پوشه  بعدی مربوط به عکس های حمله به خرمشهر و اشغال آنجا  بود. ساخت مدرسه، بازار و شهرک کنار شهر.  عکس های یادگاری خودش هم در کنار مسجد خرمشهر پل  شکسته شهر هم بین آنها بود. یکباره عکسی را برداشت و  تند تند به عربی چیزی به ما گفت. سید غالب برایمان گفته که این عکس سرتیپ فوزی السعد است و داستانی  برای خود دارد. عبد داستان را تعریف کرد و سید غالب نیز برای ما ترجمه کرد. می گفت یک شب عاشورا قرار  بود تا حسینیه آبادان را هنگام عزاداری به توپ  ببندند. این دستور را به سرتیپ احمد علوان فرمانده  توپخانه السبیه می دهند. او جزو مسوولانی بود که هرگز حاضر نمی شد مردم بی گناه را به کشتن دهد. چند بار به خاطر تمرد از دستورات مافوق ها مورد غضب قرار گرفته بود و این بار هم از پیروی کردن سر باز  زد.بلافاصله بعد از یک مکالمه با بغداد او را از  فرماندهی توپخانه مستقر در السبیه عزل می کنند و  مردی را که در عکس می دیدیم یعنی سرتیپ فوزی السعد را به جای او می گمارند و دستور را به او صادر می  کنند. به این ترتیب او مسوول به توپ بستن حسینیه  آبادان در شب عاشورا می شود، وقتی دستور آتش از بغداد رسید، سرتیپ علوان را با یک جیب به عقبه منتقل  کرده و به زندان می اندازند.

فوزی السعد که حالا فرمانده این توپخانه بود در جریان امر قرار گرفت. جاسوس ها خبر داده بودند که  هنگام نماز مغرب بخش اعظمی از نیروهای ایرانی برای  نماز خواندن و عزاداری در شب عاشورا در این حسینیه جمع خواهند شد. آبادان در محاصره نیروهای عراقی بود.  عبد می گفت آن جا بودیم. بعد از خلع سرتیپ احمد  علوان کسی جرات سرپیچی نداشت. همه می دانستند که به  توپ بستن عزاداران کاری غیرانسانی است. آن هم هنگام  نماز و عزاداری، با این وجود فوزی السعد جانشین  علوان دستور آتش را با گرای دقیق صادر کرد و حسینیه  دقیقا در هنگام نماز مغرب و در شب عاشورای سال ۱۹۸۱  به توپ بسته شد. خبری که نیروهای نفوذی عراق دادند  این بود که انفجار باعث شهادت و زخمی شدن بیش از ۲۰۰  انسان غیرمسلح شده بود. عبد ادامه داد: سال ها از  جنگ گذشت. می خواستم بدانم اکنون سرتیپ فوزی السعد  کجاست و چه می کند؟ پس از یک پرس وجوی طولانی آدرس  او را در بغداد در یکی از محله های فقیرنشین حومه  شهر به دست آوردم و برای دیدنش راهی آنجا شدم. شنیده بودم که به سختی زندگی می کند، وارد که شدم ، دیدم همان سرتیپ مغرور و پر از نخوتی بود که می شناختم،  تقریبا شکل کامل انسانی خود را از دست داده بود. دو  پای او قطع و دست راستش از کتف جدا شده بود. مثل یک تکه گوشت نحیف در بستر دراز کشیده بود. انگار دست  راستش را همراه با بخشی از سینه تراشیده بودند.تا  مرا دید مثل بچه ها زار زار گریه سر داد. وسوسه شدم  تا از او پرسم که آن حادثه را به یاد دارد؟ ولی دلم  به رحم آمد و منصرف شدم اما خودش به زبان آمد و گفت:  آن شب را یادت هست؟ ۱۳ سال است با این وضع تاوان یک دستور غیرانسانی و به توپ بستن عزاداران حسین را به  هنگام نماز در حسینیه پس می دهم. عبد می گفت او در  فقر کاملی به سر می برد که برای مردی در مقام و منزلت قبلی او بسیار عجیب و غیرعادی می نمود. سیدعکس را جدا کرد و کناری گذاشت. عبد از تاسیس یک  شهرداری در خرمشهر حرف می زد. می گفت بلافاصله بعد از استقرار در شهر شهرداری به اسم سید عطر را منصوب کردند و شهرداری شکل گرفت. سید عطر و همراهانش شروع  به تمیز کردن خیابان ها کردند. بلوک خانه ها را  نامگذاری کردند مدارس و بازارها را باز کردند و ….

پرسیدم مگر هنگام اشغال هنوز کسی به جز نظامیان عراقی در شهر مانده بودند. این سوال ذهنم را بسیار  مشغول کرده بود. بعد پاسخ داد: بله بودند. بیشتر مردان پیر و اندکی از جوانان و عده کمی از زنان پیر  و کسانی که جایی برای رفتن نداشتند و البته عده ای  که به خرمشهر آورده بودند، نمی دانم از کجا ولی برای  تبلیغات و تثبیت این فکر که خرمشهر کاملا به عراق ملحق شده و نام محمره بر خود گرفته و زندگی در آن  جاریست این کار را کرده بودند. شهرکی هم در کنار شهر  ساخته بودند و خانواده شیعیان رزمنده عراقی را هم به  آنجا منتقل کرده بودند.

در عکس ها بازار روز خرمشهر، جاده سازی، شهرک سازی،  آدم هایی مثل طه شکرچی و گروهش که مسوولیت خالی کردن  بانک ها و انتقال وسایل ارزشمند خانه ها مثل کولرهاي  گازی، یخچال، تلویزیون و … را به عهده داشت، افتتاح  اولین مدرسه ابتدایی در خرمشهر با حضور اجباری علمای  نجف را به چشم می دیدیم و تعدادی از آنها خصوصا عکس  افتتاح مدرسه را جدا می کردیم. این عکس یکی از عکس  های استثنایی و قابل تامل در عکس های تاریخ دفاع  مقدس ماست و خرمشهر اشغال شده در شرایطی قرار گرفته که صدام در پندار خام خود دیگر برای همیشه آن را یکی از شهرهای عراق می نامد و کودکان عراقی با حضور معلمینی از بصره و تنومه به آنجا منتقل شده اند تا  دیکتاتور دیوانه به جهانیان ثابت کند که شهر در  وضعیتی از آرامش قرار دارد و زندگی عادی در آن جریان  دارد که کودکان در آن به تدریس مشغول شده اند. عده  ای این مدرسه، تجار بصره، بازار خرمشهر را نیز به راه انداخته اند و عبد تعریف می کرد که پنیر فرانسوي در بصره به علت مرغوبیت بسیار معروف بود و مردم با  قیمت بالایی آن را می خریدند ولی در خرمشهر مردمی که حضور داشتند به آن تمایلی نشان نمی دادند و ترجیح می  دادند از پنیر محلی استفاده کنند و باز عکس دیگری از  طه شکرچی فرمانده نیروهای مردمی عراق. او پس از  اشغال خرمشهر، مسوولیت بانک ملی عربستان آزاد مستقر  در خرمشهر را به عهده داشت. طه فرمانده بازنشسته ارتش بود و در زمان وقوع جنگ به واسطه عداوتی که با شیعیان داشت داوطلبانه فرمانده نیروهای جیش الشعبی شد. او مسوول تخلیه کل بانک های خرمشهر بود. عبد بطاط می گفت من دو بار او را دیدم که همراه با نیروهایش از بانکی خارج شد در حالی که مجموعه ای از  طلاجات و اسکناس های ایرانی و دلار های امریکایی را به همراه داشت. او سارق کل بانک های خرمشهر بود. یکی  دیگر از عکس ها توجهم را به خود جلب کرد. مثل یک عکس یادگاری بود. عبد توضیح داد که این عکس گروهی است که  شهید تندگویان را به اسارت درآورده اند. وزیر نفت ایران روی جاده ماهشهر ـ آبادان به اسارت درآمد و یک هفته بعد این عکس به کاخ ریاست جمهوری عراق ارسال شد  تا صدام برای عاملین این حادثه مدال شجاعت و تشویق  در خور شانی تقدیم کند. جز عکاسی که در وسط ایستاده  بود، پنج تن دیگر، مسوول دسته های مستقر روی جاده  ماهشهر ـ آبادان بوده اند. عبد ادامه داد: من تندگویان را همان روز دیدم. آن روز نیروهای عراقی در منطقه جشن بزرگی برپا کردند و تا دیرهنگام نوشیدند و  پایکوبی کردند. آنها تصور می کردند دستگیری این دانه  درشت، تسلیم ایران و پایان جنگ! رقم خواهد خورد.

دیدن عکس ها تا غروب ادامه یافت و توضیحات عبد در  برخی موارد با ذهنیت ما کاملا متفاوت بود. قرار گذاشتیم تا فردا در دفتر روزنامه الزمان گفت وگوی  مفصلی درباره وقایع خرمشهر و جنگ انجام دهیم. عکس  هایی را که انتخاب کرده بودیم به عبد سپردیم تا  برایمان کپی کند و فردا بیاورد. چند صد دلاری هم به  شکل بیعانه به او دادیم تا برای فردا اطمینان کافی  او را جلب کنیم.  در بازگشت تا مقر به آن چه دیده بودم می اندیشیدم و  وقایعی که تاریخ سرزمین ما بود و در صورت بی تفاوتی  و زیر لایه های ضخیم روزمرگی به فراموشی سپرده می  شد. همان زمان بود که عزم کردم تا تمام انرژی خود را برای استخراج این خاطرات بگذارم. اما بعد از بازگشت  به ایران … بگذریم. گاه باید بر نازکاری اندوه یله  دهیم و به آینده چشم بدوزیم و امیدوار باقی بمانیم و  به حق توکل کنیم. این راه را بهترین می بینم …

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:39  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

من شعرمی گریم

من کلمه ها را سرفه می کنم

این روزها زندگی

مثل موتور تخلیه چاه ها

هر چه احساس در جانمان را داریم

می مکد

تمام عشق را

چسبیده به جداره های روح.

ذهن خسته آدم های فراموش

صف بسته اند

تاخاطره های شاد را تف کنند

بر خیابان ها وکوچه های کبره بسته

لحظه ها به زنجیر

از خیل مجنونانند.

لحظه ها صرع گرفته اند

ومن هی شعر قی می کنم

وشعورم را

هی مثل فندک وتسبیح وخودکارم

روی میزهای غریبه

جا می گذارم.

ما معتاد میزهای لیزمان شده ایم

ونمیتوانیم به یاد بیاوریم

که سیم وتایر کالسکه ی کهنه ی کودکی هامان را

کجا گم کرده ایم.

کاش می شد به صندلی مدیریتی هم

احساس می بخشیدیم

صندلی چرخانی

که همیشه ی خدا لغ می زند

کاش می توانستیم از آن دل کنیم

اما مگر شغل دوم همه ی ما فضولی

می گذاردچشم از عدسی در

برداریم یا گوش ازدیوار جدا کنیم

همه کارد بر گرفته ایم

بر گلوی دیگری

لقمه نانی را

تا با جیب های پر

ومغزهای خالی

ووجدان هایی

پاک تراز کاسه ی توالت

به بستر رویم

چقدر کم طاقت شده ایم

می خواهیم همه مثل ما کوتوله باشند

بلند بودن رنج مضاعف است

میان این همه کوتوله

که سرنشت موقت ما را رغم می زنند

به سیخ می کشند

به میخ می کشند

آرزوهامان را

وفرو می کنند

به آن ها که هنوز به خود وفادارند

کاش می توانستم

دراین ازدحام

کودکی هایم را پیدا کنم

دستش را بگیرم

وبا هم از این همه شلوغی

وازمیان این همه دوست جانی

به خلوت رویا

بگریزیم.

راستی تو هنوز خواب هفت سالگی را میبینی؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 18:35  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

 

رهبرى از سلاله آفتاب

 محمدعلى آقاميرزايى

بسيارى از مسلمانان، خاصه شيعيان، هميشه آرزو مى كنند كه اى كاش در زمان زندگى پيامبر(ص) و يا امامان معصوم(ع) حضور داشتند تا از عطر معنوى حضور در آن فضا بهره مى بردند و به پيشوايان دينى خود اقتدا كرده، ضمن فيض كسب معلومات به آن بزرگواران خدمت مى كردند.

نگارنده معتقد است كه در اين سى واندى سال زندگى، اين آرزو را بارها و بارها شنيده و مى توان به شكل كلى گفت كه حداقل بيش از ۸۰ درصد مردم ايران چنين آرزويى را در سر مى پرورانند و حسرت عدم حضور در آن دوره را مى كشند.

ولى اين خيل عظيم از مردم نمى دانند كه در آينده اى نه چندان دور مردمى  خواهند زيست كه آرزو خواهند كرد كه اى كاش در زمانى زندگى مى كردند كه يكى از ذريه امامان معصوم (ع) در آن دوره زندگى مى  كرده است. دورانى كه انقلاب اسلامى ايران اوج آن بود و سيدى عالى قدر كه همچون اجدادش ساده زيست و جهان را با كلام برحقش به لرزه درآورد و نامش به عنوان مرد سال و چهره شاخص قرن در كتب جهانى به ثبت رسيد.

از امام خمينى حرف مى زنم. از او كه تجسمى بود از اجدادش. از بزرگمردى كه در تمام زندگى از حق گفت و از هيچ كس جز قادر متعال ترسى به دل راه نداد و تبعيد و زندان و آزارهاى بسيار را با تمام وجود پذيرفت تا جابران دست از ظلم و ستم بردارند و سرانجام وعده اى كه هنگام اولين خيزش علنى در برابر رژيم داده بود به عينى ترين شكل علنى شد. او در جواب كسى كه پرسيده بود با كدام نيرو مى خواهى در برابر رژيم قدرتمند پهلوى ايستادگى كنى گفته بود: سربازان من اكنون در قنداق هايشان هستند.

اين حرف را در خرداد ۴۲ گفته بود و هنگامى كه در سال ۵۷ سربازان او از قنداق ها باليده و به مردان و جوانان كامل تبديل شده بودند در ۲۲ بهمن آن سال طومار رژيم سلطنتى ايران و به نوعى سلطنت ۲۵۰۰ ساله ايرانى را در هم پيچيد و جمهورى اسلامى ايران را با حمايت همان كودكان در قنداق سال ۴۲ كه سال ۵۷ اكثريت قاطع جامعه ايرانى را تشكيل مى دادند، برقرار كرد و اصول بنيادين آن را در جامعه ايران آن روز نهادينه كرد. سربازان امام (ره) و ارتش بيست ميليونى او يعنى بسيجى ها نشان دادند كه سرسپرده و مطيع و رهروانى با وفايند و از اين لحاظ شايد امام خمينى (ره) از اجدادش بسيار خوش اقبال تر بود و در ميان مردمى زندگى كرد كه اكثريت قاطعى از آن شيفته و شيداى منش و عرفان و سادگى و بى آلايشى او بودند و چون حرف و عمل او را يكى مى ديدند با كوچكترين اشاره اين پير خرابات عشق به پا خاسته و چنان حماسه هايى مى آفريدند كه تاريخ كمتر به خود ديده بود.

پيروزى انقلاب را شايد ابتدا در ايمان قلبى مردم به مرادشان بايد دانست چرا كه هنوز ملت آزاد مشغول مزه مزه كردن طعم آزادى بودند كه تمام زورمداران جهان كه منافع خود را در خطر مى ديدند، مترسكى را به نام صدام علم كردند و پشت آن مخفى شدند تا انقلاب ايران را به شكست و نابودى بكشانند.

هيولاى ديوانه اى كه به مرزهاى كشور يورش برد و چنان ددمنشى ازخود نشان داد كه در تاريخ بى سابقه بود. مردم دلير مرزنشين در مقابل لشگرهاى تا دندان مسلح و مكانيزه عراق با ابتدايى ترين وسايل به مقاومت پرداختند و در خرمشهر سربازان گمنام امام (ره) چنان پايدارى عظيمى از خود نشان دادند كه در تاريخ براى هميشه مثل يك اسطوره خود را به ثبت رساندند.

امام خمينى كه با منش، رفتار، گفتار و كردار خود خيل روزافزون جوانان را شيفته خود مى كرد از بسيجيان و همه مردم خواست كه با اتكا به خداوند در مقابل اين غول قدعلم كنند و با اين درخواست به رغم كارشكنى هاى خائنين داخلى كه در راس آنها بنى صدر قرار داشت داوطلبانه به مرزها روى آورند و در مقابل دشمن به دفاع پرداختند.

امام با قدرتى كه از ايمان و توكل مطلق به خدا نشات مى گرفت چنان تاثيرى بر انبوه مردم مى گذاشت كه تنها با يك اشاره او گره هاى ناگشودنى باز مى شد و سدهاى به ظاهر مستحكم درهم مى شكست.

براى نمونه فرمان آزادسازى پاوه، يا شكستن حصر آبادان و … را به ياد بياوريم راستى چه سرى در كلام اين فرد نهفته بود؟

ايمان مطلق، يكى بودن حرف و عمل و ساده زيستن او كه مثل اجدادش الگويى از يك رهبر كامل كه خود نيز چون مردم و در ميان آن ها به سادگى تمام زندگى مى كند يكى از شاخصه هاى اصلى وجود اين بزرگمردى بود كه ما توفيق آن را داشتيم تا در فضايى زندگى كنيم و نفس بكشيم كه او نيز در آن زيسته و ما به عينه شاهد كردار و رفتار بى مانند او بوده ايم.

سياستمداران بزرگ جهان كه براى ديدار با رهبر كبير انقلاب به ايران آمده اند، خاطرات بسيارى از امام دارند كه بسيارى از آن منتشر شده است. تقريبا همگى آنها در لحظه اول مقهور، آرامش، سادگى و فضاى بى ريا و صميمى زندگى رهبر كشور بزرگ ايران شده اند.

رهبرى كه چنين ساده زيست و چنان دل به خالق سپرده بود كه آرامش و اطمينانش خون هزاران جوان ايرانى را به جوش مى آورد صادقانه از خدا خواست كه او را با بسيجيانش محشور گرداند و اعلام كرد كه من بر بازوان بسيجيان بوسه مى زنم.

صداقت گفتار، يگانگى رفتار و انديشه سبب مى شد تا مصيبت جنگ را از زاويه ديگرى به ايرانيان بشناساند و آن را نعمت بخواند و بگويد: ما در جنگ دوستان و دشمنان را شناخته ايم؛ ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستيم؛ ما در جنگ به مردم جهان و خصوصا مردم منطقه نشان داديم كه عليه تمامى قدرت ها و ابرقدرت ها ساليان سال مى توان مبارزه كرد. جنگ ما فتح فلسطين را به دنبال خواهد داشت. جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدنى نيست. جنگ ما جنگ ايمان با ضلالت بود و اين جنگ از آدم تا خاتم زندگى وجود دارد. ما در جنگ براى يك لحظه هم پشيمان از عملكرد خود نيستيم. راستى مگر فراموش كرده ايم كه براى اداى تكليف جنگيده ايم و نتيجه فرع آن بوده است. اين گونه بود كه بسيجيان با اعتماد و ايمان به سخنان رهبرى كه عصاره توكل و تقوا بود چنان عاشقانه به جبهه ها شتافتند كه گويى به شادترين بزم زندگى دعوت شده اند و اين چنين شد كه جوانان و نوجوانان عادى اين سرزمين به تاسى از رهبر خود مرگ را به بازى گرفتند چرا كه انتهاى آن را شهادت و سعادت دو دنيا مى ديدند و امام اين وعده را چنان برايشان جا انداخته كه با ايمان كامل به سماع خون و گلوله و باروت شتافته و قدرتى را پديد آوردند كه تمام جهان در مقابله با آن اظهار عجز كرد. قدرت بى مانند بسيج. جوانان ساده اين آب و خاك كه مثل همه ما زمينى بودند و پراز اشتباه دقيقا مثل تمام مردم و تمام انسان ها با يك انتخاب و توكل به خدا و اعتماد به رهبرى رفتند و اسطوره شدند. چنان كه گاه نسل هاى جديدتر مى پندارند كه آنها از جنس ديگرى بوده اند و از كودكى نظر كرده بودند و مثل عابدان هر لحظه در حال مراقبه و تزكيه نفس در حالى كه چنين نبود، هم نسلان من كه دوستان بسيارى از ميان آنان پر كشيده اند و خدايى شده اند مى دانند كه اين جوانان هم مثل ديگر انسان ها بوده اند و چه بسا در زندگى خطاهايى را از بزرگ تا كوچك انجام داده بودند. مثل ما شوخى مى كردند. مى خنديدند به فكر آينده بودند، عاشق مى شدند و … ولى هنگامى كه رهبرشان آنان را فرا مى خواند، نداى او را لبيك گفته و بين دنيا و آخرت دومى را برمى گزيدند و مى رفتند تا مرگ را مغلوب سرپنجه هاى خود كنند.

آنها قهرمانان گمنام اين سرزمين بودند، قهرمانى از جنس خود ما نه رويين تن و مقدس چنان كه نشود به آنان رسيد. نه در هر لحظه و هر مكانى با وجود تمام گناه ها و اشتباهاتى كه كرده ايم اگر ايمان به خدا وجودمان را پر كند و رهبرى ساده و پاك نهاد هدايتمان كند، ما نيز مى توانيم به مرحله اى برسيم كه سربازان امام (ره) رسيدند.

ما همواره در طول تاريخ به جز موارد معدودى هميشه در مقام دفاع برآمده ايم و دفاع امر عزيزى است كه حتى در گياهان هم وجود دارد. عنوان دفاع عنوانى است كه امام (ره) بر آن تاكيد داشتند و در موازين بين المللى هم شناخته شده است، همه ملت ها دفاع را جزو حقوق قانونى مى دانند و در حوزه مسايل فقهى و دينى ما اين سابقه را از دير باز هم داشتيم. ماهيت سياست كشور در آن روزها دفاع از كيان ملى و اسلامى ايران بود و تقدسش به سبب تكليف ولى فقيه يعنى جانشين امامان معصوم در جامعه كه آن زمان اين وظيفه را امام به عهده داشت، بود. يعنى فرمان جهاد. هر چند جهاد ابتدايى در زمانى است كه امام معصوم حضور و مديريت جريان اداره جامعه را برعهده داشته باشند اما در زمان غيبت، دفاع به عنوان واجب شرعى نه در كنار بقيه واجبات بلكه در راس آن قرار مى گرفت امام فرمان جهاد و دفاع را صادر فرمود. اين واجبى شرعى بود كه حتى اذن ولى فقيه هم نمى خواست. يعنى بدون اذن ولى فقيه فردى در شهر خود دچار تهاجم قرار گيرد، دفاع از ناموس و كشور بر او واجب مى شود و دفاع ما تقدسش را به اين دليل به دست آورد كه بسيجيان و مردم به واجب شرعى در تكاليف اسلامى و تعاليم دينى ما عمل كردند و دفاع مقدس را آفريدند.

ما هنوز گرفتار مسايل اول پيروزى انقلاب بوديم كه به كشور ما تجاوز شد و اكنون بر همه ثابت شده كه برخلاف جوسازى هاى قدرت هاى استعمارى ما آغازگر جنگ نبوديم و مظلومانه مورد تهاجم و تجاوز قرار گرفتيم و امام با فرمان جهاد به اين دفاع، قداستى ويژه بخشيد.

اينچنين شد كه سربازان سلحشور و گمنام امام (ره) عمليات بيت المقدس را طراحى كردند و خرمشهر را بازپس گرفتند و بعد از رسيدن به مرزهاى اشغال شده به حكم امام (ره) براى تنبيه متجاوز و به دست آوردن ابتدايى ترين حقوق ملت به جنگ ادامه دادند چرا كه در تمام قطعنامه  سازمان ملل اشاره اى به تجاوز صدام و ضرورت تنبيه و تاديب نشده بود تا بعدها مستمسكى براى تامين خسارات ما بشود.

روحيه شهادت طلبانه در تمام مقاطع دفاع مقدس چه در مرحله اول دفاع و چه در مرحله بعد كه تنبيه متجاوز بود چنان قدرتى به رزمندگان ايرانى بخشيده و حس روحيه دينى و اعتقاد به انجام وظيفه شرعى آن را تقويت كرده بود كه آنها توانستند ناممكن هايى را ممكن كنند و حماسه هايى بيافرينند كه هنوز كه هنوز است كارشناسان خبره نظامى جهان در حيرت باقى بمانند.

عبور از اروند و عمليات والفجر ۸ يا عمليات كربلاى ۵ و هزاران هزار صحنه بى بديل در جنگ تحميلى گواهى بر اين مدعاست كه رهبرى دينى كه تجسمى از جانشينى امامان معصوم در جامعه است چگونه مى تواند توده هاى مردم را برانگيزد تا حماسه هاى ماندگارى در تاريخ ثبت كنند. مردم با وجود مشكلات بسيار و تجربه هاى همه جانبه درخواست رهبر كبير انقلاب را اجابت كردند و يكپارچه در مقام دفاع برآمدند و به وظيفه خود عمل كردند. هر كس به قدر و وسع خود سهمى را به عهده گرفت. آنها كه نمى توانستند در جبهه ها حضور يابند با پشتيبانى و كمك در پشت جبهه ها، كمبودهاى مناطق عملياتى را جبران مى كردند و آنها كه مى توانستند با ايمان اعتقاد و روحيه شهادت طلبى و ايثار و حتى با دستكارى شناسنامه هاى خود به جبهه رفته و به وظيفه دينى و ملى خود عمل كردند.

در اين دفاع بى مانند براى نخستين بار در جنگ هاى معاصر دو ابرقدرت شرق و غرب با هم در يك جبهه براى براندازى انقلاب متحد شدند ولى روحيه اى كه امام (ره) در جوانان و رزمندگان زنده كرد و در وجودشان دميد باعث شد كه تمام معادلات نظامى و سياسى آنها به هم ريخته و دشمنان براى نخستين بار با نيروى شكست ناپذير اراده و ايمان بسيج روبه رو شوند.

مردمى بودن دفاع مقدس به واسطه حضور قدرتمندانه امام در عرصه بود، چرا كه در تمام جنگ ها، نقش مردم بيشتر پشتيبانى است اما در جنگ هشت ساله حضور فيزيكى مردم در قالب نيروهاى بسيج بدون ديدن آموزش هاى نظامى طولانى مدت به درخشش خاصى بدل شد. آنها به سرعت بر صحنه هاى نبرد مسلط شدند و حتى از نيروهاى كلاسيك جلو زدند، دفاع مقدس از متن خود مردم برخاست و فرماندهانى مثل شهيد باكرى، شهيد زين الدين، شهيد همت، حاج احمد متوسليان، شهيد خرازى، شهيد باقرى و … را به جامعه نظامى كشور تحويل داد كه تا حد فرمانده لشگر بالا رفتند و چنان استراتژى هايى را به نمايش گذاشتند كه چشم دشمنان خيره شد و انگشت حيرت به دهان ماندند…

اينها همه از بركت مردى از سلاله آفتاب بود، مردى كه فقط به خدا فكر كرد و فقط براى خدا كار انجام داد و توانست با نمايش ايمان، سادگى و صداقت نسلى تربيت كند كه الگوى نسل هاى آينده باشد.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:12  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

 

هيهات منا الذله

فلسفه بزرگ قيام و نهضت حضرت امام حسين (ع) آموختن درس آزادگي و رسيدن به اوج عزت و كرامت انساني است. حركتي كه سالار شهيدان به پيروي از جدش رسول‌الله (ص) و پدرش علي (ع) انجام داد تا عملا درس عزتمندي و ذلت‌ناپذيري را به كمال بر بشريت عرضه كند و به پيروانش بياموزد و اسراي ايراني در چنگال بعثيان وحشي وجنايتكار به پيروي از آموزه‌هاي اين نهضت عظيم تن به سخت ترين شكنجه‌ها ومصائب مي‌دادند تا خوار و ذليل نگردند و همواره كرامت وعزت نفس ايراني – اسلامي خود را حفظ كنند.انواع و اقسام شكنجه‌هاي جسمي و روحي بعثيون اكثرا در اين جهت بود تا اسرا را به ذلت و خواري بكشانند و در اين راه ما كه پيشواي سوم خود را چراغ روشني براي ديدن در ظلمات يافته بوديم و از كودكي در تكيه‌ها و مساجد ايام محرم فلسفه قيام امام حسين (ع) و ياران بي همتايش را با گوشت و خونمان آميخته بوديم در مقابل انواع و اقسام توطئه‌ها ايستادگي مي كرديم تا تن به ذلت نسپاريم.دي ماه سال 62 در اردوگاه موصل يك كه فرماندهي آن را سرگرد خميس برعهده داشت طرح و توطئه‌اي جديد براي شكستن غرور و عزت اسرا از سوي فرماندهان رده بالاي نظام بعثي ديكته شد تا در اين اردوگاه دو هزار نفري اجرا شود.

 

راويان: سردار آزاده سيد علي اكبر مصطفوي-آزاده بسيجي حاج مهدي قماشلويان

 

 

بازآفريني: محمد علي آقا ميرزايي

 

روايت اول:

در اردوگاه موصل كه از آسايشگاه‌هاي متعددي تشكيل شده بود هر روز براي گرفتن آمار ساعت 8 صبح اسرا را جلوي آسايشگاه مي‌نشاندند و آمارگيري صبح را انجام مي‌‌دادند اما يك روز يك نوجوان كم سن و سال  كه از رفتار ماموران خاصه سرگرد خميس فرمانده اردوگاه با او فهميديم فرزند يكي از مسئولان بلند پايه نظام است را آوردند و به ظاهر براي گرفتن آمار و در باطن براي شكستن غرور نظاميان ايراني كه افراد ميان سال و پير هم در ميان آنان بود. توسط مترجمين اردوگاه مهدي قماشلويان كه متولد كربلا بود و در بهداري كار مي‌كرد و يك بسيجي اسير بود كه در جبهه در جهاد سازندگي فعاليت مي‌نمود و عبدالامير مرتضي اصغر كه اهل خوزستان بود به همه اعلام شد كه بايد هنگامي كه اين نوجوان عراقي و ماموران براي آمار آمدند به احترامشان بلند شويد و احترام نظامي بگذاريد. اين نوجوان يك لباس نظامي به تن داشت و نگاه تمسخر آميز و لبخندهاي احمقانه اش همه را كلافه كرد اما من براي اين كه نظامي بودم و بايد با ديگر نظاميان مشورت كرده و اقدامي انجام مي‌‌دادم روز اول را بلند شدم و او گذشت و در تمام اردوگاه 2 هزار نفري موصل اين مسئله جلوي هر آسايشگاه انجام گرفت.

براي ما خصوصا نظامياني كه سني هم از آنها گذشته بود بسيار دردناك بود كه به اين نوجوان احترام بگذاريم و كرامت و عزت انساني و اسلامي خود را خدشه دار كنيم و مي‌دانستيم كه اين حركتي آگاهانه و عامدانه است چرا كه نگاه اين نوجوان به ما نظاميان كه بيشتر در آسايشگاه مجاور بهداري بوديم گوياي همه چيز بود و احترام گذاشتن به او سبب غروري بيش از اندازه در او و بعثي‌ها مي‌شد.

وقتي اين بازديد انجام شد با تعدادي از برادران نظامي مشورت كردم و خواستم كه به طريقي اعتراض خود را به فرمانده اردوگاه ابلاغ كنيم تا شايد موثر واقع شود و اين مسئله ننگين تكرار نشود و حداقل شخص ديگري را كه سن و سال و درجه بالاتري دارد به جاي اين نوجوان براي آمارگرفتن بياورند. بعد از صحبت‌هاي فراوان به اين نتيجه رسيديم كه صحبت كردن هيچ فايده‌اي ندارد چرا كه آنها كاملا آگاهانه و از روي عمد اين عمل را انجام مي‌دهند و اعتراضمان راه به جايي نخواهد برد.

برخي اهميتي ندادند ولي تعدادي متفق‌القول‌حاضر شديم و هم قسم كه فردا صبح جلوي اين نوجوان بلند نشويم، هر چند مي دانستيم كه اين كار ممكن است به بهاي از دست دادن جانمان تمام شود، ولي مرگ با عزت را از اين رفتار سراسر ذلت بهتر ديديم.فرداي آن روز ساعت 8 صبح نوجوان خود خواه و متكبر عمل روز قبل خود را تكرار كرد و جلوي هر آسايشگاه با فرمان نظامي او همه خبردار مي‌ايستادند و بعد از ردشدن او و اعلام آزادباش به جاي خود مي‌نشستند. من جلوي آسايشگاه نشسته بودم و تمام وجودم را بر توكل به خداي يگانه متمركز كرده و دائم از او مي‌خواستم به من شهامت و قدرت دهد كه جلوي اين نوجوان بلند نشوم. فقط يك اسير در اردوگاه‌هاي عراق مي‌داند كه اين تمرد يعني له شدن زير كابل هاي مرگبار عراقي و حتي فكر چنين كاري لرزه بر اندام بسياري ازاسرا مي‌انداخت.

نوجوان و ماموران همراه او به آسايشگاه ما رسيدند. من وكساني كه قرار بود برجا بنشينيم جلو نشسته بوديم، يكي از ماموران فرمان بلند شدن و احترام نظامي و به جاي خود برپا خبردار را اعلام كرد. در آن لحظه فقط به حركت امام حسين (ع) و ياري خدا فكر مي‌كردم و تصميم راسخ و قولي كه داده بودم كه براي عزت ايرانيان از جاي برنخيزم.

گويا همه بلند شدند حتي آن‌ها كه هم قسم شده بودند و من در حالي كه سرم را پايين انداخته ذكر مي‌گفتم و به هيچ چيز نمي‌انديشيدم مثل سنگ بر جاي خود نشسته و حتي با فريادهاي بسياري كه مي‌شنيدم از عالم خود بيرون نيامده ومتوجه نبودم كه در اطرافم چه مي‌گذرد تا لحظه‌اي كه حس كردم مامورين دستم را گرفته‌اند به طرف زندان اردوگاه كشان كشان مي برند. در آن لحظات خدا را شكر مي‌كردم كه به من شهامت داده تا بر جاي خود بمانم و نكته مهم شكستن غرور آن نوجوان كه به منزله شكست و ناكامي رژيم بعث در تحقير ايرانيان بود و اين نوراميدي بود كه در آن ظلمات تنهايي به من قوت مي‌داد و به ياد مولايم افتادم و جفا و بد عهدي كوفيان.

به زندان كه وارد شدم 5 نفر جلاد كابل به دست در مقابل خود ديدم كه با كابل برقي و مشت و لگد به جانم افتادند وچنان مرا زير رگبار ضربات گرفتند كه ديگر ناي بلند شدن نداشتم وجسم و بدنم بي حس شده بود. يكي از آنها گفت: با اين كار بايد منتظر مرگت باشي اين فقط پيش در آمد بود. آنقدر تو را باكابل مي‌زنيم تا بميري.

در را بستند و رفتند .بعد از دقايقي متوجه شدم تعدادي اسير در داخل سلول‌هاي مجاور قرار دارند و از طريق دريچه‌هاي كوچك در سلول‌ها با هم در تماس بودند. آنها كمي دلداري به من دادند و پرسيدند كه چه شده است؟ جرياني را كه روي داده بود برايشان تعريف كردم و آنها شادمان برايم دعاي خير كرده و از طرفي نگران سرنوشت و آينده‌ام بودند.

بيشتر آنها به خاطر نتراشيدن صورت‌ها و ريش گذاشتن دربند بودند ولي از نظر روحي در وضعيت محكمي قرار داشتند.من نيز خود را براي سخت ترين شكنجه‌ها آماده كرده بودم و حتي احتمال شهادت را هم دور نمي ديدم. به خدا توكل كرده و براي اين كه در روحيه‌ام تزلزلي به وجود نيايد دائم قرآن مي‌خواندم چرا كه قبلا اعجاز تكيه به قرآن را ديده بودم و تنها با ياد خدا قلبم آرام مي‌گرفت. درد جسماني آزارم نمي‌داد ولي بد عهدي و پيمان شكني‌ياران دلم را آزرده مي‌ساخت و غمگينم مي‌كرد. ياد امام حسين (ع) مي‌افتادم و عهدشكني كوفيان و در آن شرايط خطير مي‌‌توانستم گوشه كوچكي از دردهاي  مولايمان را درك كنم.

ناگهان صداي گوش خراش بازشدن درب آهني زندان من را از افكارم بيرون كشيد. فرمانده اردوگاه به همراه يك افسر اطلاعاتي 5 شكنجه گر قبلي و 2 مترجم ايراني يعني مهدي قماشلويان و عبدالامير مرتضي اصغر وارد زندان شدند. فرمانده خميس به محض ورود نگاهي به من انداخت و بعد به شكنجه گران. يكباره ضربات كابل‌هاي برقي از هر سو به بدنم باريدن گرفت. افتادم و يكي از شكنجه گران معروف به محمدگاوي (اين لقب را اسرا به خاطر درشتي هيكل و ناداني‌اش به او داده بودند) مرا از زمين بلند كرد و با كف دست چنان ضربه‌اي به گوشم وارد كرد كه مغزم سوت كشيد و به زمين افتادم. در اثر همان ضربه و ضربه‌هايي كه قبلا به هر دوگوشم وارد شد پرده‌هاي گوشم پاره شد و شنوايي‌ام كاهش يافت. گيج شدم پس از لحظاتي به خودآمدم. فرمانده اردوگاه با مترجم صحبتي كرد و مترجم برايم چنين ترجمه كرد: براي كاري كه كرده‌اي اگر توجيهي داشته باشي امكان تخفيف در مجازاتت خواهد بود، و گرنه عقوبت سختي در انتظار توست.خداوند ياري‌ام كرد و به مترجم كه مي‌خواست به نوعي فرمانده خميس را آرام كند گفتم، سخنان مرا بي كم وكاست وكامل، چنان كه مي‌گويم براي او ترجمه كن و گفتم: طبق قوانين سازمان‌ ملل و صليب سرخ جهاني كه شما مدعي هستيد به آن رفتار مي كنيد رفتار شما خلاف قوانين جهاني است.

مترجم باز ضمن گفتن اين حرف ها مي خواست فرمانده را آرام كند و من دريافتم كه او متقاعد نشده و مي گويد رفتار تو اهانت به حكومت بعث و رهبر ما صدام است. به مترجم گفتم به او بگوييد شما هم در ايران مسلما درجه‌داران و افسراني هم سن و سال من و خودت داريد اگر با آنها هم اينگونه رفتار شود آيا براي شما خوشايند است. من يك درجه دار ايراني هستم و سن وسالي از من گذشته آيا بايد جلوي يك نوجوان كم سن و بدون درجه احترام بگذارم. واقعا براي شما نگران كننده نيست كه با افسران شما در ايران چنين برخوردي شود؟ براي من كه يك نظامي هستم اين مسئله غيرقابل تحمل است و حتي حاضرم بميرم وچنين خوار و ذليل نگردم و اكنون نيز آماده‌ام.

وقتي مترجم اين جملات را براي فرمانده اردوگاه بيان كرد او سكوت كرد و باتامل و تفكر به صورت من نگاه كرد و به شكنجه گران گفت كه بيرون بروند. خودم حيرت كردم كه چگونه اين جواب به ذهنم آمد و فقط ايمان آوردم كه خداوند چنين كلامي را دردهان من قرار داده است . فرمانده رفت ومرا در سلول انفرادي قرار دادند و سراغ ديگر زنداني‌ها در سلول‌هاي مجاور رفتند. آنها را بيرون آوردند و با زور كابل وادارشان كردند بدون آب و خشك ريش‌هاي همديگر را بتراشند. صورت‌هايشان پر از خون شده بود و بعد از تمام شدن كارشان به همان شكل به سلول‌هاشان بازگردانده شدند.انتظارشكنجه و ديدن شكنجه ديگران وشنيدن صداي ناله و فرياد ديگران كمتر از شكنجه شدن نيست ولي همه اين مصائب يك طرف وعهدشكني دوستانم و تنها گذاشتن من هنگام عمل طرف ديگر. بغض گلويم را مي فشرد و حس مي‌كردم مولايم حسين (ع) در كربلا چه كشيده است.بايد اضافه كنم قرار گرفتن در سلول انفرادي خود نوعي شكنجه بود. ابعاد سلول حدود 5/1×1 متر بود بدون زيرانداز يا رواندازي و نه لباس گرمي. در فصل سرما با وجود درد و زخم جسماني باد و هواي سرد از هزار ضربه كابل دردناكتر بود. هر شب تا صبح به اندازه يك سال مي‌گذشت. تا صبح به خود مي‌پيچيدم و ناله مي‌كردم و در طول شبانه روزتنها يك بار براي قضاي حاجت و شستشوي صورت به مدت 5 دقيقه بيرون مي‌رفتم و در 24 ساعت يك ليوان پلاستيكي كوچك چاي و يك تكه نان كوچك سه گوش جيره غذايي من بود.بعد از چند روز ماندن دراين وضعيت دشوار آزاد شدم. واقعا لطف خداوند بود كه فرمانده خميس را در مقابل صحبت‌هاي منطقي من نرم كرده و بر او تاثير نهاده بود. حداقل او نسبت به افسران ديگر با انصاف تر بود كه از من توجيه خواست، و گرنه اگر افسر ديگري بود با اقدام من مطمئنا تا حد مرگ با كابل مرا مي زدند و مرگم حتمي بود.اسرا هم از آزاد شدنم خوشحال بودند و خاصه اين كه حركت من باعث شده بود كه نمايش مسخره اين نوجوان پايان يابد و ديگر اين اتفاق تكرار نشد. همه را خوشحال و مرا سر  بلند كرده بود. با افتخار و سربلندي در جمع اسرا قرار گرفتم. من به شكل فردي عملي انجام داده بودم كه مثل يك قيام عمومي نتايج بسيار مثبتي داشت و شايد اگر همه مثل من مي نشستند حركات اسرا حكم شورش را مي‌يافت و عده بسياري شكنجه مي‌شدند و در چنين اقداماتي ديدگاه اسرا متفاوت است.

راوي: آزاده 10 سال اسارت سيد علي اكبر مصطفوي

روايت دوم:

 نگارنده بعد از شنيدن اين خاطره از چند نفر، مترجم اردوگاه مهدي قماشلويان كه در كربلا متولد شده ولي ساكن نجف آباد اصفهان است و در آن هنگام در بهداري اردوگاه مشغول به كار بود و به واسطه دانستن زبان عربي وظيفه مترجمي راهم داشت پيدا كرده و در مورد اين خاطره روايت او را هم جويا شدم كه در ادامه مي‌‌خوانيد.

دي ماه 62 بود و من كه يك بسيجي جهادگر بودم كه روي لودر كار مي‌كردم و بعد از اسارت به اردوگاه موصل آورده و چند سالي بود كه دربهداري و نيز به عنوان مترجم خدمت مي‌كردم. من با سربازي به نام فاروق كه اهل
 محمديه بغداد  بود ،روابطي داشتم و او اطلاعات اردوگاه را به من منتقل مي‌كرد و من گاه جلوي بروز فجايعي را مي‌گرفتم يا ديگران را از اقدامات افسران بعثي آگاه مي‌كردم و تنها آقاي روشنايي اين را مي‌دانست و از اين طريق كارهاي بزرگي را انجام مي‌داديم.  يك روز فاروق به من گفت كه سيد علي اكبر نيشابوري (لقب آقاي مصطفوي در اردوگاه) به همراه تعدادي ديگر قرار گذاشته‌اند كه جلوي اين نوجوان بعثي كه روز قبل به اردوگاه آمده و همه به احترام او برخاسته و پاكوبيده بودند، بلند نشوند.آسايشگاه آنها كنار بهداري بود و من براي در جريان قرار گرفتن بلافاصله به محل آمدم. نوجوان عراقي جلو آمد و ماموران برپا دادند. همه بلند شدند، يكي از هم پيمانان سيد خيلي آهسته آهسته بلند شد بقيه هم بلند شدند و فقط سيد علي اكبر نشست و بلند نشد.

 هرچه به او نهيب زدند كه بلند شود سر به زير داشت و وقعي نگذاشت، او را چهار نفر گرفتند و به زندان بردند. من و مترجم ديگر اردوگاه عبدالامير مرتضي اصغر‌هم رفتيم، ولي آنها مرا داخل زندان بردند. من دست و پايم مي‌لرزيد و از اين كه او چنين خونسرد زير شكنجه تاب مي‌آورد حيرت كرده بودم.من يك بسيجي هستم و براي بسيج احترام بسياري قائلم ولي چهره‌اي كه او از يك درجه دار ارتش نشان داد در عمرم نديده‌ام و آرزو كردم كاش زير نظر او خدمت مي‌كردم. بعدها فهميدم او واقعا كيست و در زمان قبل از جنگ فرمانده سپاه كردستان و پاسداران تهران در كردستان بوده و احترام به او صد چندان شد.

واقعا او اسوه مقاومت و توكل مجسم بود حتي وقتي من مي‌خواستم با چرب زباني فرمانده اردوگاه را نرم كنم قاطعانه گفت كه نه فقط حرف‌هاي مرا منتقل كن و به فرمانده گفت ما دو نفر نظامي هستيم و هر دو سن و سالي از ما گذشته. آيا خوب بود در ايران با نظاميان و افسران بعثي نيز چنين رفتار مي كردند وقانون ژنو را يادآور شد. حرف‌هاي او در فرمانده اثر كرد و اگر چه  چند روزي در زندان انفرادي ماند، ولي باعث شد تا اين برنامه خفت بار پايان يابد.من از زندان كه بيرون آمدم با هيجان براي همه تعريف كردم كه شجاعت و مردانگي اين مرد خستگي 4 سال اسارت را از تنم بيرون آورد. اين يك سيد معمولي نيست و حتي يك درجه دار معمولي. او واقعا اسطوره توكل و شجاعت است و فقط بايد مي‌ديديد كه زير شكنجه چه شجاعانه حرف مي‌زد. خدا او را هر كجا كه هست نگه دارد. با وجود اين كه سن و سالي داشت بسيار زورمند بود و كشتي مي‌گرفت و به همه روحيه مي‌داد و حتي به آنها كه كم مي‌آوردند نيز توجه مي‌كرد و تمام مدت خود را وقف اسرا كرده بود نظير چنين انسان‌هايي واقعا كم پيدا مي‌شوند بعدها او را به دكتر پاكنژاد هم معرفي كردم همه اسرا او را به نام سيد علي اكبر نيشابوري به خوبي مي‌شناسند و شجاعتش را مي‌ستايند.

راوي :آزاده حاج مهدي قماشلويان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:52  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

از يا للمسلمين تا مرصاد

امير دريابان على شمخانى در زمان آغاز جنگ تحميلى فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامى خوزستان بوده است وتمام زندگى پس از انقلاب را تاكنون در سنگرهاى مختلف براى حراست از نظام گذرانده و بى وقفه در مقابل تهديدات خارجى و داخلى كوشيده است. او و ديگر نيروهاى بومى خوزستان درسال هاى آغاز جنگ بسيار جفا ديدند تا جايى كه نامه معروفش را نوشت و سبب شد تا ديد عمومى نسبت به يورش همه جانبه عراق تغيير كند و با تحول در فرماندهى سپاه شكل دفاع مقدس ما كاملاً دگرگون شود. بسيار باهوش، دقيق و هوشيار است ومى كوشد تا سخنى نگويد كسى از آن برضد نظام بهره گيرد. او مدت ها وزير دفاع بوده و اكنون رياست مركز تحقيقات راهبردى و عضو شوراى راهبرد روابط خارجى را به عهده دارد. يك روز صبح با او قرار گذاشتيم در حالى كه روزه داشت و شب گذشته را به واسطه بهره مندى از بركات شب قدر بيخواب بود. با او يك ساعتى حول محور آغاز جنگ و فضاى عمومى آن روزها گفت وگو كرديم. چكيده اين گفت وگو پيش روى شماست. برگ سبزى است تحفه سرويس دفاع مقدس جوان.

محمد على آقا ميرزايى - حسين فصيحى
* شما فرمانده سپاه خوزستان بوديد كه جنگ سراسرى عليه كشور ما آغاز شد. برابر آنچه در اسناد آمده است عراق در ماه هاى نزديك به ۳۱ شهريور ۵۹ تحركاتى را در مرزهاى ما صورت داده بود. وضعيت سپاه تحت امر شما در آن مقطع چگونه بود؟
** در جنگ مرحله اى به نام جنگ پيش از جنگ وجود دارد. جنگ عليه ايران ،برخلاف آنچه ۳۱ شهريور را روز آغاز جنگ مى دانيم پيش تر آغاز گرديده بود. عراق با اقدامات ايذايى گوناگون حوزه هاى اقتصادى و اجتماعى ايران را مورد هدف قرار مى داد . در استان خوزستان با برخى از تحركات داخلى همراه با اين هدف گذارى فراز و نشيب هاى گوناگون را دنبال مى كرد. عراق از چنگوله تا راس البيشه در حالى تحركات مرزى را صورت مى داد كه نيروهاى سپاه در پاسگاه هاى ژاندارمرى بر اين تحركات نظارت داشتند.
به دنبال پيروزى انقلاب اسلامى عراق اين تحركات را با همراهى توطئه هاى داخلى، اقدامات شناسايى و برخى اقدامات فيزيكى عليه اهداف اقتصادى و اجتماعى دنبال كرد و در درون خود به توسعه قدرت پرداخت. به اين معنا كه عراق از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا ۳۱ شهريور ۱۳۵۹ كه جنگ را آغاز نمود قدرت درونى خود را توسعه داد. در آغاز جنگ سپاه در همه شهرهاى خوزستان هم شكل گرفته بود ولى بيشتر امنيت داخلى را تامين مى كرد. پس از سقوط پاوه و فرمان حضرت امام جهت آزادسازى اين شهر سپاه خوزستان يك واحد رزمى تمام عيار را به آن منطقه اعزام نمود. تجربه آن واحد رزمى هسته اصلى تشكيلاتى گرديد كه مقاومت ابتداى جنگ را شكل داد. دهقان، شهيد اسكندرى، شمخانى، بلالى، شهيد راستى، گندمكار، معينيان، غلامى، باقرى و شهيد غيور اصلى كه ايشان به رغم ارتشى بودن مسوول عمليات سپاه اهواز بود حضور داشتند.
اين نخستين دستمايه ما بود. دستمايه دوم نيروهاى مستقر درنوار مرزى بودند وسوم نيروهايى كه باناامنى هاى درون شهرى مقابله مى كردند. نظيرتيمى كه درخرمشهر با اين پشتوانه توانست در برابر ارتش عراق مقاومت كند. ما در خطوط مقدم حضور داشتيم و عراق نيز به شكل مستمر در حال شناسايى وتوليد قدرت بود. ما با تجمع نيرو بيگانه نبوديم و علائمى كه حكايت ازاين داشت كه اين نشانه ها چيزى متفاوت تر از يك وضعيت عادى است، ولى اين كه اين چيزچيست؟ جنگ است؟ اين نكته اى است كه زمانى در ذهن انسان كشف شد كه جنگ شروع شده بود.
* عراق ضمن بهره مندى از حمايت هاى گسترده خارجى درحمله به ايران از توطئه هاى داخلى نظير منافقان و جريان خلق عرب در خوزستان نيز بهره مند بود. درباره جريان خلق عرب توضيح دهيد.
** اساساً جريانى به نام خلق عرب وجود ندارد. يك تشكل محدود و حقوق بگيرايرانى بود كه نقش عناصر اطلاعاتى عراق را ايفا مى كرد. پيش از انقلاب نيز جنگ اطلاعاتى بين رژيم شاه و رژيم صدام جريان داشت و از همين رو بيش از اين كه پشتوانه داخلى داشته باشد مدار اصلى تحرك آنان پشتوانه خارجى بود. از اين روعراق در برخى ازاقدامات ازعناصر عراقى استفاده مى كرد. ما در آن زمان جاسوس هاى عراقى را در ايران نيز دستگير كرديم برخى دراهواز با رهبران ايران هم بند بودند. برخى در زندان متحول شده و مسير خود را تغيير دادند و برخى بر همان مسند باقى ماندند ، بنابراين عراق مى كوشيد ضمن تسلط برجدار اطلاعاتى كشور نوعى ناامنى را درعمق مرز ايجاد كند تا بستر لازم براى روزى كه قصد حمله به ايران را دارد فراهم باشد. با شروع جنگ وپيش از اين كه ما براى مقابله با اين جريان منفعل شويم نظير اين اقدامات را با ورود به خاك عراق ومقابله با آنها در عراق دنبال كرديم.آنها كه به عراق رفتند نيروهاى عرب پاسدار خوزستانى بودند.
* اما همواره از اين جريان به عنوان بازدارندگى نيروهاى ما ياد مى شود؟
** اين ها از ابتدا قدرت هيچ اقدامى نداشتند. لذا اين كه بتوانند مانع عمده اى جهت مقابله نيروهاى ايران با عراق باشند هيچ گاه نتوانست رخ دهد. آنها بيشتر دنبال كار اطلاعاتى بودند و بستر اجتماعى نيز اين گونه بود كه در خوزستان هيچ كس نمى توانست بيان كند كه عضو اين جريان است و مورد حمايت واقع شود. من هنوز مى بينم كه برخى به خوزستان جريان خلق عرب مى گويند و اين كاملاً سخن اشتباهى است. جريان خلق عرب يك تشكيلات محدودبود كه پيش از انقلاب داراى سابقه مبارزاتى با شاه و مزدورى عراق ومحدود به افراد معينى بود.
* پس از اين كه جنگ كردستان در مناطق سردسير كشور با سركوبى منافقان خاتمه يافت عراق در خوزستان و در پشت مرزهاى ما آرايش نظامى گرفت. تنش هاى آغازين جلسات چگونه دنبال مى شد؟ آيا مسوولان ارشد نظام در اين جلسات تصور مى كردند كه جنگ حادث مى شود؟
** نيروهاى سپاه خوزستان در نوار مرزى از چنگوله تا شيراز حضور پراكنده اى داشتند. ما وضعيت غيرعادى را در خطوط مقدم مى ديديم و آن را به تهران منعكس مى نموديم. مسوولان در تهران نسبت به اين كه جنگ حادث خواهد شد بسيار دير باور بودند.
هشدارنسبت به وضعيت جنگ در دو جلسه رخ داد. نخست اين كه آمريكا اطلاعاتى درباره وقوع جنگ عراق عليه ايران به دولت موقت منتقل كرده بود. اين را درجايى ديده ام. بنى صدر نيز جلسه اى در تهران و در ساختمان نخست وزيرى تشكيل داد كه بنده به عنوان نماينده خوزستان در جلسه مزبور حضور يافتم. بنى صدر خود جلسه را اداره مى كرد. بنده وضعيت موجود را تشريح كردم اما بنى صدر باور نمى كرد عراق به ايران حمله كند. بنى صدر به جاى اين كه تنش تجاوز كارانه عراق را بازكاوى نمايد حضور نيروهاى انقلاب را در خطوط مقدم جبهه عامل ايجاد اصطكاك مى دانست. حال اين كه علت حضور ما در نوار مرزى ناشى از ناامنى بود كه عراق در شهرها ايجاد كرده بود. در تهران ديد باور وجود داشت. به ياد دارم زمانى كه جنگ آغاز شد نماينده بنى صدر، سرهنگ عطاران با طرحى تحت عنوان طرح عقاب نزد ما آمد و گفت اين طرح را اجرا مى كنيم. آنان كسى را براى اجراى طرح نداشتند و طرح ها از پيش از انقلاب تهيه شده بود، سرهنگ عطاران هم از حاضران در آن جلسه بود ،من نگاه معنادارى به او كرده و پرسيدم شما كه باور نداشتيد جنگى صورت مى گيرد؟! من در آنجا درخواست آر. پى. جى كردم و او گفت ما اصلا آر. پى. جى در اختيار نداريم اين سلاح روسى است در حالى كه سلاح هاى ما غربى است. من مى دانستم آنها سلاح دارند.
آنها ديرباور بودند و تلقى درستى از جنگ و وضعيت ارتش عراق نداشتند. وضعيت ارتش عراق از سال ۵۷ تا ۵۹ تغيير محسوسى كرده بود. آنها باور نمى كردند چرا كه درگيرى مرزى ما با عراق درگيرى سابقه دارى بود و هرگز تبديل به يك جنگ تمام عيار نشده بود.
آنها حتى علت جنگ را از نظر سياسى نيز نمى توانستند تحليل كنند كه علت جنگ مسايل فيزيكى نيست، مسايلى عام تر نظير مسايل سياسى است كه با جدايى ايران از محور غرب در منطقه ايجاد شده بود.
عراق احساس مى كرد كه بايد مشكل ژئوپلتيكى خود را در گشونه مسير جغرافياى عراق به درياى آزاد حل كند. براى عراق اين يك اقدام بود كه يا بايد با گرفتن خوزستان و تجزيه آن صورت مى گرفت و يا با تصرف كويت محقق مى شد. عراق هر دو كار را انجام داد. عراق به ايران حمله كرد و زمانى كه موفق نشد به اهداف خود برسد كويت را مورد تهاجم قرار داد. عراق قصد داشت تحليل ژئوپلتيكى را حل كند اين تحليل ها در مسوولان ما وجود نداشت.
* معادلات كلى براى باورپذيرى جنگ در سپاه چگونه دنبال مى شد؟
** پيش از آغاز جنگ موضوع ايران موضوع جنگ نبود. در داخل كشور اختلاف و تحركات داخلى وجود داشت و صداى ۱۲۰۰ كيلومترى مرز ايرن به تهران نمى رسيد. اين صدا در داخل سپاه هم شنيده نمى شد. به ياد دارم اوايل جنگ در اولين گردهمايى فرماندهان سپاه سخنرانى كردم مبنى بر اين كه در حالى كه صدام با تمام توان منطقه اى وجهانى به جنگ ما آمده سپاه خوزستان مقابل اين توانمندى ايستاده است. يعنى در روزهاى آغازين جنگ سپاه هم وارد جنگ نشد. واقعيت اين است كه تا زمانى كه معادلات باتغييراتى درفرماندهى سپاه صورت گرفت نيروهاى بومى مقابل عراق ايستادند. به ياد دارم جملات را در آن سمينار با يك تحليلى ادامه دادم. اين كه چرا ما تنهاييم و حتى سپاه را هم به كار نمى گيريم. چون در آن مقطع زمانى انقلاب هنوز تثبيت نشده بود و اختلافات جناحى شديدى جريان داشت. تحركات سياسى و گروهكى به صورت گسترده در كشور دنبال مى شد. از بركات جنگ اين بود كه انقلاب را تثبيت كرد، آنگونه كه شما هم تاكيد مى كنيد در خوزستان شرايط خاصى وجود داشت استاندار خوزستان بيش از اين كه دنبال حل مشكل باشد به دنبال تحريك مشكل بود تا قهرمان ملى شود. اصلا جريانى به نام خلق عرب وجود نداشت ولى ايشان قصد داشت اثبات نمايد خود خلق عرب را سركوب كرده است.
ايشان اين امر را پشتوانه شركت در انتخابات رياست جمهورى قرار داد، ما مجبور بوديم با جريانات داخلى بعثى مقابله كنيم. با استاندار مقابله كنيم و اين تحولات، تحولات منطقى نيست بلكه زنجيره اى است كه به جنگ متصل خواهد شد.
* تصورتان از وقوع جنگ چه بود؟ تصور مى كرديد (خود و همرزمان) جنگ چه مدت به سرانجام خواهد رسيد؟
** هرگز در انديشه زمان نبوديم. مى دانستيم بايد بجنگيم. به ياد دارم لايه هاى جنگ را باز كاوى كردم. اين كه چند مرحله در جنگ وجود دارد. مرحله توقف - تثبيت- پاكسازى و تعقيب متجاوز.
ابتدا دنبال اين بوديم كه عراق را در نقاطى كه آنها نمى خواهند متوقف كنيم، چون عراق با يك نقشه قبلى حمله مى كرد و بايد در نقطه مورد نظر توقف مى كردند. اگر در نقطه مورد نظر مى ايستادند تغيير صحنه جنگ بسيار دشوار بود. نقاطى بود كه از نظر جغرافيايى به قدرت پدافندى عراق كمك مى كرد.
عراق هرگز در آغاز جنگ نتوانست به اهداف خود خرمشهر دست يابد و اگراين گونه مى شد سرنوشت جنگ غير از اين رقم مى خورد و يا بايد با مرارت بيشترى اين معادله را تغيير مى داديم. ما توقف را در دستور كار قرار داديم و توانستيم عراق را متوقف كنيم. در خرمشهر ۳۴ روز مقاومت صورت گرفت. عراق دوبار از مسير سوسنگرد تا نزديك اهواز پيشروى كرد، ولى بامقاومت مواجه گرديد ومجبور به عقب نشينى شد. عراق نتوانست اهواز را تصرف كند و در دب حردان مستقر شد. حتى تا انديمشك نتوانست پيشروى نمايد و در غرب كرخه مجبور به توقف گرديد.
ما خط پدافندى غيرپيوسته و بسيار گسترده اى را به عراق تحميل كرديم كه مجبور شد توان رزمى را كه آماده كرده بود در پدافند به كار گيرد. پس از آن مرحله تثبيت آغاز شد، به اين معنا كه عراق پس از مرحله تثبيت تحرك پيدا مى كرد و ما بايد در همان منطقه عراق را تثبيت مى كرديم و راه آن اقدامات شبيخونى بود و بدين سان شبيخون عليه عراق راه اندازى شد كه دشمن مجبور به كشيدن سيم خاردار گرديد، وقتى عراق اولين سيم خاردار را كشيد فهميديم چيزى به نام خاكريز وجود دارد و يا سيم خاردار. اين براى ما علامت بود. روزى كه سيم خاردار جمع مى شد مى فهميديم عراق قصد تحرك دارد. پس از آن در كنار سيم خاردار مين گذاشت. با كاشتن مين عراق به زودى قصد پيشروى نداشت و به تدريج خطوط پدافندى محكمى را ايجاد كرد. عراق ارتشى تحت عنوان ارتش مهندسى داشت كه در مرحله پاكسازى و تعقيب متجاوز رزمندگان ما ابتدا با يك ارتش مهندسى مى جنگيدند و بعد با ارتش لايه لايه عراق كه بسيار امر دشوارى بود.
* همواره از حكومت شاه به عنوان ژاندارم منطقه ياد مى شود. اين عنوان مستلزم تجهيزات وسيع نظامى است. از كاستى هاى ابتدايى جنگ كه در نامه مشهور شما تحت عنوان «ياللمسلمين به داد ما برسيد» حضرت عالى نيز آمده كمبود سلاح است. با اين فراوانى چرا معادلات ابتدايى جنگ اين گونه رقم خورد؟
اين نكته بسيار مهمى است و ظرايفى دارد كه پرداختن به آن هنوز مصلحت نمى باشد. من يك كليتى از اين موضوع را بيان مى نمايم اما دل پردردى از اين موضوع دارم. حضرت امام همواره دستور كمك به رزمندگان را صادر مى كردند. بسيج در آن مقطع در اختيار سپاه نبود. بسيج مستضعفان و تحت عنوان بسيج مجد كه مسووليت آن با يك شخصى روحانى به نام مجد بود. وقتى امام فرمان تحويل سلاح به رزمندگان را صادر مى كردند اين ها مى گفتند سلاح مى دهيم. واقعاً سلاح مى دادند اما به ما نمى دادند. اصولاً با حضور سپاه در جبهه هاى نبرد مخالفت مى شد و تحت هيچ عنوان نمى خواستند اين حضور را به رسميت بشناسند. اين از ورود به خطوط دفاعى تا ندادن سلاح را شامل مى شد.
خطوط سپاه در جايى شكل مى گرفت كه ارتش حضور نداشت و ورود سپاه به خطوط ارتش هم منوط به گرفتن مجوز بود. برخى از فرماندهان ارتش اين معادله را شخصا نقض مى كردند. آنها در دستور العمل سازمانى خود فرمان ممانعت داشتند طبق آمار ارايه شده به عنوان مثال ۴ هزار سلاح، ۶۰ موشك تاب به جبهه تحويل داده شده بود. سلاح ها را به گروه جنگ هاى نامنظم مى دادند كه اصلاً قدرت به كارگيرى آن را نداشتند. ما در ابتداى جنگ يك دشمن به نام عراق داشتيم يك مخالف به نام ارتش و يك رقيب. رقيب آدرس خطا مى داد و توجيه مى كرد رقيبى كه زياد پايدار نماند و با شهادت فرمانده آن كلا منحل گرديد. مشخص بود كه تشكيلات از اين دست بقا پيدا نمى كند. ما در جنگ چند فرمانده لشكر از دست داديم ؟ چرا لشكرها منحل نگرديد. ما قائم مقام سپاه را از دست داديم ،چرا سپاه منحل نشد؟ رقيبى فاقد تشكيلات اما پر از امكانات. آقاى غرضى در روزهاى آغاز جنگ استاندار خوزستان بودند ايشان هم همين خواسته را داشتند كه سلاح در اختيار ما قرار گيرد. گفتند ما اصلا سلاح نداريم. با برنو بجنگيد ما با همين سلاح ها مى جنگيديم. ما مى خواستيم ثابت كنيم مى شود جنگيد و ما بايد بجنگيم.
معادله بسيار دشوارى بود كه ما بايد اين معادله را تغيير مى داديم ،اين كه نيروى اصلى كه توان مبارزه دارد فاقد سلاح است نامه معروف يا للمسلمين به داد ما برسيد چند وجه دارد. يك بعد معادله با تركيب بسيج با سپاه تغيير كرد و آن زمان بسيج، بسيج شد. بسيج تاريخچه مفصلى دارد كه آن هم قابل بحث است. بسيجى كه در اختيار سپاه نبود محل اعتماد مردم براى اعزام نيرو نبود. به ياد دارم تلويزيون فيلم آموزشى پخش كرد كه در جمهورى اسلامى يك مرد مشغول آموزش نظامى دختران با وضع ناشايستى بود مشخص است كه اين امرى ضد انگيزه است.مردم ايران مردم مسلمان هستند كه تازه انقلاب كرده اند و با الحاق بسيج به سپاه، سپاهيان آنچه كه مى گفتند در جبهه هم انجام مى دادند. اين سير باز شد و اين تغيير رخ داد. بعد از اينكه متوجه شدند اين گزارشات، گزارش كاملى نيست.
* از شكست حصرآبادان به عنوان پيروزى بزرگ درابتداى جنگ ياد مى شود كه مقدمه پيروزى هاى بعدى گرديد. با سقوط آبادان معادلات نظامى چگونه رقم مى خورد كه حضرت امام به نظاميان تاكيد كردند كه حصر آبادان حتما بايد شكسته شود؟
** حصر آبادان به معناى سقوط آبادان نبود. نماد شكست عراق در سقوط آبادان است عراق چون نتوانست آبادان را تصرف كند، آن را محاصره كرد.
به دليل مقاومت هايى كه صورت گرفت اجازه نداد آبادان از محور بهمن شير سقوط كند و محاصره اين شهر ناقص ماند. شكست حصر آبادان از اين جهت اهميت داشت كه مقاومت خرمشهر را از ماهشهر پشتيبانى مى كرديم.
* چرا عراق از اين ناحيه دست به محاصره آبادان زد؟
** طرح عملياتى آنان بود، چون نتوانست به اهداف خود برسد مجبور به اين كار شد و از همين رو آسيب پذير شد. عراق در تكميل محاصره آبادان، اهواز، خرمشهر و دزفول دچار خطوط پدافندى شد كه بر آن تحميل گرديد و انتخاب عراق نبود. آسيب پذيرى عراق اينجا مشهود بود.از پيروزى ما در غرب كرخه اين بود كه رخنه وسيعى در نيروهاى دشمن صورت پذيرفت كه ما قدرت نفوذ در آن را داشتيم اگراين معادله در شرق كرخه رخ مى داد شرايط به گونه اى ديگر رقم مى خورد.
* در زمان اشغال خرمشهر و پيشروى عراق بنى صدر تلاش مى كرد كه به غائله جنگ خاتمه دهد و عراق از ديگر سو حاضر به بازگشت به سر حدات مرزى نبود. برآيند شما از تلاش هاى بنى صدر چگونه است؟
بنى صدر اعتقاد داشت ما نمى توانيم عراق را وادار به عقب نشينى نماييم و درست مى گفت. بنى صدر معادله نيروهاى منظم را رقم مى زد. بر اين باور بود كه با يك جنگ كلاسيك عراق را وادار به عقب نشينى نمايد. در معادله اى كه عراق برترى سلاح و نيروى انسانى داشت روشن بود كه ما پيروز نمى شويم. ولى بايد معادله را تغيير مى داديم. و معادله تغيير داده شد. بنى صدر چند كار صورت داد. او به رسالت گروه هاى ميانجى كه از كشورهاى اسلامى و جاهاى ديگر عازم ايران مى شدند اميد داشت بلكه از اين طريق مشكل را حل نمايد. برايند اين سخنان بازگشت به سرحدات نبود. حرف از آتش بس مى زدند يعنى هر كس، هر كجا هست در همان جا بماند نه اين كه عراق به پشت مرزهاى خود باز گردد.
زمانى كه مايوس  شد از اين طريق نمى توان كارى صورت داد، عمليات هايى را با همان انديشه انجام داد. سه عمليات كه هر سه منجر به شكست گرديد عمليات هاى جاده اهواز آبادان - ماهشهر و هويزه.بنى صدر اين سه عمليات را بر مبناى همان الگوى فكرى اجرا نمود. چارچوب ذهنى كلاسيك كه عراق از نظر كمى برترى داشت و كسى تضمين نمى كرد اين آتش بس ثابت و پايدار است. ما سرزمين خود را از دست مى داديم. همانگونه كه اشاره كردم عراق به دنبال تحليل هاى ژئوپلتيكى خود بود و مى خواست قرارداد ۱۹۷۵ را لغو كند.بر اروند احاطه داشته باشد و اين كار را مى كرد. بنى صدر در آفند اعتقاد داشت ما قادر نيستيم به دليل آمار و ارقام بر عراق مسلط شويم. از اين رو با گروه هاى صلح برخورد مثبت مى كرد. اما به ندرت از اين كار مايوس گرديد و احساس كرد از اين طريق به سرانجام نخواهد رسيد.او چاشنى عمليات را اضافه كرد.چاشنى كلاسيك كه عراق در آن برترى داشت. رييس جمهور در پدافند بر اين باور بود كه نبايد عجله كرد و براى آمادگى با مقابله پس از حمله عراق اعتقاد داشت كه بايد زمين داد و زمان گرفت. او تا شروع جنگ باور نداشت كه عراق به ايران حمله كند. زمين دادن به معناى كمك به عراق نبود. اما گروهى نيز وجود داشتند كه بر اين باور بودند كه عراق هركجا كه هست بايد متوقف شود. همين گرو هم توانست خط پدافندى را بر عراق تحميل كند كه آسيب پذيرى عراق را بالا برد. اگر ما به همان استراتژى كه زمين بدهيم و زمان بگيريم عمل كرده بوديم وضعيتمان بهتر بود.اين گروه تنها سپاهى نيستند بلكه برخى از ارتشيان هم مقاومت مى كردند البته نه در رعايت سلسله مراتبى كه وجود داشت.
عراق هر لحظه مى خواست دوباره حمله مى كرد. گروه هاى صلح خارجى در حالى كه عراق هنوز در سرزمين ما بود پيشنهاد آتش بس مى دادند نه پيشنهاد صلح .عراق در زمان صدام قرارداد ۱۹۷۵ را قبول نداشت و هنوز هم قبول ندارند چرا كه صدام از پاره كردن قرارداد ۱۹۷۵ عذرخواهى نكرد. البته صدام در نامه اى كه بعدا آقاى هاشمى رفسنجانى نوشت به صورت غيرمستقيم اين معاهده را پذيرفت.
*در مقطع بعدى پس از فتح خرمشهر و برابر آنچه كه در اسناد آمده قاعده پايان جنگ مطرح بوده است. به تلاش هايى كه در اين مقطع براى انجام صلح صورت پذيرفت اشاره كنيد.
** در آن مقطع هم صحبت ازآتش بس بود. بيش از چند هزار كيلومتر از سرزمين ما در اشغال عراق بود. متجاوز مشخص نبود و كسى تضمين نمى كرد در صورت پذيرش آتش بس عراق قصد حمله مجدد نداشته باشد. پس از فتح خرمشهر هيچ گروهى خواهان پايان جنگ نبود. كسى نمى تواند در اين باره سندى ارايه دهد كه من پس از فتح خرمشهر بيان كردم كه جنگ بايد خاتمه يابد.قصد پاسخ به گروه هاى داخلى را دارم. هيچ گروه داخلى نگفت كه بياييد و جنگ را خاتمه دهيد. اصولا چرا بايد در خرمشهر صلح مى كرديم؟ چرا در اهواز صلح نكرديم؟ به همان دليل كه در اهواز صلح نكرديم همان دليل در خرمشهر حاكم بود. به اين دليل كه حرف از آتش بس بود.
* چرا پذيرش قطعنامه ۵۹۸ تا اين حد براى حضرت امام دردناك بود؟ ايشان از پذيرش آن به نوشيدن جام زهر تعبير كردند.
چگونه مى شود با يك ملت كه تا ديروز تشويق مى شد به اين كه جنگ جنگ تا رفع فتنه به دليل واقعيت هايى كه حاكم شد سخن گفت و صادقانه صحبت كرد. زيباتر از اين صحبتى كه حضرت امام در آن مقطع كرد كسى مى توانست ادبياتى خلق كند .من از اين زاويه به موضوع نگاه مى كنم.امام زيباترين و صادقانه ترين ادبيات را به كار برده است.
حضرت امام بسيار زيرك بودند، لذا پذيرش اين وضعيت و بيان آن براى مردم بسيار ماهرانه بود. ضمن اينكه حادثه اى تلخ و سنگين است ولى واقعيتى كه بر ما مستولى شده بود ناشى از خطاى محاسبه اى نيست ناشى از محدوديت ظرفيت و عدم اقدام است.اين هم بماند.
* روزهاى پايان جنگ بايد روزهاى دشوارى باشد؟
** روزهاى پذيرش قطعنامه با روزهاى جنگ يكى نيست، دو مقطع است. روزهاى پذيرش قطعنامه دشوار است روزهاى پايان جنگ دشوار تر اما روز پايان جنگ، روز پيروزى ايران بود كه پس از پذيرش قطعنامه روزهايى است كه عراق به جنوب حمله كرد و تا نزديكى هاى اهواز پيشروى كرد. عراق در عمليات مرصاد از باختران حمله كرد و بنده در آن مقطع در از ابتدا آنجا حضور داشتم. عراق در باختران و هم در اهواز شكست خورد يعنى روز نهايى جنگ روز پذيرش قطعنامه نيست. روزى است كه عراق احساس كرد كه ديگر نمى تواند پيروزى را تكرار كند يعنى روزى كه ما ۵۹۸ را پذيرفتيم عراق نفى كرد و نپذيرفت. علت عدم پذيرش ايران درزمان صدور قطعنامه همين بود. ايران نمى دانست كه عراق به واقع مى پذيرد يا كار ديگرى مى كند و اين را در خدمت كار ديگرى قرار داد.زمانى كه ايران قطعنامه را پذيرفت عراق به ايران حمله كرد ولى در دوجبهه اهواز و مرصاد از ايران شكست خورد.حضرت امام زمانى كه قطعنامه را پذيرفتند فرمودند كه در صلح جدى هستم همانگونه كه در زمان جنگ جدى بودند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:30  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

 

معتبر بودن راوي خاطره مخاطب را به نتيجه نهايي نزديك‌تر مي‌كند 

 1387/11/01

0خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و حماسه

 

 

گويي بر آتش نشسته باشد، آرام و قرار نداشت. از چهره‌اش آشكار بود كه از ديدن شرايط رقت‌بار ما رنج بسياري مي‌برد. بي‌تاب بود و به سختي با خود كلنجار مي‌رفت تا كاري انجام دهد مدام در برابر ما قدم‌رو مي‌رفت و ذهنش به شدت پريشان مي‌نمود. سرانجام تاب و تحمل از كف داد، دست برد و قمقمه‌اش را باز كرد و پيش آمد و به رديف اول اسرا آب داد. اسرا جرعه‌هاي زلال آب را با ولع تمام فرو مي‌دادند و از تماس قطره‌هاي آب با لب‌هاي ترك خورده و عطشاني‌شان جاني تازه مي‌گرفتند... (بخشي از خاطره «زنده در هميشه تاريخ»)

  

مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس، چهارمين نشست نقد و بررسي آثار منتخب جشنواره نهم مطبوعات و خبرنگاران دفاع مقدس را در راستاي بالا بردن سطح كيفي آثار مطبوعاتي مرتبط با دفاع مقدس با حضور منتقدين،صاحبنظران، كارشناسان و اعضاي مجمع در فرهنگسراي رسانه برگزار كرد.

 

در اين نشست، اثر " زنده در هميشه تاريخ " متعلق به ناهيد خدايي حائز رتبه نخست بخش خاطره جشنواره نهم مورد نقد و بررسي قرار گرفت.

 به گزارش خبرنگار سرويس فرهنگ و حماسه خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، در اين نشست، ابتدا محمدعلي آقاميرزايي كه به نمايندگي از ناهيد خدايي سخن مي‌گفت، با تشريح چگونگي شكل‌گيري تدوين و چاپ اين خاطره گفت:‌ من مصطفوي (راوي خاطره) را نمي‌شناختم اما هر قدر با او بيشتر هم صحبت مي‌شدم به حماسه‌هاي او بيشتر پي مي‌بردم. اين آشنايي از آنجايي قوت گرفت كه مصطفوي ماجراي محاصره شهر پاوه را براي من تعريف كرد و من در آن مقطع خاطرات جديدي از پاوه شنيدم كه برخلاف شنيده‌هاي قبلي من بود.

 وي ادامه داد: مصطفوي در زمان رژيم پهلوي افسر گارد بود و پدرش روحاني يكي از روستاهاي نيشابور.

 آقا ميرزايي با اشاره به برخي سوابق مصطفوي گفت:او دو بار قهرمان مسابقات تيراندازي «سنتو» شده بود و در گارد پهلوي خدمت مي‌كرد. خودش تعريف مي‌كرد در روز هفدهم 1357 سرود «اي امام» را به اتفاق سه نفر ديگر خوانده است و برخلاف تصورشان متوجه شده‌اند 50 تا 60 درصد نيروهاي گارد نيز اين سرود را خوانده‌اند. مصطفوي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي آموزش بچه‌هاي سياه را بر عهده مي‌گيرد و با شروع جنگ تحميلي به كردستان و از آنجا به كرمانشاه رفته و در يكي از حملات رژيم بعث عراق به همراه تعداد ديگري اسير مي‌شود و موضوع خاطره نيز مربوط به همين اسارت و نحوه برخورد يك گروهبان عراقي با اسراي ايراني است.

 آقاميرزايي در بخش ديگري از سخنانش گفت: اين خاطره قبل از چاپ توسط چند نفر نيز نوشته شده بود اما خانم ناهيد خدايي به دليل داشتن سابقه داستان نويسي كودك آخرين متن را نوشت كه به نظر بهتر از ساير متون تنظيم شده بود.

 به اعتقاد آقاميرزايي، ويژگي خاص اين خاطره نثر آن است ضمن اينكه معتبر بودن راوي خاطره توانسته است مخاطب را به نتيجه‌گيري نهايي نزديك كند.

 در ادامه نشست، يكي از حاضران گفت:‌ استناد در بحث خاطره خيلي مهم است. در بخشي از اين خاطره آمده است ما 300 نفر همرزم را در يك مكان جمع كرده بودند در حالي كه اگر ما در آن مقطع و آن هم در يك نقطه 300 نفر نيرو داشتيم كه عراق قادر به پيشروي نمي‌شد پس اين آمار درست نيست كه آقا ميرزايي در جواب گفت راوي دقيقا اشاره كرده است 300 نفر همرزم را در يك جا جمع كرده بودند نگفته است 300 نفر را در يك جا اسير كرده بودند و ممكن است اين تعداد شامل افراد غيرنظامي هم باشند كه اين به يقين نزديك‌تر است.

 منتقد ديگري گفت:‌ پاراگراف اول و آخر خاطره از هم جدا هستند در اين خاطره مخاطب شباهت افسر عراقي را با آزادگي حربن يزيد رياحي درك كرده است و نياز به القاي دوباره نيست. اين نوع نوشتن نه در داستان نويسي و نه در خاطره نويسي متداول نيست اگر پاراگراف آخر نبود، بهتر بود.

 منتقد ديگري اظهار كرد: در اين خاطره روايت با تصويرسازي هماهنگ نيست.

 رحيمي كه مديريت جلسه را بر عهده داشت با اشاره به تفاوت خاطره‌نگاري در كتاب و روزنامه گفت:‌ خاطره‌نگاري در كتاب ويژگي‌هايي دارد كه بايد عاري از شعار بوده و موضوع جذابيت داشته باشد.

 وي افزود: معمولا خاطراتي كه در قالب يك كتاب چاپ مي‌شوند يك مقطعي را كاملا روايت مي‌كنند يا ممكن است خاطرات يك روز به صورت مبسوط بيان شود اما در روزنامه‌نگاري برشهايي از خاطره انتخاب مي‌شود.

 به گفته رحيمي، همچنين در داوري كتاب خاطره نيز به استناد توجه زيادي مي‌شود و بيشترين امتياز به استناد خاطهر تعلق مي‌گيرد كه اين مهم يكي از تفاوت‌هاست. اما در روزنامه‌نگاري خاطره بايد باورپذير باشد و نشر و سوژه حرف اول را مي‌زند.

 اين نويسنده و منتقد ادامه داد: در روزنامه‌نگاري به شرط خراب نشدن اصل كار، مي‌توان از آرايه‌هاي ادبي استفاده كرد اما در كتاب اين طور نيست.

 به اعتقاد رحيمي، شايد برجسته‌ترين شاخصه اين خاطره خود موضوع است. اين خاطره با ديد جديدي به موضوع اسارت پرداخته است و با مطالعه خاطرات ديگر مي‌توان به اين تمايز پي برد.

 وي افزود: نوع نگاه و برش در اين خاطره انساني و مهم است و كسي كه اين خاطره را مي‌خواند متوجه مي‌شود در بين آن همه افراد خشن عراق كساني هم بودند كه برعكس ديگران عمل مي‌كردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:8  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

 

 

گفت و گو با محمدعلى آقاميرزايى

مسؤول هفته نامه سرو و صفحات دفاع مقدس روزنامه جوان

 

اشاره:

آقا ميرزايى جزو روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعاتى است كه سال ها درعرصه مطبوعات در سرويس هاى مختلف فعاليت كرده است و به گفته خودش به جز در سرويس اقتصادى و سياسى سال ها سمت دبيرسرويسى را به عهده داشته است و در توليد ويژه نامه هاى ياد ماندگار و در مانا و... نقش برجسته اى داشته است.او علاوه بر داستان نویسی شعر هم می سراید وتنها کارشناس ادبی حوزه ی دفاع مقدس است که در هر دو رشته ی شعروداستان کارشناسی می کند.اومطالب تحقیقی بسیاری درزمینه های شعر داستان ادبیات معاصروکلاسیک موسیقی سینما مسایل اجتماعی و...ازسال۶۶در مطبوعات به چاپ رسانده.با او گفت وگوی کوتاهی کرده ایم که می خوانید.

اين روزها چه مى كنيد؟

اين روزها علاوه بر انتشار هفتگى «سرو» ضميمه هفتگى دفاع مقدس روزنامه جوان و صفحات يكشنبه هاى اين روزنامه مشغول نوشتن زندگينامه داستانى شهيدان سيد محمدعلى طباطبايى و سيدمحمدحسين طباطبايى هستم. پدر و پسرى كه از استان قهرمان پرور سيستان وبلوچستان كه به فاصله ۴ماه از يكديگر ابتدا پسر و بعد پدر به ديدار دوست شتافته اند. كار روى زندگى شهدا حس و حال غريبى به آدم مى دهد.

آدم افسوس مى خورد كه چرا از فرصت ها به خوبى استفاده نكرده و از كاروان سعادتمندان جامانده است.

علاوه بر نگارش اين داستان بلند كار روى كتاب سفرنامه عراق را هم ادامه مى دهم و اميدوارم تا ماه آينده آن را براى سپردن به ناشر آماده كنم.

به نظر شما سرو تا چه اندازه توانسته است نيازمخاطبان اين حوزه را برآورده سازد؟

سرو به نظر من تاحدممكن و بضاعت خود دراين مدت توانسته سهم كوچكى از انتشار و توليد فرهنگ پايدارى و بسيج را بردوش بگيرد. ما در سرو فقط به مباحث دفاع مقدس نمى پردازيم بلكه سعى مى كنيم كه به بسيج در اين نسل، مسائل، دغدغه ها و فعاليت هاى آنان نيز توجه كنيم. همانطور كه مى دانيد سرو آنقدر براى مجموعه روزنامه و نيروى مقاومت اهميت دارد كه ۷سال پی درپی وبدون تعطیلی به چاپ می رسد . ما سعى مى كنيم در سرو رابطى باشيم ميان بدنه فعال بسيج و مطبوعات و با طرح مسائل دفاع مقدس مى خواهيم الگوى ناب نهفته دراين دفاع بى مانند را براى نسل امروز بسيجيان مطرح كرده و درميان آنها نهادينه كنيم.

چطور شد كه وارد حوزه دفاع مقدس در مطبوعات شديد؟

همان طور كه مى دانى من روزنامه نگارى را از ادبيات و كار در صفحات ادبى آغازكردم و در تمام سرويس ها به جز اقتصادى و سياسى كاركرده ام و در بسيارى سرويس ها ساليان دراز به عنوان دبيرسرويس فعاليت كرده ام. از همان ابتدا به مباحث دفاع مقدس علاقه داشتم و بعد از مدتى دريافتم كه مردى كه مى خواهد در مطبوعات دفاع مقدس كاركند بايد بسيار كاركشته و باتجربه باشد. بنابراين به شكل حرفه اى وارد اين حوزه شدم و ديگر گرايش ها را رها كردم. البته توفيق خدمت براى شهدا و دفاع مقدس هم نصيبم شد و بركات آن زندگى ام را متحول كرد.

چه پيشنهادهايى براى بهبود وضعيت صفحات دفاع مقدس مطبوعات داريد؟

بايد از طرح مسائل سطحى و شعارى بپرهيزيم، مدت هاست كه عادت كرده ايم به يك شكل صفحات دفاع مقدس را منتشركنيم. جاى نوآورى و خلاقيت بسيارخالى است و مسائل مطروحه براى خوانندگان تكرارى و يكنواخت شده است. ما دراين عرصه دچار مخاطب گريزى شده ايم و با يارى مسؤولان و دست اندركاران و توان خودمان مى توانيم بسيارى از معضلات را حل كنيم. ما عادت كرده ايم به سهولت مطلب تهيه كرده و درصفحات جاى دهيم مثلاً چندوقت پيش مركز تحقيقات و مطالعات جنگ سپاه مطلبى درمورد عمليات كربلاى ۵ براى ما درتمام روزنامه ها فرستاد و همه كسانى كه دست اندركار صفحات دفاع مقدس بودند كاملاً همان شكل آن را به چاپ رساندند. البته مركز هم بايد چنين مطالبى را فقط براى يك نشريه خاص ارسال كند... بگذريم مسائل و مشكلات دراين عرصه بسيار است و ما با درك درست از موقعيت و تلاش مى توانيم اين صفحات را به نقطه مطلوب برسانيم.

مطالب سرو چگونه تهيه و توليد مى شود، باتوجه به هفتگى بودن آن و اين كه در ۱۶ صفحه منتشر مى گردد؟

من جداً معتقدم بچه ها در سرو از جان مايه مى گذارند. ما دائم درحال توليد مطالب مرتبط با بسيج و دفاع مقدس هستيم. به جز من آقايان شيرين، مقدم وخانم ها مکوندی ومقصودی وتعدادی نیروی افتخاری در اين ويژه نامه فعاليت مى كنند و الحق روزى چندساعت وقت مفيد براى توليد اين مطالب صرف مى كنند.

مقدارى از مطلب هم ازسوى بسيجيان در سطح كشور تهيه مى شود و مقدار بسياراندكى خبر هم از روابط عمومى اقشار بسيج به دستمان مى رسد ولى عملاً ۸۰درصد مطالب حساس تلاش بچه ها در سرويس است و حتى مطالب ارسالى گاه كاملاً بازنويسى و تصحيح شده و بعد به چاپ مى رسند.

و حرف آخر؟

اگر با ديد حرفه اى و عاشقانه براى صفحات و ويژه نامه هاى دفاع مقدس مايه بگذاريم بسيارى از ضعف ها برطرف خواهدشد. تجربه ثابت كرده كه كار درست حتى درحد و اندازه هاى معمولى به خوبى جواب مى دهد و ما اين را در اين دو سال و اندى انتشار سرو به عينه ديده ايم.

فقط اگر ۱۰درصد ايثار بچه هاى جنگ صرف توليد اين صفحات شود تمام مشكلات برطرف خواهندشد و ديگر اين كه بركت خون شهدا همواره سبب حركت منطقى دراين صفحات بوده و خواهدبود.

                                                                                  منبع نوید شاهد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:39  توسط محمد علی آقامیرزایی  | 

 

"دومین نشست نقد و بررسی آثار برگزیده جشنواره نهم مطبوعات دفاع مقدس" با حضور محمد علی آقا میرزایی مدیر اجرایی جشنواره و عضو شورای مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس، سعید علاميان دبیر مجمع خبرنگاران دفاع مقدس، عبدالله رفیعی نویسنده و مدیر انتشارات ارتش و جمعی از نویسندگان و خبرنگاران دفاع مقدس عصر روز گذشته (یکشنبه) در فرهنگسرای رسانه برگزار شد.

به گزارش سایت ساجد به نقل از  حیات ، این نشست به نقد و بررسی متن " گفتگوی باخویش پیش از شهادت" اثر محمد صرفی- رتبه اول بخش گفتگو در جشنواره نهم- اختصاص داشت.

آقا میرزایی در ابتدای این نشست با معرفی این اثر گفت: متن " گفتگوی با خویش پیش از شهادت"  گفتگوی شهید محمدرضا ناصریان با خویشتن خویش است که در تاریخ 24/12/61 انجام شده و چهار روز بعد از این تاریخ، به درجه رفیع شهادت نایل می شود این شهید بزرگوار یک معلم بود که در این تاریخ با طرح سوال و جواب از خود پیش از شهادتش به گفتگو و زمزمه با خویش می پردازد، محمد صرفی نویسنده این اثر با همکاری خانواده این شهید، این گفتگو را به ثبت می رساند.

مدیر اجرایی جشنواره مطبوعات دفاع مقدس افزود: هنگامی که عامه مردم در متن حوادث قرار می گیرند حرف هایی دارند که ویژگی و اهمیت خاصی دارد و حال یکی از این مردم عادی شهید ناصریان است که در بطن جنگ با خود به گفتگو می پردازد و پاسخگوی سوالاتی می شود که خود طرح کرده و پیام آور فرهنگ ارزشمندی است که از این حیث قابل ملاحظه و تامل است. افراد عادی جامعه در هنگام قرار گرفتن در متن حوادث به افراد شاخص تبدیل می شوند و حرف هایشان از جنس دیگر می شود.

وی به باورهای قوی در میان شهیدان و رزمندگان دفاع مقدس اشاره کرد و گفت: باورهای این نسل تا حدی قوی و نیرومند است که با واقعیت پیوند می خورد. برای مثال این شهید آن قدر به "شهادت" می اندیشد و این باور را در درون خود نهادینه می سازد که در نهایت به آن باور جامه عمل می پوشاند و شهادت را به قیمت جان می خرد و با ایمانی راسخ به هدف خود می رسد.

آقا میرزایی به ویژگی های این گفتگو پرداخت و ادامه داد: این گفتگو به لحاظ ادبی، ویژگی و معیارهای امروزی گفتگو و مناظره را ندارد اما با توجه به مقتضیات زمان که نگارش آن به 24 سال پیش بر می گردد نوشتار نسبتا خوبی است که افکار و اندیشه های خاصی را مطرح می کند و فرهنگ خاصی از دفاع مقدسرا ترویج می دهد. این اثر، اثری کلیشه ای و شعاری است و در سوال و جواب ها هیچ چالشی دیده نمی شود ولیکن از حیث تحلیل و بررسی دوران دفاع مقدس، فرهنگ، افکار و اندیشه های رزمندگان حائز اهمیت است.

وی در پایان سخنانش گفت: این اثر از حیث نثر، لحن ، شاخص شدن افراد عادی جامعه، زبان شناسی ویژگی های فرهنگی قابل بررسی و تامل و تفکر است.

سعید علاميان دبیر مجمع خبرنگاران دفاع مقدس نیز در ادامه این نشست افزود: گفتگو فرآیند دو طرفه ای است که در آن مصاحبه کننده، مصاحبه شونده ای را انتخاب می کند تا در مورد موضوع مورد نظر به مطالبی دست یابد اما در این اثر مصاحبه کننده و مصاحبه شونده یک نفر است یعنی مصاحبه کننده خود را برای مصاحبه اش انتخاب کرده و با خود به گفتگو و نجوا می پردازد.

وی افزود: دوران جنگ و دفاع مقدس یک جنگ فرهنگی بود و این یک شعار و کلیشه نیست. همانگونه که این گفتگو نیز به این مفهوم اشاره می کند رزمندگان ما به جنگ با خود می روند تا حجاب ها و پرده ها را کنار بزنند و با پشت سرگذاشتن بلایا و امتحانات الهی به دیدار حق بشتابند و به معشوق ازلی دست یابند.

علامیان گفت: محمدرضا ناصریان خالق این گفتگو آن قدر غریب است که با خود به نجوا می نشیند. ناصریان حرف هایی می زند و سوالاتی را جواب می دهد و این خود پیام آور یک فرهنگ عظیم است و این یکی از خصوصیات ناب دفاع مقدس است. این که کسی به عنوان جهادگر می رود تا مبارزه کند اما در حین مبارزه به مسایلی می اندیشد که کمتر کسی به آن می پردازد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:57  توسط محمد علی آقامیرزایی  |